Requiem for a Dream

200px-JD_Salinger

حوالی نه و نیم شب بود که یکی اس.ام.اس داد که سلینجر در نود و دو سالگی مرد. خبر را که خواندم، چند لحظه ای تامل کردم و خندیدم. خیلی قباحت دارد ولی هر وقت خبر مرگ و میری را می شنوم بی اختیار خنده ام می گیرد.

بعد با خودم فکر کردم پس بالاخره آن پیر سگ بدعنق عتیقه دیوانه، ولی نابغه سقط شد. مرگ ادبی اش(؟!) که دهه ها بود در انزوای خود خواسته اش فرا رسیده بود. خیلی ها می گفتند قرار است بقیه ماجرای خانواده گلس را بدهد چاپ کنند و از این اباطیل. اما برای من مسلم بود، انگار که به دلم برات شده باشد، که تا وقتی زنده است چنین کاری نمی کند.

البته حق هم داشت (یا دارد). چوب رسانه ها که در آستین کسی برود، بعد از چند صباح دود ندامت را از ماتحتش بلند می کند، بس که هر چیز والا و ارزشمندی را نازل و سطحی می سازد. چیزی که هیچ وقت سلینجر تحمل نکرد، ذائقه درپیت مخاطبان ولنگاری بود که تمام آمالشان را در روزنامه های زرد و تبلیغات تلویزیون و ستاره های سینمایی می یابند.

140px-Jd_salinger

حالا از فرداست که ورثه اش مانند لاشخور به جان ماترک ادبی اش بیفتند و لابد چپ و راست داستان هایش را به قیمت گزاف به ناشران کفتار می فروشند و مترجمان وطنی برای ترجمه آنها با یک دیگر کورس می گذارند.

امیدوارم همه نوشته هایش را سوزانده باشد. یا لااقل انهایی را نسوزانده باشد که ارزش خواندن داشته باشند. «ارزش خواندن» با استاندارد سلینجر البته، وگرنه خیلی از نازل ترین کارهایش از عالی ترین کارهای خیلی ها بالاتر است.

 

از خاک به خاک، خاکستر به خاکستر، باد به باد…

برچسب‌ها

ارسال دیدگاه

قرن سیاه دو هزار و یک

 2012_Poster

این پست را بعد از تماشای فیلم ۲۰۱۲ می نویسم. خود فیلم چیز خاصی نیست و بخشی از پروژه آماده سازی برای آخرالزمان هالیوودی است. منتها نکته تکان دهنده برای شخص من چیز دیگری است. چند وقت قبل رویایی بسیار شبیه به داستان فیلم دیدم که در پستی هم به آن اشاره کردم. خواب من از این قرار بود که انسانها در زیر سطح زمین حفره غار مانند بسیار بزرگی کشف می کنند که دارای تشکیلات زمین شناسی جالبی است و چیزی شبیه به یک کوهستان بزرگ در کف این حفره وجود دارد. خیلی ها برای تماشای آن هجوم آورده تا از این پدیده جالب دیدن کنند. اما ناگهان بخشی از این تشکیلات در اثر دستکاری انسان ها دچار ریزش می شود. این ریزش به کل آن کوهستان زیر زمینی سرایت می کند و تمام آن خاک ها و سنگ ها چون امواج دریا به نوسان در می آیند. قضیه به اینجا ختم نمی شود و این فروریزی گریبانگیر سایر تشکیلات زمین شناسی یعنی تمامی سطح قاره می شود و در نتیجه کل سامان زندگی بشری متاثر از این اتفاق به هم می ریزد.

خودم هم نمی دانم منشاء چنین خوابی از کجاست و چرا به جای این که مثل آدمیزاد خواب گل و بلبل ببینم، چنین اراجیف هولناکی گریبانگیرم می شود.

از شما چه پنهان بارها نیز خواب حمله هسته ای دیده ام. دیده ام که در افق، نوری خیره کننده پیدا شده و بعد قارچی اتمی هولناکی پس از آن نور خیره کننده شکل می گیرد و بعد از آن نیز موج ضربت مرگبار انفجار که همه چیز را در می نوردد…

 

خلاصه اگر روزی شنیدید که در بخش اعصاب روان بستری شده ام، بدانید زیر سر این خواب ها هم هست.

کمپوت یادتان نرود

ارسال دیدگاه

نشت روغن در حوالی صحن امام زاده

حضرات کروبی و موسوی، پس از این چند ماه، گویا کوتاه آمده و گفته اند که دولت دهم را قانونی می دانند.

سوال اینجاست که اگر واقعاً برآنند که تقلبی صورت گرفته، الآن چه تغییری رخ داده که آن دولت غیر قانونی-به زعم آنها- قانونی شده و اصولاً مگر این دو تن این حق و اختیار را دارند که دولتی متقلب را قانونی بدانند؟

اگر هم برآنند که تقلبی در کار نبوده و انتخابات صحیح به انجام رسیده، پس چرا از ابتدا ادعای تقلب را مطرح کردند که منجر به هزینه های بسیار برای کشور و ریخته شدن خون هم وطنان در آشوب های گوناگون و … شد؟

آیا به راستی برای این آقایانی که چنین به سرعت تغییر موضع می دهند را می توان به زعامت سیاسی و جناحی برگزید؟

البته به زعم خیلی ها، آنچه که سبب کوتاه آمدن ایشان (یا واقع بین شدنشان، حالا هر تعبیری که خود می پسندید) شده، آن است می بینند ماجرا از دستشان خارج شده . گروهی از طرفداران شان با سرخوردگی از عملکرد آنها، رغبتی برای هواداری نداشته و بی تفاوت شده اند، و آنهایی که هنوز فعالیت می کنند، از سازگارا و گنجی و نخاله هایی از این دست بیشتر خط می گیرند تا بیانیه های رنگ و وارنگ و متعدد موسوی و پیام های ویدئویی کروبی.

همان حکایت روغن ریخته و نذر امام زاده است. حیات سیاسی این دو نفر به پایان رسیده و هیچ کس از هیچ جناح و گروهی برایشان تره هم خرد نخواهد کرد.

آنچه نتیجه شده، جریان به اصطلاح سبز است که روز به روز بی هدف تر و گنگ تر می شود و مانند غده ای، نه می تواند تمام بدن را فروگیرد و نه می توان از شرش خلاص شد. زین سپس، این عده در هر تجمع مردمی در گوشه ای از میدان شعار خواهند داد و شعارهایشان هم راه به جایی نخواهد برد. همچنان که تلاش های حکومت جهت حذف آنها راه به جایی نمی برد.

تنها چاره، پذیرش این غده سبز است. پدیده ای که اگر به درستی مدیریت و هدایت می شد، می توانست بازویی جدید برای کشور باشد ، اما متاسفانه به زائده ای سرطانی و منحرف  و تباه گشته بدل شده است.

ارسال دیدگاه

Apocalypse Now

به شخصه از آنهایی هستم که بدم نمی آید در کوتاه مدت، تنش روابط ایران و آمریکا اندکی کاهش یابد، اما از سویی دیگر براین عقیده ام که دیر یا زود، برخوردی خشن تر و حتی نظامی بین ایران و ایالات متحده ناگزیر خواهد بود.

علت این برخورد را نه مناسبات و موضع گیری های سیاسی، بلکه تضاد ایدئولوژیک می دانم. درست است که دیگر هانتینگتونی در این دنیا نمی زید، اما اندیشه برخورد تمدن ها هنوز هم به راه خود می رود، هر چند که در این بین، سید خندانی مثل خاتمی به گفتگوی فرهنگ ها و تمدن ها دعوت کند.

درست است که زمانی، خیلی ها بر طبل «جهان فاقد ایدئولوژی» کوفتند، اما در واقع آب بود که در هاون اندیشه بشری کوبیده می شد، چرا که انسان پیش و بیش از هر چیز«حیوانی ایدئولوژیک» است و مگر می شود روزی و روزگاری بشر را منهای ایدئولوژی تصور کرد؟

خود غرب قبل از اینکه دیگران جوابی بدهند، در عمل این حرف را پس گرفت و آن چه که امروزه می بینیم، موضع گیری های سفت و سخت ایدئولوژیک است. در راس این تنازع ایدئولوژیک، اسلام انقلابی با لیبرالیزم غربی در تضاد جدی است. آمریکا نه فقط یک حقیقت جغرافیایی، بلکه نماینده تمام عیار اندیشه غربی است که با تمام قوا به صحنه آمده است. بدیهی است که ایرن نیز پس از انقلاب اسلامی، تنها قدرت ایدئولوژیکی است که توان به چالش کشیدن غرب را داراست.

آیا ایدئولوژی های مختلف و حتی متضاد نمی توانند در کنار هم، به شکلی صلح آمیز و یا حداقل در آتش بس زندگی کنند؟

پاسخ منفی است. به دلایل زیر:

۱- دنیا کوچک شده است. عصر ارتباطات جهان را تا حد یک دهکده کوچک کرده است. سعدی چندصد سال پیش فرموده : «دو پادشاه در اقلیمی نگنجند»، حال چگونه دو امپراطوری با دو تفکر متضاد، یا حتی دو کدخدا در یک دهکده (جهانی) جا شوند؟!

۲- خدا دنیا را این گونه خلق فرموده. دنیا محل امن و آسایش و صلح و صفا نیست. معرکه برخورد آراء و عقاید و اطوارهای گوناگون و گاه متضاد زیست انسانی و انتخاب های بنی بشر است و در هر گوشه اش درگیری و جنگی و جدالی بر پاست. اگر عمری بود و قسمت شد که همگی برویم بهشت، آن وقت همه می نشینند در کمال صفا و صمیمیت با هم معاشرت می کنند. اما تا آن روز، و تا دنیا دنیا است، بنی بشر محکوم است به اختلاف الوان و السنه و قبائل و شعوب جسمی و روحی. این اختلاف نیز خواه ناخواه به درگیری کشیده می شود تا جایی بالاخره اندیشه ای بر سایر اندیشه ها تفوق یابد.

پس جهان آتی یا از آن اسلام است یا غرب. فعلاً که غرب زودتر دریافته و پیش دستی کرده و اولین ضربه را نیز دردناک و کاری وارد ساخته. تا چه بود کار و چه در نظر آید…

ارسال دیدگاه

همپای صاعقه

A0577209

کتاب «همپای صاعقه» را می خوانم. قبلاً با نام «حماسه ۲۷» چاپ شده است. کتاب مروری است جامع و علمی به نحوه تشکیل و اقدامات انجام شده به دست تیپ (و بعدها لشکر) ۲۷ محمد رسول الله(ص) در خلال جنگ تحمیلی.

وقتی در مورد فیلم «نجات سرباز رایان» با کسانی که خود در یک عملیات جنگی شرکت داشته و از نزدیک آن را لمس کرده اند، صحبت کردم، همگی بر این نکته اذعان داشتند که هیچ گاه فکر نمی کردند که فیلمی ساخته شود که تا این حد بیانگر شرایط حقیقی لحظات درگیری باشد. همچنین همگی از قرابت و صحت اقدامات نشان داده شده در فیلم با واقعیت در شگفت بودند. نوع تاکتیک ها و اسلحه های بکار رفته، انفجارات، گلوله خوردن ها و … خصوصاً در دقایق ابتدایی این فیلم (یعنی فصل تهاجم متفقین به نرماندی یا D-Day) از لحاظ نظامی کاملاً مستند و صحیح است. جالب آنکه  کارگردان خود در چنین نبردهایی حضور نداشته است و با این حال، روایتش از صحنه نبرد روایتی است بسیار دقیق.

نکته اینجاست که تاریخ نویسی و تحقیق در خصوص هر مطلبی-به ویژه جنگ- در غرب به شکل یک سنت دقیق اجرا می شود. اولینش را می توان تاریخ هرودوت دانست که علی رغم دروغ بافی هایش، باز هم سعی می کند گزارشی مستند از صحنه جنگ ایران یونان به دست دهد. این گزارشات مستند که تا به امروز نیز ادامه دارد، دستمایه خلق آثاری نظیر رمان، داستان، نمایشنامه، فیلم نامه و فیلم های مستند می شود.

از این جاست که کتابی مثل «همپای صاعقه» را باید ارج نهاد و امیدوار بود که این روند ادامه یابد تا آیندگان بتوانند در روزگار خود تصویری از آنچه که در آن هشت سال بر مردم و قوای نظامی ایران رفت را درک نمایند.

*

شاید خیلی ها دغدغه ای در مورد هشت سال دفاع جوانان ایرانی از خاک وطن خود نداشته باشند. اما برای منی که این واقعه را یکی از بزرگ ترین رخدادهای تاریخ معاصر و نیز چهان فکری خود می دانم، دور از ذهن نیست که خواندن صفحات این کتاب هر چند صفحه یکبار اشک هایم را جاری کند.

خواندن سرنوشت کسانی که با مرگ بازی کردند و در نهایت غربت و گمنامی و در سخت ترین شرایط نبردی نابرابر، تن به شنی های تانک های اهدایی غرب و شرق به عراق دادند اما سر به مذلت ندادند.

یا لیتنی کنت معکم، فافوز فوزاً عظیماً

ارسال دیدگاه

خواب نویسی

هر چند وقت یکبار (مثلاً ماهی یکبار) خواب های عجیبی می بینم که دارای پلات و طرح و توطئه مناسبی هستند. بعضی شان تم فلسفی هم دارند!

دوتایشان را که خیلی برایم تاثیرگذار بود یادداشت  کرده و می خواهم رویشان کار کنم، چرا که از دید من ظرفیت تبدل شدن به ناول یا داستانی تقریباً خوب را دارند.

اسم یکی شان را هم تقریباً انتخاب کرده ام : زمین می لرزد (که ربطی به فیلم اش ندارد!)

 

اگر عمر وصال داد و اجل مهلت و حوصله مجال، شاید روزی نوشتم و شما خواندید. والله اعلم

ارسال دیدگاه

سوالی از سبزها

۱-یکی می گفت چه کنیم با این ایران شیعی که برای هر واقعه ای، یک ما به ازای تاریخی از بزرگان مذهب اش دارد و برای هر حمله ای، ضد حمله ای در آستین.

مثلاً همین واقعه روز عاشورا. آن چه امام حسین و آن جمع حدود صد نفر کردند آن بود که حجت را بر کسانی که صرفاً قلت عددی را دلیل بی کنشی می دانند بستند و نشان دادند با چند ده نفر هم می توان تاریخ را عوض کرد. پس کم بودن پیروان یک فکر و  عقیده دلیل درست یا غلط بودن آن و عذری برای خانه نشینی نیست.

۲- در این چندماهه سوالی در ذهنم مانده که چرا به اصطلاح جنبش سبزی ها باید انگل وار به راهپیمایی ها و اجتماعات دیگر بچسبند و چرا عاجزند از این که در روز روشن یک تظاهرات بزرگ مستقل راه بیاندازند؟

یا باید نماز جمعه ای باشد یا روز قدسی یا ۱۳ آبانی یا هر تجمع دیگری که سبزها در پناه جمعیت مردم مخفی شوند و سنگر بگیرند.

اگر واقعاً به کثرت عددی خود و صحت شعار خود اعتقاد دارید چرا مرد و مردانه و در یک روز خلوت به خیابان نمی آیید و حرف خود را فریاد نمی زنید و به همه نشان نمی دهید که چه در چنته دارید؟

عذر ترس از جان و ترس از دستگیری و کشته شدن توسط رژیم هم که وارد نیست. چرا که خون هیچ کس  از امام حسین (ع) و ابالفضل (ع) و … که رنگین تر نیست. حتی از خون خسرو گلسرخی هم رنگین تر نیست که مردانه در برابر شاه ایستاد و جان سپرد.

با این موش و گربه بازی ها نه به نتیجه ای می رسید و نه حتی صدق گفتار خود را معلوم می دارید.

دیدگاه‌ها(۳)

انقلاب در دقیقه ۹۰

وقتی در برنامه گذشته ۹۰ آمار کسانی که در مسابقه پیامک گزینه سوم را انتخاب کرده بودند سر به فلک کشید، همه و از جمله حتی ابلهی چون من هم فهمیدند که احمدی نژاد رفتنی است و جنبش سبز پیروز است و موفقیت اش ردخور ندارد و حکومت باید کاسه کوزه اش را جمع کند برود دم در زباله دان تاریخ بساط کند و عن قریب است که آدم های سبز رنگ از مریخ نزول اجلال کنند و زمام امور را به دست بگیرند و همه چیز خوش و خرم شود و دنیا گلستان و ایران بوستان گردد و آمریکا با ما پسرخاله و انگلیس با ما دخترعمه شود و سفارت روسیه به عنوان لانه جاسوسی اشغال و سفیر روسیه به دلیل امتناع دولتش از پس دادن احمدی نژاد- که به آنجا گریخته- گروگان گرفته شود.

فقط دو نکته در ذهنم مانده :

۱- آخر چرا این فکر بکر زودتر به ذهن کسی نیامد و با این راهکار طلایی و شاهکار هوایی، از این همه درگیری جلوگیری نشد؟

۲- اگر مثل اشغال کننده های سفارت آمریکا که از مواضع سابق خود بر گشته اند،این هایی که می خواهند بروند سفارت روسیه را بگیرند هم چهار صباح دیگر پشیمان شوند تکلیف چیست؟

 

آن وقت شاید بعضی ها به صرافت بیفتند بروند سفارت چین را بگیرند. فکر بدی هم نیست. می گویند چین باتوم به ایران فروخته.

ارسال دیدگاه

همسایه ها

hamsaye 

همسایه ها اتفاقی به دستم رسید. قبلاً از گوشه و کنار شنیده بودم که به دلیل ممنوعیت انتشارش، نسخه های کم یابش را گاه تا چند ده هزار تومان می فروشند (العهده علی الراوی البته!).

خواندش خیلی حظ وافر (به قول قدما) و حال اساسی (به قول متجددان) داد. اولاً که روایت قریب به صحیحی است از وقایع مقارن ملی شدن نفت و فضای پلیسی جامعه و فلاکت مردمان تو سری خورده حاشیه نشین.

ثانیاً روایتی است محلی، یعنی مربوط به سرزمین خوزستان و آبادان. فقط برایم سوال بود که چرا نویسنده تعمداً گویش مردمان را به در مواردی بسیار نادر، تهرانی درآورده است. البته این حسن را دارد که خواننده به جای اینکه مقهور کلمات نامانوس محلی شود، اندیشه ها و احوالات زندگی آن محل را (که مهمتر هم هستند)، بیشتر در نظر می آورد.

 

ثالثاً نوعی تقابل سنت و تجدد که هنوز که هنوز است دست به گریبانش هستیم.

نثر کتاب بسیار پاکیزه و پرداخته است. البته از لحاظ نگارشی و رعایت دستور زبان عرض می کنم، وگر نه نویسنده به درستی، نه در به کار گیری الفاظ درشت و نه در شرح صحنه های وقیحانه هیچگاه خود را محدود نکرده. با این همه کتاب بسیار شریفی است و به هیچ عنوانی نمی توان انگ مستهج.ن نگاری بر آن زد.

کتاب در بند فرم نیست و خیلی شفاف روراست، آنچه در ضمیر نویسنده است بیان می کند و "خودش است" نه کپی از دیگران. از این روی بسیار خوشخوان است و گاهی هم در پاورقی ها، اندک واژه های دیریاب را هم توضیح می دهد.

20081020162333t300-105

نسخه ای که در دست دارم، چاپ سوم از نشر امیرکبیر است. ویراستار در مقدمه کتاب کلی قربان صدقه شاه پهلوی و قیام ملی! بیست و هشت مرداد رفته که البته من و شما می دانیم که همه اش تصنعی است تا بتواند از سر سانس.ورچی های رژیم شاه را شیره بمالد، و گرنه هر چه در کتاب است، اعتراض است به حال و روز مملکت در آن سالها.

به عقیده حقیر اطلاق لفظ «شاهکار» برای همسایه ها اغراق به شمار نمی رود.

برچسب‌ها

ارسال دیدگاه

intershit

هرجای این اینترنت را بگیری، جای دیگرش در می رود. چند روزی است که سایت در مرورگر موزیلا بالا نمی آید. ما هم که دست به آچار وبی مان چندان خوب نیست، به تقلا افتاده ایم و از این و آن می پرسیم که چه باید کرد؟

ارسال دیدگاه

!breaking News

شب گذشته در هتل خوابیده بودم که نیمه های شب از صدای رعد و برق شدید و تندباد وحشتناکی از خواب پریدم. صدای باران که با شدت به شیشه کوبیده می شد اتاق را پر کرده بود.

البته خسته تر از آن بودم که توجهی کنم، و یکی دو غلتی زدم و باز راهی عالم هپروت شدم. اما صبح که برخاستم اوضاع جزیره کیش طور دیگری بود. توفان دیشبی که گویا حدود ۸۵ کیلومتر در ساعت هم سرعت داشت، باعث قطعی سراسری برق در جزیره از نیمه های شب تا حوالس ساعت ۸، شکسته شدن درختان، کنده شدن تابلوهای تبلیغاتی، از جا در آمدن نمای بعضی ساختمانها! و نیز یک مورد واژگونی اتوموبیل شده بود. تنها خوشبختب آن است که مرگ و میری نداشته یا من نشنیده ام.

نیمی از اتاق های هتل را نیز اب فرا گرفته بود، زیرا باران همراه با تندباد به شیشه ها کوبیده می شد و از منافذ پنجره ها به درون اتاق ها نفوذ می کرد، آن هم نه یکی دو قطره.

امشب را اگر به سلامت سر کنم و گرفتار سونامی و … نشوم خیلی است، چون در آن روزی که بخت و اقبال راتقسیم می نمودند، به حقیر فقط …

ارسال دیدگاه

شمال-جنوب

امروز نمی دانم چند کیلومتر سفر کرده ام. کناره های جنوبی دریای خزر را چسباندم به سواحل نیلگون خلیج فارس.

برای تدریس دوره عمومی HSE به جزیره کیش امده ام. بار اولم است و چون شب بود که رسیدم، هنوز جزیره و دور و اطراف را نکاویده ام. صبح هم که باید بروم پی کار و تدریس و احتمالاً بعد از کلاس بشود اندکی سر و گوش آب داد.

این مملکت گل و بلبل واقعاً که چهار فصل است. تنکابن که بودم مثل چی باران می بارید و در کندوان برف، اما اینجا هوا گرم است و هوای شنا به سرت می زند…

تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست!

برچسب‌ها

ارسال دیدگاه

سبُکی تحمل ناپذیر خیانت

"یه زمانی واسه ناموس چاقو رو زیر سر نمی بستن، اما حالا…"

Mohakemeh_dar_Khiaban_l_848980

محاکمه در خیابان یک فیلم صد در صد کیمیایی است. همان اولین روزهای اکران دیدمش. بر خلاف بعضی آثار اخیر کیمیایی که فیلم نامه درست و درمانی نداشت، این یکی قصه اش را قشنگ تعریف می کند و گاف و ایرادات خیلی کم تری دارد. شاید همان طور که در تیتراژ هم آمده، همکاری اصغر فرهادی در این اتفاق بی تاثیر نبوده است.

بازی ها هم به عقیده من راضی کننده اند. پولاد که این اواخر پای ثابت فیلم های پدرش است و نقش یک بچه با مرام جنوب شهری را درآورده که  تیزی روزگار هم  چهره اش را خط انداخته. مریلا زارعی در همان تک سکانس گل می کارد، ولی به نظر من، از همه جالب تر بازی عبدالله یا عبد بود.

داستان، داستانی کهنه است با تم های معمول کیمیایی: رفاقت ، ناموس، خیانت یا وفاداری و مهم ترین موتیف فیلم هم «چاقو»  است.

جوانی چند ساعت قبل از نشستن پای سفره عقد از بهترین دوستش می شنود که همسر آینده اش با کسی دیگر می پریده و این به قیمت خراب شدن زندگی خانوادگی آن مرد متاهل تمام شده. تازه داماد سیاه شده از فرط خشم دوره می افتد که راست و دروغ قضیه را درآورد و …

ممکن است بگویید زمانه این حرف ها گذشته و باید در باره چیزهایی دیگر فیلم ساخت. خوب این هم حرفی است، ولی نباید این انتظار را از کیمیایی داشت که در دهه هفتاد عمرش در وصف جوانی کردن جوانان جامعه امروز فیلم بسازد؛ کاری یکی دوبار خواست و نتیجه اش اصلاً جالب نبود.

زمانه کیمیایی و آدم هایش تقریباً به سر آمده، ولی نمی توان از لذت نوستالژیک یادآوری آن دوران گذشت. شاید از همین روست که سینماتوگرافی فیلم چنان کم رنگ است که به سیاه و سفید می زند، انگار که این مفاهیم، این آدم ها و این دنیا دیگر در حال محو شدن اند و دیگر…

یه زمانی واسه ناموس چاقو رو زیر سر نمی بستن، اما حالا…

ارسال دیدگاه

هم-بستر

چند سال دوران طفولیت را که فاکتور بگیریم، شاید بیش از بیست سال می شد که تنها می خوابیدم. مدت کمی نیست. عادت می کنی که در بستر تنها باشی.

اما اکنون فرق کرده. وقتی که در نیمه های شب، گاهی از خواب می پری، یا صبح ها که از دنیای رویا به این جهان بر می گردی، کسی کنارت خوابیده و این گاهی هنوز هم مرا متعجب می کند. حس غریب و جالبی است. اینکه کسی را در کنار خود و در خصوصی ترین لحظات عمرت می یابی. راستش نمی خواهم که عادت شود. دلم می خواهد همیشه از این اتفاق، متعجب، خوشحال و شکرگزار باشم.

ارسال دیدگاه

گنگ خواب دیده

فکر می کنید دیشب خواب چه کسی را دیدم؟ آنجلینا جولی؟!

نچ!

.

.

.

.

خواب سید احمد فردید را!

عمراً به عقلتان می رسید، چون راستش به عقل خودم هم نمی رسید.

با همان عینک ته استکانی و صورت شش تیغه و یک دست کت شلوار توسی یا آبی نفتی، خوب یادم نیست. خیلی هم رعایت ادب می کرد و از آن قیل و قال ها پرده درایی ها که می گویند داشته خبری نبود.

من سر تا پا شعف بودم که یکی مثل فردید روبرویم نشسته و با حوصله آماده است که جواب سوال هایم را بدهد. یادم نیست که چیزی پرسیدم یا نه و بالطبع جوابی هم در خاطرم نمانده. ماحصل این خواب فقط همان زیارت حضرت فردید بود و بس، حالا روح خود آن مرحوم بوده یا تخیلات من، کسی چه می داند.

شاید  زیر سر این کتابی است که می خوانم: «چگونه هایدگر بخوانیم» اثر مارک راتال با ترجمه ای نه چندان خوب از مهدی نصر. نمی دانم از شدت انگلیسی دانی من است یا ضعف ترجمه فارسی که آرزو می کنم کاش متن اصلی کتاب ر اخوانده بودم. هر چند که وقتی پای هایدگر وسط باشد، دست و دل هر مترجمی می لرزد و پای هر ترجمه ای خواهد لنگید.

به هر روی  از بعضی نواقص قابل یا غیر قابل اجتناب مه بگذریم، کتابی به غایت سودمند و مفید و مختصر است و کمتر اثری را دیده بودم که چنین دقیق و موجز، لب لباب اندیشه هایدگر را واگو کند.

این کتاب بخشی از یک مجموعه است که به صرافت افتاده ام بقیه این مجموعه را بگیرم.

واقعاً جای  کسانی که اندیشه یک متفکر دیگر، خواه وطنی و خواه خارجی را به درستی شرح کنند، خالی است. قدمای ما ظاهراً نسبت به این کار توجه زیادی داشته اند. از حکیم فارابی بر «مابعد الطبیعه» ارسطو  شرح نوشته بگیرید تا چندین شرح مهم و تاثیرگذار که بر فصوص الحکم یا فتوحات مکیه ابن عربی نوشته شده. چنان که گاهی می توان مدعی شد که نقش شارحان در نشر اندیشه های یک متفکر بیش از خود او بوده است.

*

کمتر به یاد دارم که در این چندسال اخیر، هوای تهران روزهایی متوالی ابری و بارانی باشد. می گویند آب که سر بالا برود قورباغه ابو عطا می خواند.

حالا چند روز بارندگی پشت سر هم و هوای بارانی، مرا هم به ابوعطاخوانی کشانده.

دیدگاه (۱)