دربستی- یک داستان کوتاه

این داستان را چند ماهی هست که نوشته ام. اگر از خواندنش خوشتان نیامد که نیامد. اگر هم آمد خوبی و بزرگواری از خودتان است.

خدا عمر بدهد فایلش را هم شاید گذاشتیم.

دربستی

«خدا آدمو شرمنده زن و بچه اش نکنه». شرمنده شده بود. هم در مقابل زن و بچه اش و هم دیگران. هزار و یک بار خودش را لعنت کرده بود که چرا از شرکت استعفا داده و بیرون آمده، ولی چند لحظه بعد به خود می گفت که چاره دیگری نداشته. «آخه وای می سادم می دیدم روز روشن دزدی می کنن و حرفی نمی زدم؟ نون حروم که نمیشه واسه زن و بچه برد.»

این شش ماهه موی سرش به وضوح سفید تر شده بود. در آینه که نگاه می کرد ترس برش می داشت. گونه هایش گود افتاده بود از بس به سیگار پک عمیق می زد. چراغ قرمز شد. ترمز کرد. کفرش داشت بالا می آمد. حساب کرده بود که هر روز کلی بنزین در ترافیک حرام می کند که باید پولش را از جیب بدهد.

«همه اش ضرره به مولا، هر طرف می چرخی خیابونا بسته است. آخه مگه روزی چقد کاسبم؟ یک هفته نشده سهمیه تموم می شه و باید بنزین آزاد بخریم لیتری خدا تومن. خدایا! خودت انصاف بده آخه، لامصب انگار خون منه که می سوزه نه این بنزین کوفتی»

لنگ را برداشت و از ماشین پیاده شد و مشغول شد به پاک کردن شیشه. همه جای ماشین برق می زد.

جون خودت و جوت این ماشین. البته قابلتو نداره ها، اما رستم و یه دس اسلحه، می دونی دیگه، این ماشین نباشه هم خودت از نون خوردن می افتی هم ما» صدای باجناقش هر روز در گوشش می پیچید. وقتی زنش رفت و با خواهرش صحبت کرد دلش می خواست آب شود و برود زیر زمین، «قاطی فاضلاب ها و گم و گور شود». باجناقش پول بازنشستگی اش را داده بود و ماشین را خریده بود. از آنجا که خودش توان رانندگی نداشت، اتوموبیل را به کسی داده بود که رویش کار کند و ماهانه سود را تقسیم می کردند.

[ادامه‌ی یادداشت را بخوانید ...]

ارسال دیدگاه

یوگی و دوستان

صبح ها کمی دیر یا کمی زود از خواب بلند می شوم و اندک صبحانه ای اگر بتوانم می خورم و راهی محل کار می شوم. جز خوش و بشی مختصر با همکاران و اس.ام.اس زدن به همسرم که هنوز در شهری دیگر است، تنها دلمشغولی که بتوان آن را تفریح نامید وبگردی است، آن هم در معدود دقایقی که میان کارها کمی فرصت اش مهیا باشد.

حوالی شش و نیم یا هفت عصر هم راهی خانه می شوم. خیابان امیرآباد شمالی را تا میدان انقلاب پیاده گز می کنم و از انقلاب تا میدان قزوین را سواره می روم. همین و بس

این زندگی همه روزه من است. فکر می کنم خیلی های دیگر هم همین طوری باشند. غیر این است؟ الان کمی هول برم داشته که نکند بقیه این گونه نباشند. می بینم که بعضی ها با هم قرار و مداری می گذارند و از باب تفریح یا دور هم بودن به پارکی، سینمایی و جایی می روند. خیلی وقت است که از این کارها نکرده ام. خوب که فکر می کنم می بینم که شاید به این دلیل است که دوستی یا رفیقی ندارم. البته دور و بر همکاران و … هم هستند، اما منظورم دوستی است که بتوانی شبی را تا سحر بنشینی به صحبت کردن، یا پایه باشد برای چند ساعتی به تفریح گذرانیدن، یا حتی درد دلی.

خوب اعتراف می کنم که نداشته ام یا به ندرت چنین دوستی داشته ام. البته هیچ وقت هم چنین نیازی را حس نکرده ام و سرم به کار لعنتی خودم بوده و با خودم خوش بوده ام.

چندان هم نباید غیر طبیعی باشد. آدم های دورن گرا باید نوعاً این گونه باشند. سر زندگی مشترک هم که بروم فکر کنم همین اندک تمایلات دوست-طلبانه! هم رنگ ببازند.

کسی چه می داند. داشتن دوست نعمت خوبی است. از داشتن اش خوشحال خواهم بود و از نداشتن اش غصه ای هم نخواهم خورد.

برچسب‌ها

ارسال دیدگاه

چرا غزه و چرا لبنان؟

اتهام «ساختار شکنی» و «اسلام ستیزی» که به بعضی جریانات مخالف پس از انتخابات وارد شده به راستی با مسما است، چرا که هیچ دلیل منطقی وجود ندارد که اعتراض به نتیجه انتخابات (با شعار: رای من کجاست؟) تبدیل به مخالفت علنی با توصیه اسلام (با شعار: نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران) شود.

صرف نظر از عناد بعضی کوردلان، گویا جمهوری اسلامی نیز در تببین چرایی حمایت از نهضت های آزادی بخش خصوصاً اسلامی کوتاهی نموده که چنین شعاری شنیده می شود.

در ادامه بر آنم که تا حدودی به این چرایی بپردازم.

الف) جامعه اسلامی یک «امت» است. بافتی یکپارچه و به هم تنیده که تفاوت های زبانی و نژادی و قومی و قبیله ای در آن راه ندارد. فواصل جغرافیایی و مکانی که هیچ، حتی فاصله زمانی نیز سبب انفصال این یگانگی افراد امت نمی شود. چنانکه یک مسلمان راستین، خود را همراه و پیرو صحابه صدر اسلام دانسته و فاصله چهارده قرن سبب نگشته خود را عضوی جدا از حزب علی و سلمان و ابوذر و … ببیند.

آیات قرآن به کرات لزوم حمایت از مظلوم و خصوصاً برادران ایمانی را گوشزد نموده، چنان که کسانی که از شرعیات مطلعند و پایبندی بیشتری به احکام دینی و اخلاقی دارند، هیچ گاه شبهه ای نسبت به چرایی کمک به مستضعفان نداشته اند (واقعاً جای تامل است که چنین سوالاتی عمدتاً از سوی کسانی مطرح می شود که ایمان و التزامی ضعیف تر دارند).

بنابراین، فارغ از هر سود و زیانی، اجرای حکم خداوند اولویت اصلی هر فرد مسلمان است، ولو اینکه اجرای این دستور (در اینجا حمایت از مستضعفان) تبعاتی نیر برای فرد یا افراد مسلمان داشته باشد.

ب) قضیه فلسطین یک مورد شگفت آور و به قول فرنگی ها حقیقتاً مصداقی است از Curious Case بودن. در طول تاریخ نسل کشی های بی رحمانه و پاک سازی های قومی گسترده و تبعیدهای دسته جمعی وسیعی صورت گرفته است. اما این فجایع در عصرهای توحش و بربریت رخ داده است، در حالی که موضوع فلسطین نه در قرون وسطی و … که در قرن حاضر- با تمامی ادعاهای مربوط به حفظ کرامت انسانی و حقوق بشر- رخ می دهد.

شگفت تر آنکه قدرت هایی که در این زمینه بیش از دیگران مدعی اند(تا جایی که طلبکارانه دیگران را به دلیل آنچه نقض حقوق بشر می خوانند، تخطئه می کنند) از بانیان و حامیان اصلی فجایع فلسطین هستند.

عمق فاجعه چنان است که توانسته تور رسانه ای قدرتهای سلطه طلب را نیز پاره کند و اندک اخبار درز کرده از حال و روز مردمان فلسطین، حتی ملل غیرمسلمان را نیز به موضع گیری کشانیده است. در چنین احوالی، فلسطین دیگر نه اولویت اول جهان اسلام، بلکه به مثابه سنجه ای برای اخلاق عام بشری و وجدان انسانی، اولویت اصلی اخلاقی و بشری جهان معاصر است. کمپین های متعدد در کشورهای مختلف (که کاروان های دریایی آزادی و … ثمره عملی آنهاست) نشان از آن دارد که دیگر این ایران و یا چند کشور مسلمان نیستند که بر طبل رسوایی و محکومیت اسرائیل می کوبند، بلکه این موج حتی به پایتخت های کشورهای اروپایی نیز رسیده است.

در چنین احوالی، سوال از چرایی حمایت از فلسطین و لبنان، سوال از چرایی وجود وجدان بشری و اخلاق انسانی است. کسانی که هنچنان بر این موضع پافشاری کنند، به طریق اولی نه تنها از جرگه انسانیت، که از جرگه بهایم نیز به دورند.

ج) در ادامه قصد دارم از منظری سود-انگار و فارغ از اخلاق و از منظر علوم استراتژِیک به قضیه نگاه کنم و باز هم اثبات کنم که نفع مادی و دنیوی ما نیز در حمایت از فلسطین و لبنان است.

نگاهی به نقشه جهان نشان می دهد که ۱۰ آبراه استراتژیک، شریان های اصلی مبادلات کالا و انرژی را تشکیل می دهند:

تنگه تایوان، تنگه مالاگا، کانال پاناما، تنگه داردانل، تنگه بسفر، تنگه جبل الطارق، تنگه باب المندب، تنگه هرمز، آبراه میان جزایر سه گانه تنب کوچک و بزرگ و ابوموسی، کانال سوئز

Map-World-Strategic Straits2

[ادامه‌ی یادداشت را بخوانید ...]

برچسب‌ها

ارسال دیدگاه

آقازاده خوب آقازاده مرده است؟

مفهوم « آقازاده را اولین بار دکتر علی ربیعی، مسئول دبیرخانه شورای عالی امنیت ملّی در دولت های آیت الله هاشمی رفسنجانی و حجت الاسلام والمسلمین خاتمی و مشاور امنیتی آقای خاتمی رئیس جمهور وقت، در سال ١٣٧٧ به کار برد که به سرعت شیوع یافت. اولین بار این مفهوم زمانی به ذهن او متبادر شد که در مراسم افتتاح راه آهن مشهد- سرخس- تجن ( ٢۴ اردیبهشت ١٣٧۵ )، با حضور ١١ رئیس جمهور کشورهای منطقه، شاهد جلوه فروشی یکی از «آقازاده» های معروف منتسب به یکی از آستان های مقدسه بود که به کت هزار دلاری خود فخر می فروخت. این اندیشه منجر به نگارش سرمقاله ای در روزنامه کار و کارگر شد با عنوان: «چه کسانی به اسلام سیلی می زنند: کف زنان یا آقازاده ها؟» این مقاله در ششمین جشنواره مطبوعات ( ١٣٧٨ ) جایز ه اول را در حوزه «سرمقاله و یادداشت » به دست آورد. بعدها، ربیعی در تبیین این پدیده گفت: «پدیده ای که من نسبت به آن هشدار دادم این بود که برای افراد نزدیک به افراد قدرتمند با بهره گیری از امکانات و قدرت فضایی مهیا می شود که دیگران قدرت رقابت با آن ها را ندارند و به این ترتیب وارد عرصه هایی از اقتصاد می شوند که نه زحمت کار تولیدی را دارد و نه ضریب هوشی می خواهد، بلکه با رانت قدرت در بخش های تجاری و دلالی وارد اقتصاد می شوند و پیمانکاری های صوری انجام می دهند و این مسئله خود زمینه ساز فسادهای دیگر و تحریک افر اد سالم در جامعه می شود.. آقازاده ها طبقه ای است که هیچ فعالیتی نمی کند [و] فقط از فضای قدرت بهره می گیرد… این طبقه جدید… در برابر کسانی که قصد دارند سرمایه گذاری سالم کنند می ایستد و هزینه هایی را به آنان تحمیل می کند» (خبرگزاری آفتاب، ٢۵ خرداد ١٣٨۵ )  –

 عبدالله شهبازی-زمین و انباشت ثروت:تکوین الیگارشی جدید در ایران امروز

جامعه ایرانی در برابر دست اندازی آقازاده ها در حوزه اقتصادی علی رغم مرارت های فراوان دم فروبست و اقدامی جدی نکرد. صرف نظر از تعلل دستگاه قضا در مورد پاک سازی فضای اقتصاد از چنین پدیده فسادآوری، عموم جمعیت انقلابی که دل در گرو آرمان های انقلاب دارند، این زائده اعور، بلکه این غده سرطانی را به مصلحت آرام ماندن فضای جامعه تحمل نمودند. اما آنچه امروز شاهدیم، دست اندازی آقازاده ها و طبقه سمپات هایشان به عرصه قدرت سیاسی است.

البته دور از ذهن نیست که هر ثروتمندی لاجرم در سیاست نیز خواهان قدرت باشد و این قانون دنیاست.

مقابله با آقازاده ها در قالب حملات احمدی نژاد به برخی از چهره های سیاسی و فرزندان شان در مناظرات انتخاباتی جلوه ای تازه یافت و عرصه سیاست ایران را دوپاره ساخت. البته قابل توجه است که مقابله با آقازاده ها از سوی رئیس جمهور جز در قالب حملات لفظی و شفاهی، هنوز به اقدامی دیگر منتج نشده، چنان که شائبه تبلیغاتی بودن چنین موضع گیری هایی را نیز به ذهن می آورد.

این از عرصه (عرضه؟) دولت. و اما مردم، تنها برخورد جدی که با آقازاده ها داشته اند در حرم امام خمینی و در ۱۴ خرداد بود و در قالب بر هم زدن سخنرانی سید حسن خمینی.

سید حسن در طول یک سال گذشته با «سران فتنه» نشست و برخاست و به تایید شان سکوت کرد و به حمایت شان اقدام، و در برابر اهانت به تصویر پدربزرگش مساله را منکر شد و در برابر پخش مستند «شاخص» از صدا و سیما، ضرغامی را به تحریف چهره رحمانی امام متهم ساخت.

تا بدین جا، هیچ آلودگی مالی در زندگی وی گزارش نشده است، اما این اقدامات سیاسی به اندازه کافی است تا حکم به خروج وی از دایره «خودی» های جمهوری اسلامی داده شود.

و اما نحوه اجرای حکم: توهین و ممانعت از سخن گفتن وی

این اقدام اگرچه خودجوش و برنامه ریزی نشده (ولی گویا تا حدی تحریک شده) با هیچ روی با اخلاق اسلامی سنخیتی ندارد. هر فرد فارغ از هر مقامی که دارد و جرمی که مرتکب شده، این حق را دارد که در وقتی که به شکل رسمی به وی اختصاص یافته صحبت کند کسی حق ندارد به این حق تجاوز نماید. صحبت های وی باید شنیده شود و در مقابل نیز مستمع از این حق برخوردار است که با این سخنان موافق نباشد.

این عدم موافقت را نیز می توان به شکلی محترمانه بیان نمود. یادمان نمی رود که در فرهنگ شیعی، علی(ع) به رفتار لشکریانش که معاویه و افرادش دشنام می دادند اعتراض کرد و آنها را باز داشت و یادمان نمی رود که به نص صریح قرآن، مومنان از دشنام دادن به بت ها و خدایان مورد پرستش مشرکان نیز نهی شده اند.

مبارزه با پدیده آقازاده ها امری است بسیار ضرور و اگر سید حسن نیز در دایره این آقازاده ها باشد از هیچ مصونیتی برخوردار نخواهد بود. اما این مبارزه باید بر مبنای تفکر و استدلال و منطق و در چارچوب قانون باشد نیازمند سالها کار دقیق فکری و عملی و قضایی است.

ایجاد بسترهای قانونی شفاف به نحوی که کمترین مجال را به زد و بندهای پشت پرده دهد، ممیزی بی رحمانه فعالیت های اقتصادی افراد جامعه خصوصاً کسانی که به کانون های قدرت سیاسی نزدیکند، و فراهم آوردن امکان فعالیت های (سیاسی و اقتصادی) مشروع، بهترین راه علاج پدیده آقازاده ها است.

پرونده آقازاده ها با چند شعار و حرت احساسی یا ذکر نام افراد در مشاجرات و مناظرات سیاسی و … بسته نمی شود که هیچ، اسباب مظلوم نمایی (این کلید طلایی موفقیت احزاب ایرانی) را نیز فراهم می کند.

بدیهی است که موضع من در این نوشته نه بر سر چرایی برخورد با سید حسن، بلکه با چگونگی برخورد است.

با توجه به این نکات شاید اکنون بهتر بتوان راز بوسه رهبری بر پیشانی سید حسن خمینی را دریافت.

برچسب‌ها

دیدگاه (۱)

آیا پوپولیزم مسری است؟

یکی از صفات-بخوانید ناسزاهایی- که از سوی مخالفان به احمدی نژاد و همراهانش نسبت داده می شود «پوپولیزم» است. در نگاهی کلی آن قدر می دانیم که معنی این کلمه به دست آوردن دل توده ها از طریق رفتارهای عوام پسند و توده پسند برای کسب قدرت سیاسی است. هرچند به عنوان یک اصل تقریباً محکم، خیلی از اصطلاحات شبه روشنفکران و دگراندیش نمایان را نمی پسندم، اما به نظرم روی واژه پوپولیسم می شود بیشتر کار کرد.

در فرهنگنامه ها (کمبریج) پوپولیسم را این گونه تبیین کرده اند:

«عقاید و اقدامات سیاسی که بیانگر نیازها و تمناهای مردمان معمولی اند»[۱]

حال باید مطالعه نمود که آیا رفتارهای احمدی نژاد و گروهش واقعاً در چارچوب پوپولیسم قرار می گیرند و نیز آیا تنها گروهی هستند که چنین رفتارهایی را بروز می دهند یا خیر.

واضح است که رفتارهای سیاسی را نمی توان در خلا مطالعه نمود و اطلاع از بسترها، زمینه ها، جو اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و … در شناخت جهت گیری های سیاسی ضروری است (در همین راستا بر روی مقاله ای کار می شود با عنوانی نظیر «تبارشناسی اجتماعی موضع گیری های سیاسی ایران معاصر» که اگر عمری بود شاید منتشر شود). مختصر آنکه پس از پایان جنگ و آغاز سیاست های جدید به اصطلاح توسعه، نوعی طبقه جدید شهرنشین -با گرایش آگاهانه یا ناآگانه به سبک زندگی غربی (آن هم از نوع لیبرال)- ظهور یافت که عقبه فکری اش از سوی روشنفکران و عقبه سیاسی و اقتصادی اش از سوی اطرافیان هاشمی رفسنجانی تغذیه می شد.

اقدامات دولت در راستای توسعه، حتی اگر با نیتی خیر انجام گرفته باشد، سرخوردگی هایی را در بین مستضعفان جامعه (که از به بعد «اقشار آسیب پذیر» نامیده شدند) پدید آورد که در هشت سال حکومت دولت اصلاحات نیز تشدید شد.

جدای از بعضی تبعیضات آشکار اقتصادی، تاکید بر ادبیات نخبگی و روشنفکری در همه عرصه ها در دوران اصلاحات، همواره حسی از تحقیر شدن را در میان اکثریت جامعه پدید آورد که در عداد روشنفکران نبوده و یا علاقه ای هم به روشنفکری نداشتند،. البته منظور آن نیست که دستی و نیتی درکار بوده که عامدانه با زبان آکادمیک و روشنفکری ،چنان سخن بگوید که سبب سرخوردگی هایی شود، بلکه همین که یک کارگر، کشاورز یا راننده تاکسی در رسانه ها بحث هایی را می دید که به درک واضحی از آنها نمی رسید، ناخودآگاه احساسی ناخوشایند پیدا می کرد. چنین افرادی (که از قضا اکثریت جامعه را نیز تشکیل می دهند) توقع داشتند به جای عباراتی نظیر «قبض و بسط شریعت»، «فشار از پایین، چانه زنی از بالا»، «پاسداشت حقوق شهروندی برای نیل به جامعه ای مدنی» و …، درباره بیکاری، تورم، ظلم و عدالت و .. بشنوند. بر آن نیستم که ادعا کنم عبارات و مفاهیم روشنفکری ربط وثیقی با مشکلات روز جامعه ندارند، بلکه بحث بر سر «زبان» و «نحوه بیان» مفاهیم در حوزه عمومی است، به قسمی که همه افراد جامعه با هر سطح سواد و درکی، آن را بهمند و دریابند. استفاده از زبان خاص طبقاتی یا صنفی به جای زبان معیار از سوی کسانی در دوران پس از جنگ تا پایان دوره اصلاحات، خود نوعی تبعیض طبقاتی را در اذهان متبادر می ساخت.

در چنین وضعیتی، پدیده احمدی نژاد بروز کرد.

[ادامه‌ی یادداشت را بخوانید ...]

ارسال دیدگاه

کدام میر حسین؟

Technorati Tags:

تا قبل از انتخابات سال گذشته، میرحسین موسوی برای بسیاری از نسل جدید ایرانی ها چهره شناخته شده ای نبود. قدیمی ترها هشت سال وی را در کسوت نخست وزیری در دوران جنگ دیده بوده و عموماً خاطره خوشی از وی داشتند. عدم موضع گیری ها و سکوت سیاسی بیست ساله وی تقریباً او را نزد همه گروه های سیاسی وجیه المله و جنت مکان ساخته بود.

اما وقایع بعد از انتخابات به راستی همه تصورات گذشته را دگرگون کرد. اکثر نیروهای وفادار به انقلاب با افسوس وی را یکی دیگر از پیاده شدگان از قطار  انقلاب دانستند که در حساس ترین دقایق عمر سیاسی خویش، نتوانست راه را از چاه تشخیص دهد.

اما موضع گیری های هواداران وی جای تامل بیشتری دارد.

نخست آنکه طیف هواداران موسوی یک دست نیستند. بعضی افراد شدیداً مذهبی که علقه های انقلابی شان هم کمرنگ نیست، در این زمره اند. همچنین تعداد زیادی از جمعیت طبقه متوسط که اعتقادات مذهبی میانه ای داشته و اباحه گری (لیبرالیزم) را ارزشی بنیادین فرض می کنند. گروهی دیگر نیز آشکارا و به شکلی بنیادگرایانه، دم از مخالفت با مذهب و بنیادگرایی و نظام اسلامی می زنند.

آن چه در این بین همیشه برای من جای سوال دارد این است که چهره ای که در بین طرفداران وی از او ساخته شده تا چه حد با موسوی واقعی تطابق دارد. آنچه می بینیم تلاش برای ایجاد هاله ای کاریزماتیک برای اوست.

رهبران کاریزماتیک، فارغ از نیک و بد بودنشان، چه گاندی باشند و چه هیتلر، دارای خصائصی هستند که آنها را از مردم عادی ممتاز و متمایز می کند. قدرت سخنوری، شجاعت مفرط، تسلط بر نفس و … الزامات یک چهره کاریزماتیک است تا بتواند توده ها را تسخیر و به حرکت درآورد.

موسوی زود احساساتی می شود و دست و پایش را گم می کند. در مقابل وقاحت طرف مقابل به لکنت می افتد، در مواقع حساس قادر به روشن بینی و اخذ تصمیمات قاطع نیست. زود اسیر جو موجود شده و در زیر فشارها تغییر موضع می دهد.(به حالات و گفتار وی در مناظره ها، تغییر در لحن بیانیه ها پس راهپیمایی بعد از وقایع عاشورا و نهایتاً تصمیمات وی دقت شود)

همه اینها که گفتم به هیچ روی نکاتی منفی یا تحقیرآمیز نیستند، بلکه عمده انسانها به تبع انسان بودن شان دارای این ویژگی ها هستند. شدت این صفات در نگارنده این متن خیلی بیشتر نیز هست. اما نکته اینجاست که این صفات از انسان فردی معمولی و به غایت معمولی می سازد، نه رهبری کاریزماتیک.

موسوی نه یک مرجع مذهبی است (مانند منتظری)، نه روشنفکری ایده پرداز است(مانند سروش)، نه تئورسین سیاسی است (مانند حجاریان)، نه سازمانده و فرمانده ای جسور است (نظیر مسعود رجوی) و نه سیاستمداری کهنه کار و سیاس است (مانند هاشمی رفسنجانی) و تنها حوزه ای که سابقاً در آن موفق بوده حیطه هنری است که در آن وی به عنوان یکی از هنرمندان برتر آبستره شناخته می شود.

با این حال نقش رهبری اپوزیسیون که وی واگذار شده، که چندان مناسب وی نیست و به زعم من خود نیز علاقه ای ندارد که این سمت را پذیرا شود.

تمناها و آرزوهای طبقه متوسط و بورژوا مسلک شهرنشین در ناخودآگاه شان به دنبال مفری برای بیان شدن، تصویری خیالی از رهبری مثالی ساخته است و آن را به موسوی نسبت می دهد.

فرصت کم تعامل  موسوی با جامعه در یک سال و نیم گذشته، آن قدر نبوده که حتی اگر وی دارای وجوه کاریزماتیک نیز باشد، بتواند در قامت یک رهبر تمام عیار آنها را نشان دهد و بررسی روانکاوانه این نکته به راستی لازم است که چگونه چهره یک رهبر بزرگ بر سیمای انسانی معمولی نظیر او فرافکنی شده است.

ارسال دیدگاه

از راست نظام

Technorati Tags:

می گویند واژه «انسان» از «نسی» و «نسیان» می آید. گروهی دیگر می گویند که نه، بلکه از کلمه «اُنس» گرفته شده و من با این دومی بیشتر هم عقیده ام.

امروز صبح علی الطلوع جهت پیگیری کارهای اداری مربوط به خدمت سربازی، سری به پادگانی زدم که سال ۸۰ جمعی آنجا بودم. البته فقط برای دو ماه آموزشی و بعد از آن روانه دانشگاه شدم تا الانی که در خدمت شما هستم و قریب نه سالی از آن ایام می گذرد.

تمام خاطرات تلخ و شیرین آن روزگار به عینه برایم مجسم شد. دیدن آنهایی که در لباس نظامی می روند و می آیند، حال چه کادر و چه وظیفه، اشتلم کردن درجه دارها و افسران، «پسر» خطاب کردن سربازان صفر از سوی سرگروهبان ها، بگومگو با دژبان بر سر ساعت ورود و خروج و …

خیلی از این نکات تنها برای مردان قابل فهم است. سربازی جزء آن حوزه هایی است که کاملاً مردانه است. می گویم سربازی و نمی گویم نظامی گری، زیرا در نیروهای نظامی و انتظامی زنان نیز به کار مشغولند، اما سربازی به همان معنای «اجباری» که در قدیم مصطلح بود فقط و فقط برای افراد ذکور جامعه ایرانی قابل درک است.

باید سرباز بود تا فهمید شمردن روزها و ماه های باقیمانده تا پایان خدمت چیست. باید سرباز وظیفه بود تا بدانی هر روز از اضافه خدمت به قاعده یک هفته از خدمت معمولی آدم را زجر می دهد. باید سرباز بود تا دانست چه قدر حالگیری است که دو نصف شب با لگد پاسبخش از خواب بیدار شوی برای رفتن سر پست نگهبانی.

امروز که به پادگان رفتم، راستش دلم برای آن روزها تنگ شد. با اینکه هر لحظه از روز و شب اش عذاب آور بود، با این حال انسان است و انس، حتی با جهنم هم انس می گیرد.

راستش به نظر خودم هم مسخره آمد، اما احساسات که منطق پذیر نیستند و به ضرب هیچ استدلالی به راه نمی آیند.

 

پی نوشت ۱: هولدن کالفیلد یک زمانی در وصف مدرسه پنسی گفته بود که دلش برای آن خراب شده هم تنگ خواهد شد.

پی نوشت ۲: خیلی دلم می خواست بدانم هولدن اگر خدمت می رفت چه می کرد؟

دیدگاه (۱)

یک کرم کتاب ناکام

Technorati Tags:

library-books

والتر بنیامین فصلی نوشته است در تشابه «کتاب» و «روسپی ها» و مثلاً توضیح داده که با هردوشان می توان به بستر رفت و الخ. از قرار معلوم آن قدر کتاب خوانده بوده که بی هیچ jترسی چنین تشبیهی را به کار برده است.

حقیر نه آن قدر کتاب خوانده ام و نه آن قدر اعتماد به نفس دارم که جرئت چنان تعریضی را داشته باشم. هنوز که هنوز است  هر نوشته مکتوبی ناخودآگاه حسی از احترام و ابهت را در من بر می انگیزد، گویی هنوز هم به خود می گویم احتمال داد راز کیهان در میان اوراق این نوشته و یا در لابلای آن اشکالی که با مهر های سربی بر تارک کاغد داغ شده اند، یافت شود.

تنها تفریح سالم بنده در گذشته (و کمی تا قسمتی حال) به عنوان جوانکی آویزان و مردنی،این بود که در کتاب فروشی ها بگردم و در خیلی از مواقع با حسرت کتاب هایی را تورق کنم که قیمت پشت جلدشان کم از بیلاخ نداشت. کتاب هایی که پشت چشم نازک می کردند و عشوه می آمدند که مطالبی مهم دارند و حقایقی بدیع، و دست گدای پاپتی چون من به آن ها نخواهد رسید.

گاهی بعضی ها سر می رسیدند و تمکنی داشتند و روز روشن و جلوی چشمان حسرت بار من، کتاب هایی را که روزها در آرزوی وصالشان سوخته بودم را بر می داشتند و بی اعتنا به سمت صندوق کتابفروشی می رفتند و هیچ به مخیله شان هم نمی آمد که این بوی کبابی که فضا را گرفته از سوزش دماغ یا ماتحت آن بخت برگشته ای است که آن گوشه ایستاده و …

دقیقاً مثل آن بود که بچه پولداری دوست.دختر یا معشوقه آدم را تور بزند. این بود که شهوتی مالیخولیایی و پنهان به کتاب پیدا کردم. در حین تحصیل نیز که قصد کردم از خانواده ام خرجی نگیرم، تلاش کردم این شهوت را ارضا کنم. بدبختی من هم همین است دیگر، بقیه که پول و پله ای داشتند یا به دست شان می رسید، می زدند در خط عیش و نوش و خانم بازی و …، اما عرضه من تنها به رفع هوس با کتاب قد می داد و نه بیشتر.

چندرغازی که از سگ دو زنی های کارهای پاره وقت به دستم می رسید، یا ماحصل ترجمه های تکالیف دانشجویان مایه دارتر و به قیمت کوری چشمانم بود را همان اول کار در کتابفروشی ها آتش می زدم. عین آنهایی که به قمار یا نوشخوارگی معتاد باشند.

البته حال محتاط تر شده ام. مسئولیت تاهل نمی گذارد مثل قبل به کتاب فروشی بروم و تمام پولم را بسوزانم و بعد مثل درازگوشی که بارش کتاب است، از آنجا بیرون بیایم.

امروز از بعضی از آن عیاشی های دوران مجردی چندین کتاب ناخوانده روی دستم مانده است. آن هایی که از ترس گران شدن شان و به حیله کتابفروش دغل، از نان شب و کرایه آمد و رفت، زدم و خریدم.

مدتی است که این کتاب ها چون عروسان پس پرده، خیره به من نگاه می کنند و منتظرند به سراغشان رفته و بکارت از ایشان بردارم. اما من هنوز، دست دست می کنم. گویا که منتظر فرصتی باشم یا بهانه ای، زیرا لذت وصال را باید ذره ذره چشید و نه یکباره.

برچسب‌ها

ارسال دیدگاه

۱۰ تک تیر انداز برتر تاریخ

Technorati Tags:

«هوا تاریک و دید کم بود، ولی یک نفر مسلح به کلاشینکف را دیدم که در نور چراغ آستانه راهرویی، در فاصله ۴۰۰ متری ایستاده بود. از داخل دوربین می دیدمش. او هم مثل بقیه عراقی ها بود. به پایین شکم اش شلیک کردم و از پا درآمد.» جیمز ویلکز-لشکر ۲۵ فورت وورث-تکزاس

اختفاء مساله ای کلیدی برای تبدیل شدن به یک تک تیرانداز است. سربازان بسیار آموزش دیده ای که قادرند با دقتی بسیار زیاد از فاصله هایی باورنکردنی شلیک کنند. به علاوه، آموزش های استتار، اختفاء، نفوذ، شناسایی و دیده بانی، از آنها مخوف ترین موجوداتی می سازد که ممکن است در صحنه نبرد یافت شوند. در ادامه، فهرست ده نفره ای از برترین تک تیراندازان تاریخ ارائه می شود:

۱۰-توماس پلانکت(Thomas Plunkett)

متوفی به سال ۱۸۵۱

riflemen

وی یک ایرلندی بود که در لشکر ۹۵ تفنگداران بریتانیا خدمت می کرد. آنچه سبب نام آور شدن وی است، هدف قرار دادن یک ژنرال بسیار موثر فرانسوی، یعنی آگوست-ماری-فرانسوا کولبر است.

در جریان نبردی در کاکابلوس در خلال عقب نشینی مونرو به سال ۱۸۰۹، پلانکت با یک تفنگ بیکر، ژنرال فرانسوی را از فاصله ۶۰۰ متری هدف قرار داد. با توجه به دقت سلاح های اوایل قرن نوزدهم، چنین شلیکی کاری بسیار برجسته و اتفاقی خاص بود. از آنجا که پلانکت خوش نداشت همقطارانش این هدف گیری عالی را از سر شانس و اقبال قلمداد کنند، تصمیم گرفت قبل از بازگشت به خط جبهه خودی، شلیک دیگری را نیز انجام دهد. بنابراین اسلحه اش را مجدداً پر کرد و افسر شیپورچی (که در آن زمان در جنگ ها وجود داشتند) را هدف قرار داد که به کمک ژنرال تیر خورده شتافته بود. پس از این دومین شلیک موفق، به برگشت و به سیمای همرزمانش خیره شد که همگی تحت تاثیر قرار گرفته بودند.

برای مقایسه کافی است در نظر بگیریم که همه سربازان انگلیسی مسلح به تفنگ های «براون بس» بوده و جهت شلیک از فاصله ۵۰ متری آموزش دیده بودند، در حالیکه پلانکت دوبار از ۱۲ برابر این فاصله هدف گیری موفقی انجام داد.

 

۹-گروهبان گریس(Sgt Grace)

لشکر پیاده چهارم جورجیا

sedgwick-general-tm

روز نهم می سال ۱۸۴۶، زمانی بود که گروهبان گریس، تیراندازی ماهر از نیروهای کنفدراسیون، یکی از غیرباورترین و در عین حال خنده دارترین مرگ ها را نصیب قربانی خود ساخت. در خلال نبرد اسپوتسیلوانیا، وی ژنرال جان سجویک(تصویر فوق) را از فاصله ۱۰۰۰ یاردی هدف قرار داد که این فاصله در زمان خودش بسیار زیاد بود. در آغاز درگیری، تیراندازان ماهر قوای کنفدراسیون نیروهای سجویک را وادار کردند که هر کدام در گوشه ای پناه بگیرند. سجویک از پناه گرفتن امتناع ورزید و گفت:«چه؟! این سربازان تنها به خاطر یک گلوله این همه جاخالی می دهند؟! پس اگر همه خط دشمن با هم آتش کنند چه کار خواهن کرد؟! شماها مایه شرمساری من هستید! آنها از این فاصله یک فیل را هم نمی توانند بزنند». افراد وی همچنان بر پناه گرفتن اصرار داشتند و او نیز مدام تکرار می کرد:«آنها از این فاصله یک فیل را هم نمی توانند بزنند». چند ثانیه بعد، گریس گلوله ای را زیر چشم چپ سجویک نشاند. سجویک بالاترین افسری بود که در جنگ های داخلی امریکا جان باخت و بنا بر شنیده ها، سرتیپ ژنرال اولیس اس. گرانت مدام می پرسید:« او واقعاً مرده؟!»

۸-چارلز «چاک» ماوهینی(Charles ‘Chuck’ Mawhinney)

1949-

8-mawhinney-625x450-tm

103 مرگ تایید شده

وی در کودکی یک شکارچی مشتاق بود و در ۱۹۶۷ به تفنگ داران دریایی پیوست. او در نیروی تفنگ داران دریایی آمریکا در طول جنگ ویتنام خدمت کرد و رکورد کارلوس هتکاک- تک تیرانداز افسانه ای تفنگ داران دریایی- را شکست. تنها در ۱۶ ماه، وی ۱۰۳ نفر را از پا درآورد و ۲۱۶ مرگ احتمالی دیگر نیز به دست وی صورت گرفت که به دلیل خطرناک بودن شرایط، امکان جستجوی اجساد و تایید آن توسط ارتش وجود نداشت. هنگامی که ارتش را ترک کرد، به کسی درباره نقش خود در جنگ چیزی نگفت و فقط بعضی از رفقای وی از اقداماتش مطلع بودند. تنها بیست سال بعد بود که کسی کتابی در مورد جزئیات مهارت شگفت آور وی نوشت و او از گمنامی درآمد و به عنوان سخنران در مدرسه تک تیراندازی مشغول شد. وی یک بار عنوان کرد: «این کار حد نهایت یک سفر شکاری بود: شکار کردن فردی که می خواست من را شکار کند. با من در مورد شکار شیر یا فیل حرف نزنید، این حیوانات با تفنگ دوربین دار از خودشان دفاع نمی کنند. من عاشق این کار بودم و تقریباً آن را می بلعیدم».

در حالی که یک شلیک مرگبار معمولاً از فواصل ۳۰۰ تا ۸۰۰ یاردی صورت می پذیرد، ماوهینی با شلیک هار مرگبار تایید شده بالای ۱۰۰۰ متر، یکی از برترین تک تیراندازان جنگ ویتنام بوده است.

۷-راب فورلانگ(Rob Furlong)

925928-tm

این سرجوخه سابق ارتش کانادا، رکورددار دورترین شلیک مرگبار تایید شده تاریخ، از فاصله ۱٫۵۱ مایلی یا ۲۴۳۰ متری است که معادل طول ۲۶ زمین فوتبال است.

این موفقیت خیره کننده در سال ۲۰۰۲، در طی عملیات آناکوندا به دست آمد. تیم تک تیراندازی وی متشکل از دو سرجوخه و دو استوار بود. هنگامی که ۳ نیروی مسلح القاعده به سوی موقعیتی کوهستانی در حرکت بودند، وی اقدام به هدف گیری کرد. فورلانگ مسلح به یک تفنگ کالیبر ۵۰ مک میلان برادرزTac-50 بود که با فشنگ های A-Max با نیروی پسای خیلی پایین، پر شده بود. زمان پرواز هر کدام از گلوله ها، با در نظر گرفتن فاصله از اهداف، ۳ ثانیه بود که زمان کافی برای پناه گرفتن را در اختیار دشمن قرار می داد. با این حال، شبه نظامی نگون بخت تنها زمانی فهمید که اوضاع از چه قرار است که گلوله سوم سینه اش را شکافته بود.

۶-واسیلی زایتسف(Vasily Zaytsev)

23 مارس ۱۹۱۵-۱۵ دسامبر ۱۹۹۱

6-zaytsev-625x450-tm

۲۴۲ مرگ تایید شده

به لطف فیلم معروف «دشمن بر دروازه ها» (ساخته ژان-ژاک آنو) وی شاید معروف ترین تک تیرانداز تاریخ باشد. این فیلم با اینکه ساخته ای تحسین شده و قوی است، به تمامی مطابق واقعیت نیست. واقعیت آن است که تک تیرانداز آلمانی درکار نبوده، و یا نه به آن حدی که در فیلم اغراق و پرداخت شده است. زایتسف در یلنینسکویه متولد شد و در کوه های اورال رشد یافت. معنی فامیلی وی «خرگوش» است. قبل از واقعه استالینگراد، او به عنوان منشی در نیروی دریایی شوروی خدمت می کرد و پس از خواندن در مورد اتفاقات استالینگراد، داوطلبانه به خط مقدم رفت و در هنگ ۱۰۴۷ تفنگ داران فعال شد. زایتسف یک مدرسه تک تیراندازی در محل کارخانه متیز به راه انداخت. دانشجویان افسری تحت آموزش وی زایچاتا، به معنی «بچه خرگوش ها» خطاب می شدند. این اقدام آغاز فعالیت های تک تیراندازی در سپاه ۶۲ بود. برآورد می شود که تک تیراندازان آموزش دیده نزد زایتسف بیش از ۳۰۰۰ سرباز دشمن را از پا درآورده باشند.

خود زایتسف بین اکتبر ۱۹۴۲ تا ژانویه ۱۹۴۳، دارای ۲۴۲ مرگ تایید شده است که این میزان احتمالاً نزدیک ۵۰۰ مرگ است. با وجود اینکه در ابتدای این قسمت گفت شد که تیرانداز آلمانی (چنانچه در فیلم دیده اید) در کار نبوده، با این حال باید به یک آلمانی به نام اروین کونیگ(Erwin Kónig) اشاره کرد که از وی به عنوان ماهرترین تک تیرانداز ورماخت (نیروی زمینی ارتش نازی) یاد می شود. زایتسف در خاطرات خود به یک دوئل سه روزه در ویرانه های استالینگراد اشاره می کند. از جزئیات واقعه چیز زیادی در دست نیست، اما در پایان این زورآزمایی سه روزه، زایتسف دشمن خود را هلاک کرد و دوربین سلاح وی را به عنوان ارزشمند ترین غنیمتی با خود برداشت، که خود نشان دهنده آن است که حریفش در مهارت می بایست همپایه زاتسف بوده باشد.

۵-لیودمیلا پاولیچنکو(Lyudmila Pavlichenko)

12 جولای ۱۹۱۶-۱۰ اکتبر ۱۹۷۴

lyudmyla_m_pavlichenko-tm

۳۰۹ مرگ تایید شده

در ژوئن ۱۹۴۱، پاولیچمکو ۲۴ سال داشت که آلمان نازی به شوروی سابق حمله کرد. وی در میان اولین داوطلبانی بود که به نیروی زمینی پیوستند. او در سپاه ۲۵ پیاده ارتش سرخ و به عنوان یکی از ۲۰۰۰ زن تک تیرانداز قوای بلشویک به خدمت پرداخت.

اولین دو کشتار وی نزدیک بلایفکا و با اسحله bolt action موسین-ناگانت مجهز به دوربین P.E. 4-power صورت گرفت. اولین عملیاتی نیز که در آن شرکت جست در جریان نبرد اودسا بود. در آنجا و طی ۲ ماه و نیم، وی ۱۸۷ مرگ را سبب شد. زمانی که مجبور به جابجایی شدند، ۸ ماه در سواستوپول در شبه جزیره کریمه جنگید و به رکورد ۲۵۷ مرگ دست یافت و این موفقیت سبب ذکر نام وی در شورای ارتش جنوبی شد. میزان کل مرگ های تایید شده به دست وی در جنگ دوم جهانی ۳۰۹ مرگ است که ۳۶ نفر از قربانیان وی را تک تیراندازان دشمن تشکیل می دادند.

۴-سرجوخه فرانسیس پگاماگابو(Corporal Francis Pegahmagabow)

9 مارس ۱۸۹۲-۵ آگوست ۱۹۵۲

francis_pegahmagabow-tm

۳۷۸ مرگ تایید شده

+۳۰۰ اسیر

وی سه بار مدال نظامی دریافت نموده و دو بار به شدت زخمی شده است و به عنوان تیرانداز و فرماندهی ماهر، ۳۷۸ آلمانی را کشته و بیش از ۳۰۰ نفر را به اسارت گرفته است. او جنگجویی از سرخپوستان اوجیبوا  بود که در ارتش کانادا خدمت می کرد. نه تنها کشتن نزدیک به چهارصد آلمانی، بلکه از اقدامات وی در زمان مجروحیت فرمانده اش، انتقال پیام ها و دستورات نظامی زیر آتش بسیار سنگین دشمن جهت رساندن تجیزات و نیز انتقال مهمات به واحدش بود-که در آستانه اتمام مهماتشان بودند. در اثر این اقدام شجاعانه به دریافت مدال مفتخر شد.

با وجودی که در میان همقطارانش به عنوان یک قهرمان و یکی از موثرترین تک تیراندازان جنگ جهانی اول بود، در زمان بازگشت به خانه اش، کانادا، ناشناخته ماند.

۳-آلبرت اف. والدرون(Adelbert F. Waldron)

14 مارس ۱۹۳۳-۱۸ اکتبر ۱۹۹۵

sniper2bmpxi5-tm

۱۰۹ مرگ تایید شده

وی دارای رکورد بیشترین تعداد مرگ های تایید شده در تاریخ تک تیراندازان آمریکاست. هر چند که جایگاه وی نه تنها به دلیل رکورد بالایش، بلکه به دلیل دقت فوق العاده شلیک هایش نیز است.

خلاصه زیر از کتاب ”Inside the Crosshairs: Snipers in Vietnam” نوشته مایکل لی لنینگ، به خوبی بیان گر این معناست:

«در یک بعد از ظهر، وی سوار بر یک قایق تانگو در رود مکونگ حرکت می کرد، که یک تیرانداز دشمن به سوی قایق آتش کرد. در حالی که تمامی سرنشینان قایق به هر سو نگاه می کردند تا این تک تیرانداز دشمن را پیدا کنند که از فاصله ۹۰۰ متری ساحل شلیک می کرد، گروهبان والدرون اسلحه دورزن اش را برداشت و تنها با یک گلوله، تیرانداز دشمن را که بالای یک درخت نارگیل موضع گرفته بود از پا درآورد (در حالی که خود والدورن در یک موضع متحرک قرار داشت). این مهارت بهترین تک تیرانداز نیروهای ما بود.»

چنانچه مقیاسی برای اندازه گیری دشواری کار تک تیراندازی باشد، این حرکت والدرون نزدیک به غیرممکن قرار دارد.

۲-کارلوس نورمن هتکاک (Carlos Norman Hathcock II)

20 می ۱۹۴۲-۲۳ فوریه ۱۹۹۹

1133204291_334274af7c-tm

اسم مستعار «Lông Trung du Kich» به معنی «تک تیرانداز پر سپید»

۹۳ مرگ تایید شده

هتکاک یکی از بالاترین رکوردهای تعداد ماموریت را در نیروی تفنگ داران دریایی آمریکا داراست. فارغ از جوایز متعددی که در مسابقات گوناگون تیراندازی کسب کرده بود، در طی جنگ ویتنام ۹۳ مرگ تایید شده را نیز موجب شده است. ارتش ویتنام به دلیل میزان آسیبی که از ناحیه وی به پرسنل اش وارد شده بود، برای سر وی جایزه ای ۳۰۰۰۰ دلاری تعیین کرده بود. برای مقایسه در نظر بگیرید که رقمی که برای سر تک تیراندازان آمریکایی از سوی ارتش ویتنام شمالی تعیین می شد معمولاً فقط ۸ دلار بود!

هنچنین، این هتکاک بود که معروف ترین و برترین شلیک تاریخ تک تیراندازان را انجام داده است. گلوله ای که وی از فاصله ای بعید شلیک کرد، درست از دوربین اسلحه تک تیرانداز دشمن عبور کرده و پس از اصابت به چشم، وی را از پا درآورد. هتکاک به همراه دیده بانش رونالد برک در حال جستجوی تک تیراندازی بودند که بسیاری از نفرات تنفگ داران را شکار کرده بود و گمان می رفت که ماموریت اصلی اش، در واقع شکار خود هتکاک باشد. هنگامی که هتکاک برای یک لحظه برق ناشی از بازتاب نور بر روی دوربین اسلحه حریف را دید، در نصف ثانیه، دقیق ترین شلیک تاریخ تک تیراندازی را انجام داد. هتکاک چنین استدلال می کند که تنها توجیه منطقی این قضیه آن است که دو طرف درست در یک زمان به سمت هم هدف گیری کرده باشند و این هتکاک بود که زودتر ماشه را کشید. معنی نام فامیلی وی پر سپید بود و او نیز همیشه یک پر سفید روی کلاه خود داشت که فقط یکبار و برای ماموریتی خاص آن را از کلاهش برداشت. در نظر بگیرید که وی داوطلبانه به این ماموریت رفت و مسافتی بیش از ۱۵۰۰ یارد را در قلمرو دشمن سینه خیز طی کرد تا یک ژنرال ارتش ویتنام شمالی را شکار کند. اطلاعات لازم برای این ماموریت تنها زمانی رسید که وی در راه عزیمت بود. ۴ روز و ۳ شب بدون خوابیدن، سانتی متر به سانتی متر سینه خیز رفت. حتی یکبار که در میان گل و لای استتار کرده بود، یکی از سربازان دشمن از روی بدنش عبور کرد. در نقطه ای دیگر از مسیر نیز توسط یک افعی گزیده شد، با این حال ماموریت اش را ادامه داد. نهایتاً به موقعیت مورد نظر رسید و در انتظار ژنرال به کمین نشست. هتکاک تنها یک گلوله شلیک کرد که با اصابت به سینه ژنرال سبب مرگ وی شد. ویتنامی ها برای پیدا کردن وی تمام منطقه را جستجو کردند، اما هتکاک مسیر آمده را سینه خیز برگشت و گریخت. اعصاب وی پولادین بود.

۱-سیمو هایها(Simo Häyhä)

۱۷ دسامبر ۱۹۰۵- ۱ آوریل ۲۰۰۲

simo_hayha-s585x360-11707-tm

معروف به « مرگ سپید»

۷۰۵ مرگ تایید شده (۵۰۵ تا با تفنگ و ۲۰۰ تا با مسلسل دستی)

او یک سرباز فنلاندی بود که با یک تفنگ غیر اتوماتیک با گلنگدن دستی و با دستگاه نشانه روی فلزی و بدون دوربین اپتیکی، رکورددار بیشترین کشتار تایید شده در تاریخ کل جنگ هاست.

هایها در شهرکی از توابع روآت یاروی، نزدیک مرز روسیه و فنلاند به دنیا آمد و به سال ۱۹۲۵ به اترش پیوست. خدمت به به عنوان تک تیرانداز در خلال «جنگ زمستانی» (۱۹۳۹-۱۹۴۰) بین روسیه و فنلاند، صورت گرفت. در میدان نبرد، وی دماهایی پایین تر از ۴۰ زیر صفر را تحمل کرد. در کمتر از صد روز، ۵۰۵ مرگ تایید شده را سبب شد که با احتساب مرگ های تایید نشده این مقدار به ۵۴۲ مرگ می رسد، هرچند منابع غیر رسمی عدد ۸۰۰ را صحیح می دانند. درکنار تک تیراندازی هایش، وی ۲۰۰ نفر دیگر را نیز با مسلسل Suomi KP/31 از پا درآورده است.

شیوه کار هایها نیز جالب توجه است. او برای ۳ ماه در تمام طول روز تنها بود و در میان برف ها به روس ها شلیک می کرد. البته روس ها در ابتدا و پس از اینکه چند دو جین جنازه روی دست شان ماند، به خود گفتند:«خوب که چه؟ جنگ است دیگر، و در آن صدمات و خساراتی هم خواهد بود!»، اما هنگامی که به ژنرال های روسی گفته شد که تنها یک مرد با یک تنفنگ مسبب این همه کشتار است، تصمیم گرفتند اقدام کوچکی صورت دهند. در ابتدا روس ها نیز یک تک تیرانداز به مقابله وی فرستادند. وقتی جنازه این تک تیرانداز از خط برگشت، آنها یک تیم از تک تیراندازها را به منطقه اعزام کردند و هنگامی که هیچ یک از اعضای این تیم زنده برنگشت، فرماندهان یک جوخه کامل را اعزام کردند. این جوخه نیز با تحمل صدمات و از دست دادن تعدادی نفراتش کاری از پیش نبرد. نهایتاً از توپخانه نیز استفاده شد که فایده ای نداشت. همه این ها نشان از هوش بالای هایها دارد. وی با پوشیدن لباس های یکدست سفید، در برفها استتار می کرد و از اسلحه ای کوچک تر استفاده می کرد تا با وجود جثه کوچکش، در کاربرد آن مشکلی نداشته باشد (قد وی تنها ۱۶۰ سانتی متر بود)، که رعایت این نکته سبب افزایش دقت کار وی شده بود. او از دستگاه نشانه روی آهنی استفاده می کرد تا به خود به عنوان یک هدف، ابعاد کوچک تری داشته و سخت تر دیده شود (استفاده از دوربین سبب می شود تیرانداز سر و سینه اش را بلند کند). او همچنین برف جلوی دهانه لوله را می کوبید تا در اثر شلیک، گرد برفی بلند نشده و محل وی را لو ندهد. همچنین برای جلوگیری از بخار شدن نفس هایش که ممکن بود سبب دیده شدن او شود، مقداری برف را در دهانش نگه می داشت. هر چند نهایتاً در ۶ مارس ۱۹۴۰ گلوله ای سرگردان به آرواره اش اصابت کرد. سربازان خودی وی را در حالی یافتند که «نیمی از سرش از بین رفته بود». اما از این جراحت جان به در و هنگامی که در ۱۳ مارس هایها حواس خود را بازیافت، همان روز نیز در جبهه ها آتش بس اعلام شد.

Simo Häyhä in 1940 with his jaw deformed from an enemy bullet.

یکبار دیگر اعداد را مرور کنیم:

۵۰۵ مرگ با تکنیک تک تیراندازی + ۲۰۰ مرگ به وسیله مسلسل دستی= ۷۰۵ مرگ تایید شده، همگی ظرف تنها ۱۰۰ روز

منبع:http://listverse.com/2009/11/13/top-10-snipers-in-history

ارسال دیدگاه

Psychedelic

رستوران صخره در کف هزار چم جاده چالوس واقع شده است. چندماهی است که تقریباً همه مسافرکش های شرکتی در این مکان توقف می کنند. اگر از غذایش بپرسید، نمی دانم، چون نخورده ام و جز چای و یکبار هم نیمرویی به عنوان صبحانه، خوردنی دیگری را در این رستوران امتحان نکرده ام. اما نکته ای که می خواهم در باب آن بگویم، اتفاقی است که در این مکان برایم روی داد.

مدتی قبل دچار سکسکه شدیدی شدم و این حالت بیش از دو روز ادامه پیدا کرد. تمامی فنون رایج از قبیل حبس نفس و سرکشیدن لاجرعه یک لیوان آب و … را هم امتحان کردم، ولی افاقه ای نکرد. ناگزیر به پزشک مراجعه کردم. همان بدو ورود دو عدد آمپول حواله باسن چپ و راست شد و دو سه تایی قرص نیز تجویز گشت. این طبابت قرین به فایده بود و از آن سکسکه های کذایی خلاص شدم. یکی دو روز بعد که قصد بازگشت به تهران را داشتم، پیش خود فکر کردم که یکی دو تا از قرص ها را قبل از حرکت ببلعم، بلکه در بین راه باز گرفتار آن مصیبت نشوم. غافل آنکه در خوردن دارو، اشتباه کردم و قرصی را که باید ۵۰میلیگرم آن مصرف می شد، دو برابر خوردم.

سوار اتوموبیل بودم و به روال سابق چیزکی می خواندم و گاه گاهی بیرون را می نگریستم که کم کم احساس کردم حالم دگرگون می شود. احساس بی قراری شدیدی در وجودم می خزید، به طوری که مدام پاهایم را جابجا می کردم. دهانم نیز به ناگاه کاملاً خشک شد، به طوری که به سختی می توانستم سخن بگویم. حتی سرکشیدن بطری آب معدنی مسافر بغل دستی هم فایده ای نداشت. تا آنکه راننده در رستوران فوق توقف کرد. پیاده که شدم، فهمیدم که از ادامه راه عاجزم. حتی تصور نشستن در اتاقک ماشین برای چند ساعت دیگر را هم نمی توانستم تحمل کنم. چای سفارش دادم و خوردم که اتفاق خاصی به دنبال نداشت. ضربان قلبم تندتر از حد معمول بود. چنان احساس بی قراری، قبض و گرفتگی را در عمرم تجربه نکرده بودم. طوری که دلم می خواست با آخرین سرعت ممکن بدوم، اما تنم یاری نمی کرد و برای برداشتن چند قدم کوچک هم مشکل داشتم. به ذهنم رسید که همه این قضایا زیر سر آن قرص های کذایی است که در مصرف شان نیز اشتباهاً افراط کرده بودم. تلفن همراه نیز در آن نقطه به سختی پوشش داشت. تنها توانستم به همسرم خبر دهم که کجا هستم و اینکه حالم اصلاً خوب نیست.

[ادامه‌ی یادداشت را بخوانید ...]

ارسال دیدگاه

! A Freud is needed

در این یکی دو ماه اخیر، حداقل چهار پنج  نفر از اطرافیان عمدتاً نزدیک و گاهی دور به علت وضعیت وخیم شان به روانپزشک و مشاور و … مراجعه کرده اند. حقیقت آنکه هیچ گاه قبلاً در طول زندگی ام با چنین حالتی مواجه نشده ام، اینکه سر بلند کنی و ببینی اکثر دور و بر هایت در وضعیتی روحی نابسامانی هستند. آن چه بیشتر باعث نگرانی است، تعداد زیاد آدم هایی (لااقل در اطراف من) است که به این درد دچارند و گویی که در معرض یک اپیدمی گسترده باشی.

نکته دیگر انکه اکنون دو سوال بسیار جدی برایم مطرح است:

۱-نفر بعدی کیست؟

۲-چقدر خود من نیز چقدر به این مشکل دچارم؟

از طرف دیگر یک نقطه امید هم وجود دارد و آن اینکه چنین اختلالاتی سابقاً نیز گریبانگیر این افراد بوده است، اما تنها الان است که پی به وجود آن برده و یا این نیاز را حس کرد ه اند که باید برای چاره جویی به متخصصی مربوط مراجعه کنند.

کمتر روزی است که در رسانه ها از میزان شیوع بالاب اختلالات روحی و روانی نشنویم. به امید روزی که برای هر فرد در جامعه ایرانی، در برابر وجود انواع دکترها و متخصصان بهداشت و سلامت جسمی، کارشناسان بهداشت روانی نیز وجود داشته و عموم مردم نیز از خدمات آنان بهره مند شوند.

ارسال دیدگاه

جهان از ورای عینک

در یک سال گذشته، آخر هفته ها مهمان جاده چالوسم. جهت زیارت دلبر که در فعلاً در ملک پدری در تنکابن ساکن است، هر هفته و یا هر دو هفته این مسیر تقریباً پنج ساعته را می روم و می آیم. حسابش از دستم در رفته که چندبار شده، ولی بی اغراق می توان گفته که خیلی.

جاده زیبایی است. گویا در یونسکو نیز ثبت اش کرده اند و جز جاده های زیبای جهان است. اما همین جاده زیبا بعضی مواقع بلای جان می شود. عرض می کنم چطور

گاهی در اثر مناسب نبودن حال عمومی ام، یا به واسطه تغییرات سریع فشار هوا که در این جاده به شدت متغیر است، یا به دلیل پیچ و تکان های مداوم خودرو یا نوار درپیتی که راننده به ضرب دکنگ در گوش هایت فرو می کند، دچار سردرد می شوم.

در چنین مواقعی، این جاده زیبا با تمام دره ها و صخره ها و درختان و آبشارهایش برایم مانند کابوسی دردناک می شود. دقیقاً مانند اژدهایی که تو را در کام کشیده و تو داری از پیچ و خم های هاضمه اش می گذری و به سوی ماتحت اش سرنگون می افتی.

البته در چنین مواقعی کاملاً می دانم که ایراد از جاده و یا جهان دور و بر نیست، بلکه این سردرد و نارحتی من است که چونان عینکی تیره و زنگار بسته، جهان پیرامون را معوج نشانم می دهد، و عنقریب که این سردرد-و عینک مربوطه اش- شرش را کم کند، باز در همان جاده زیبای پر پیچ و خم خواهم بود.

می اندیشم بسیاری از موقعیت های انسانی نیز چنین اند. گاهی، یا در اصل اکثر مواقع، آن که و آن چه نیاز به اصلاح دارد، خودمان و دید معیوب مان است، در حالیکه به گزاف،  بیهوده به جهان و مافیهایش بند می کنیم و آن را نیازمند اصلاح می دانیم.

البته خیلی کم اند کسانی که بتوانند تشخیص دهند عیب از عینک آنهاست یا از منظره پیش رویشان.

به قول تولستوی کبیر:

«همه می خواهند دنیا را تغییر دهند، اما هیچ کس حاضر نیست خودش را تغییر دهد»

دیدگاه‌ها(۲)

Hurt Locker

hurt_locker_poster2

اولین نکته ای که در کارنامه فیلم سازی «کاترین بیگلو» به نظر می آید این است  که با وجودی که یک زن است، اما فضای فیلم هایش بسیار مردانه اند. البته می توان در خیلی موارد فیلم نامه و هدف گذاری های تولید کننده را دخیل دانست، اما برای کسانی که سینما را دنبال می کنند کم نبوده و نخواهد بود نمونه هایی که کارگردانی به زنی سپرده شده باشد و حس و حال و هوای فیلم جنبه ای زنانه پیدا کند.

البته مردانه یا زنانه بودن لحن یک اثر به هیچ وجه واجد ارزش خاصی نیست، بلکه تنها برایم جالب بود که گاهی یک فیلم ساز زن هم می تواند به فضاهای مردانه نزدیک شود. آن هم نه فضاهایی فانتزی  و شیک و پاستوریزه، بلکه فضاهایی از نوع هاویه های جنگی که مردان تا سر حد توحش یکدیگر را می درند.

کافی است به «بیوه ساز» (Widow maker) دقت شود و سنگینی و شومی سایه مرگ و نهایت تنش را در شخصیت های مذکر فیلم ببینید.

جدا از این ها، محفظه درد (Hurt Locker)-یا هر ترجمه دیگری از عنوان اصلی اش- فیلمی خوش ساخت و جذاب است. نشان به آن نشان که با اینکه پی رنگ تریلرگونه ای ندارد و حتی گاهی لحنش به مستند هم نزدیک می شود، چنان ذهن را درگیر می کند که کمتر بیننده ای در پایان فیلم متوجه این نکته است که بیش از دو ساعت را به تماشای آن گذرانده.

ممکن است عنوان شود نفس اقدامات یک تیم خنثی کننده بمب، آن هم در برزخی چون خیابان های ناامن بغداد خالی از جذابیت نیست، با این حال کم نبوده که دیده ایم ایده هایی درخشان و جالب، در اثر ضعف پرداخت به آثاری کم رمق و فاقد جذابیت بدل شده اند.

کاراکترهای فیلم کم تعدادند گاه و بیگاه آدم هایی فرعی وارد ماجرا می شوند که اکثراً هم جز مرگ پایان خوشی ندارند. ولی همان سه نفر تیم تخریب هم برای به دوش کشیدن بار درام کفایت می کنند.

the-hurt-locker-pic1

نکته جالب تولد یک قهرمان آمریکایی است، یعنی جیمز . او مرگ را به سخره می گیرد و در راه انجام وظیفه حتی از خانوده اش هم دست می کشد و فراتر از وظایف اش، در نیمه های شب و به صورت ناشناس به جستجوی تروریست ها می رود. البته کله شقی و سماجت اش هم گاهی بهایی دارد (نظیر ناقص شدن همقطارش «آلدریج»).

با این حال این بخش از فیلم به نظرم بیش از بقیه شعاری از کار درآمده. هرچند تصدیق می کنم که شعار دادن و ایدئولوژی اش را خیلی آشکار جیغ نمی کشد، اما مهم آن است که در پایان، تماشاچی با جیمز احساس همذات پنداری می کند و در میانه جنگی که بر سر فریب آغاز شد و با کشته شدن یک میلیون عراقی ادامه پیدا کرده و معلوم نیست چگونه خاتمه یابد، جیمز را می ستاید و بازگشت اش به ماموریت را قدر می داند.

بیراه نیست که اگر کمی بدبینانه به قضیه نگاه کنیم، در می یابیم که چرا در رقابت نفس گیر اسکار امسال، Hurt Locker بیش از سایر فیلم ها، دل و هوش اعضای آکادمی را ربود

برچسب‌ها

ارسال دیدگاه

مسیح بازمصلوب

سروده ای در رثای آن گرامی دست ما به دامانش نرسد:

eff6284bb05d4950cb01b3d54355b801

آنک خروس می خواند

بر فراز پرچینی مشئوم از ابرهای سیاه دل

و عابران را در مسیرهای ناهموار میان سنگلاخ، هراس در دل می افکند

ساعت ها خفته اند

ساعت ها خفته اند و درای هیچ زنگی یا طنین ناقوسی،

زمان را به پاسداری بر نمی خیزد

مهتاب را بنگر!

آویخته از شاخی خشک، و در هزاهز بادهای مخالف، چون به دار کشیده ای بر خویش می لرزد

به فانوسی مانند است که او را روغن به انتها رسیده، در آستانه مردن است.

نه! مهتاب نیست آن که به چشم ها می نماید و در حدقه ها می درخشد.

نیک بنگر!

کورسوی چراغ گورکنان است که تابوتی در قفایشان پای بر خاک می کشد و نادلخوش راه می برد

[ادامه‌ی یادداشت را بخوانید ...]

برچسب‌ها

ارسال دیدگاه

خائنین بالفطره

مد روز است که قبل از هر نقد سینمایی، مبلغی فحش و انتقاد نثار سیستم پخش سینمایی کشور شود که فلان فیلم را که در قاب کوچک تی.وی نباید دید، بل که بر پرده عریض باید به تماشا نشست.

avatar-quotes1

جدای از وارد بودن یا نبودن این انتقاد، حقاً و انصافاً نوشتن از آواتار تا وقتی که سه بعدی را ندیده باشی سخت است و حتی شاید دور از انصاف.

لذا نمی توان(نباید؟) به جلوه های بصری اش پرداخت و بیشتر می توان از داستانش حرف زد.

پلات فیلم شباهت عجیبی به «رقص با گرگ ها» (یا رقصنده با گرگها یا رقصیدن با گرگها، چه می دانم هر آنچه برگردان فارسی Dance with wolves است) دارد. شکل و شمایل و حتی آداب و رسوم ناوی ها عجیب شبیه سرخپوست هاست. آدم ها(ی سفید پوست) هم طبق کلیشه حریصانه در پی فلزی گرانبها، طبیعت را می کاوند و جنبدنگان را می کشند.

نمونه جدیدترش هم «آخرین سامورایی» است و نمونه وطنی اش را تحت عنوان «باسکرویل»، همین جعفری جوزانی خودمان می خواهد بسازد (ان شاء الله، آن هم با هزار اما و اگر البته)

کل داستان همان است که  هفتصد سال قبل سعدی-علیه الرحمه- فرموده:

شد غلامی به جوی که آب آرد

آب جوی آمد و غلام ببرد

یعنی جوانکی می رود در دل دشمن برای نبرد، و از قضای روزگار و تقدیر کردگار، به جماعت دشمن (به شکل عام) و به دخترکی از آن جماعت (به شکل خاص!) دل می بندد و بعد بر می گردد و دمار لشگر خودی را در می آورد که ای پدرسوخته ها! آخر چه کار به کار این مردم نازنین دارید؟!

avatar-movie

حضرت جیمز کامرون- یزیدالله فیلموگرافیه- البته هر چه بسازد از سطح استاندارد پایین تر نخواهد آمد. نتیجه آنکه آواتار هر چه باشد پول بلیت سینما-و برای ما پول دی.وی.دی پرده ای- را حرام نخواهد کرد. اما توقع نداشته باشید که داستانی محیرالعقول ببینید، هر چند که تصاویر محیرالعقول است و بعد از چند صباح که از شوک انفجارات سه بعدی بیرون می آیی، دستگیرت می شود که فیلم خاصی هم ندیده ای.

از حقیر بپرسید اسکار جلوه های ویژه (و شاید هم صداگذاری) برای فیلم منصفانه است، و بیش از آن، نشانه جوگیری داوران اسکار است. (حالا اسکار همچین آش دهان سوزی هم نیست به خدا. به آمیتا باچان خواستند اسکار بدهند گفت نمی خواهم، خودم یک میلیارد هوادار جانفشان دارم).

اگر حس و حالی بود می شود درباره سایر نکته های جالب آواتار نوشت. کسی چه می داند.

برچسب‌ها

ارسال دیدگاه