<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>دلتنگ در متروپولیس</title>
	<atom:link href="http://www.metropolice.ir/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.metropolice.ir</link>
	<description>روزنه ای از جهان درون به جهان بیرون</description>
	<lastBuildDate>Mon, 02 Aug 2010 11:10:44 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>دربستی- یک داستان کوتاه</title>
		<link>http://www.metropolice.ir/?p=294</link>
		<comments>http://www.metropolice.ir/?p=294#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Aug 2010 11:10:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هانیبال</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.metropolice.ir/?p=294</guid>
		<description><![CDATA[این داستان را چند ماهی هست که نوشته ام. اگر از خواندنش خوشتان نیامد که نیامد. اگر هم آمد خوبی و بزرگواری از خودتان است.
خدا عمر بدهد فایلش را هم شاید گذاشتیم.

دربستی

«خدا آدمو شرمنده زن و بچه اش نکنه». شرمنده شده بود. هم در مقابل زن و بچه اش و هم دیگران. هزار و یک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><b>این داستان را چند ماهی هست که نوشته ام. اگر از خواندنش خوشتان نیامد که نیامد. اگر هم آمد خوبی و بزرگواری از خودتان است.</b></p>
<p><strong>خدا عمر بدهد فایلش را هم شاید گذاشتیم.</strong></p>
<p><strong></strong></p>
<p><b>دربستی</b></p>
<p><b></b></p>
<p>«خدا آدمو شرمنده زن و بچه اش نکنه». شرمنده شده بود. هم در مقابل زن و بچه اش و هم دیگران. هزار و یک بار خودش را لعنت کرده بود که چرا از شرکت استعفا داده و بیرون آمده، ولی چند لحظه بعد به خود می گفت که چاره دیگری نداشته. «آخه وای می سادم می دیدم روز روشن دزدی می کنن و حرفی نمی زدم؟ نون حروم که نمیشه واسه زن و بچه برد.» </p>
<p>این شش ماهه موی سرش به وضوح سفید تر شده بود. در آینه که نگاه می کرد ترس برش می داشت. گونه هایش گود افتاده بود از بس به سیگار پک عمیق می زد. چراغ قرمز شد. ترمز کرد. کفرش داشت بالا می آمد. حساب کرده بود که هر روز کلی بنزین در ترافیک حرام می کند که باید پولش را از جیب بدهد. </p>
<p>«همه اش ضرره به مولا، هر طرف می چرخی خیابونا بسته است. آخه مگه روزی چقد کاسبم؟ یک هفته نشده سهمیه تموم می شه و باید بنزین آزاد بخریم لیتری خدا تومن. خدایا! خودت انصاف بده آخه، لامصب انگار خون منه که می سوزه نه این بنزین کوفتی»</p>
<p>لنگ را برداشت و از ماشین پیاده شد و مشغول شد به پاک کردن شیشه. همه جای ماشین برق می زد.</p>
<p>جون خودت و جوت این ماشین. البته قابلتو نداره ها، اما رستم و یه دس اسلحه، می دونی دیگه، این ماشین نباشه هم خودت از نون خوردن می افتی هم ما» صدای باجناقش هر روز در گوشش می پیچید. وقتی زنش رفت و با خواهرش صحبت کرد دلش می خواست آب شود و برود زیر زمین، «قاطی فاضلاب ها و گم و گور شود». باجناقش پول بازنشستگی اش را داده بود و ماشین را خریده بود. از آنجا که خودش توان رانندگی نداشت، اتوموبیل را به کسی داده بود که رویش کار کند و ماهانه سود را تقسیم می کردند. </p>
<p> <span id="more-294"></span>
<p>ایده از طرف زنش بود. «با نسرین صحبت می کنم می گم رضا رو راضی کنه تو رو ماشینش کار کنی، خدا رو چه دیدی؟ شاید فرجی شد. خیلی ها با مسافر کشی دارن زندگی شون رو می چرخونن». «آخه زن! برم به باجناقم رو بندازم؟! بگم خرج زن و بچه ام دست توئه؟! اون وخت چجوری تو فامیل سرمو بالا کنم؟ خودت هم می ری زیر بلیت آبجی ات». </p>
<p>دست آخر پذیرفته بود. چاره ای نداشت. زن صاحبخانه آمده بود که محترمانه جوابشان کند. پیش خودش می گفت باز خدا پدر و مادرش را بیامرزد که ادب و احترام را حفظ کرد. عذر خواهی کرده و قول داده بود سر برج آینده دو تا از کرایه های عقب افتاده را صاف کند.</p>
<p>« خدا از دهنت بشنوه آقا نعمت! کدوم مستاجر بهتر از شما، والله اگه خرج دانشگاه آزاد دو تا جوونم نبودا&#8230;، چه کنیم دیگه، یه خونواده است و همین ملک فسقلی که چشمون به کرایه اش روشنه، حالا شما تا سر برج اون دو تا رو بده، بقیه اش هم برج دیگه»</p>
<p>چراغ که سبز شد، فی الفور پرید پشت فرمان. بعد از چهارراه یک نفر ایستاده بود. خدا خدا کرد دربستی باشد. </p>
<p>-کجا می ری داداش؟</p>
<p>- دربست تا بهشت زهرا چند می گیری؟</p>
<p>-بیا بالا</p>
<p>-بگو چقد می شه؟</p>
<p>-بیا بالا حالا، با هم کنار می آییم دیگه، هر چی نرخشه تو کمتر بده، خوبه؟!</p>
<p>مرد سوار شد.کت و شلوار سرمه ای پوشیده بود. ریشش مجعد و انبوه بود و یقه پیراهن سیاهش باز.</p>
<p>«بی زحمت اول یه بریم دو تا چهار راه بالاتر که خونوادم هم سوار شن. سر خودِ چهار منتظرن، دور نیس». صدای مرد زنگ دار و خسته بود. موهایش شانه درست و درمانی نشده بود. </p>
<p>- تا در بهشت زهرا می رین یا می خواین برین داخل؟</p>
<p>- داخل دیگه، اگه زحمتی نیس، آخه خونواده همرامه</p>
<p>با خودش حساب می کرد که قیمت را بگوید یا نه. خوف آن داشت اگر زیاد بگوید طرف پشیمان شود، از طرف دیگر نمی خواست ضرر کند. تازه کار بود و هنوز نرخ ها دستش نیامده بود. توی ذهنش چرتکه می انداخت که بوق بلندی افکارش را درید.</p>
<p>- حواست کجاس مرتیکه خمار؟! داری کجا می آیی گاریچی؟</p>
<p>اگر ترمز نکرده بود موتورسوار روبرویش را زیر له کرده بود. صدای قیژ کر کننده ترمز خودش را هم آشفته کرد. قلبش مثل گنجشک به تپش افتاد. موتورسوار خشمناک و طلبکار نگاهش می کرد. اصلاً به رویش هم نمی آورد که خلاف پیچیده است. یکی دو فحش دیگر هم داد و در میان ماشین ها ناپدید شد. هر روز هزار بار می مرد و زنده می شد. اگر کوچک ترین خطی به ماشین می افتاد روزگارش سیاه بود. دیگر تاب و تحمل نیش و کنایه های احتمالی را نداشت. کسی هم کنایه نمی زد، خودش از شرم می مرد.</p>
<p>دهانش خشک شده بود و قلبش هنوز به شدت می تپید. نگاهی به مسافر انداخت. او هم کمی جا خورده بود اما چیزی نگفت. دنده را جا انداخت و دوباره حرکت کرد. محض عوض شدن حال و هوایش سر صحبت را باز کرد:</p>
<p>-از عزیزان کسی مرحوم شده دیگه؟ می رین واسه فاتحه؟</p>
<p>مرد آهی کشید. «آره، برادرم بود. شیش ماه پیش واسه سرفه رفت دکتر، همون موقع جوابش کردن، گفتن سرطان خونه، ای روزگار!، هر چی داشت فروخت خرج دوا درمون کرد. آخریا مورفین هم دردشو ساکت نمی کرد. مرد و راحت شد. هنوز چل روز نشده. زنش مثه دیوونه ها شده، همه گیساشو کنده. یه دختر کوچیک هم داره» و بغض کرد.</p>
<p>از سوال کردنش پشیمان شد. به خود می گفت که معلوم است برای آدم زنده که قبرستان نمی روند. دل مسافر خیلی پر بود. حالا باید قصه غصه او را هم به گوش می خرید.</p>
<p>- به خدا غصه زن و بچه اش راحتم نمی ذاره. زن جوون با یه بچه صغیر تو این دوره زمونه بیوه شده. زنم گفت برم بیارمشون خونه خودمون یه اتاق بدیم بهشون همونجا زندگی کنن. نمی دونم والله، الآن داریم می ریم سر خاکش. مادرم شده عین مارگزیده ها. پسر آخریش بود دیگه. کاشکی من می مردم که بچه هام از آب و گل دراومدن، کار خدا رو قربون، ما که نفهمیدیم حکمت این مرگ و زندگی رو.</p>
<p>ترمز کرد. چهار راه بسته بود. چند تا پلیس به سمتی می رفتند. دو تا افسر راهنمایی با دست اشاره می کردند که راه بسته است.</p>
<p>-لابد دوباره تظاهراته، هر روز یا این خیابونو بند می آرن یا اونو</p>
<p>- آقای راننده تورو خدا از یه مسیری دیگه برو، آلان زن و بچه اونجا منتظرن، تازه می ترسم شلوغ شه یه اتفاقی بیفته.</p>
<p>دنده عقب گرفت. باید وارد اولین کوچه قبل چهارراه می شد، بلکه بتواند از فرعی ها خودش را بیرون بکشاند. تا اواسط کوچه رفته بودند که راه بسته شد. نور چراغ ترمز اتوموبیل روبرویش خبر از بسته بودن راه می داد. تا خواست به خودش بجنبد و مسیر رفته را برگردد، چند اتوموبیل دیگر پشت سرش از راه رسیدند و مسیر را بند آوردند.</p>
<p>- تف به این شانس! عجب مکافاتیه ها! الاغ می بینه می خوام دنده عقب بیام باز می پیچه راهو می بنده.</p>
<p>راه پس و پیش نداشت. خواست از ماشین پیاده شود که جماعتی را دید که کمابیش می دویدند وبه سمت شان می آمدند. صدای داد و فریاد بلند شده بود. شعارها از دور به همهمه بیشتر می مانست. چند تا پسر جوان جلوی همه این طرف و آن طرف می رفتند. چندتایی ماسک به صورت داشتند و یکی پارچه سبز بزرگی را به دوش انداخته بود. </p>
<p>مطمئن شد که راه بسته است. نا امید به صندلی تکیه داد و موتور را خاموش کرد تا بنزینش را صرفه جویی کند.</p>
<p>-می خوای زنگ بزن آدرس این کوچه رو بده بگو بیان اینجا، ها؟ موبایل دارن؟</p>
<p>- نه بابا، تلفنشون کجا بود، ضمناً بیان تو این شلوغی ها که چی؟ خطر داره </p>
<p>جمعیت نزدیک تر شد. یکی قاب عکسی را بالا برده بود. عکس دختری بود. قاب به دست با دختر کناری اش می گفت و می خندید. همسایه ها پنجره ها را باز کرده و بیرون را تماشا می کردند. سر و صداها دیگر داشت آزاردهنده می شد. «اشک آور زدن&#8230;»، «پلیسا اون ور چهار راه وایسادن»، «نامردا دوتا دختر رو گرفتن&#8230;»، «آرش! بقیه نیومدن که!»، &#8230;</p>
<p>دست برد و قوطی سیگارش را در آورد. کبریتی گیراند و به سیگار نزدیک کرد. پک عمیقی دود را تا عمق ریه اش برد. شیشه را کمی پایین داد و دود را فوت کرد. از مسافرش بابت سیگار عذر خواهی کرد. مسافر چیزی نگفت. توی خودش بود و دل نگران خانواده اش. </p>
<p>چند نفر از جمعیت بی هدف تا نزدیک ماشین آمده بودند. یکی شان پرچم سبزی دستش بود که میله اش به شکل خطرناکی نزدیک کاپوت ماشین حرکت می کرد. ترس برش داشت و از شیشه داد زد: «داداش اون چوب را بپا خط به ماشین نندازه قربونت برم، یک کم برو اون ور تر بی زحمت!»</p>
<p>جوان نگاهی کرد و دو سه قدمی دور شد. پک دیگری به سیگارش زد. همراه جوان به جیب پشتش دست برد و او هم سیگاری بیرون آورد و روشن کرد. جوان پرچم به دست به ماشین خیره شده بود. چیزی در گوش جوان سیگار به دست می گفت. دو سه نفری به ماشین نگاه می کردند. دود داشت کابین ماشین را پر می کرد، برای همین شیشه را پایین تر کشید تا هوا جریان پیدا کند.</p>
<p>به گوشش رسید: «طرف ماموره ها بچه ها!» «پاسداره؟ یه من ریش داره پدرسگ!» «از این بسیجی هاس شاید؟ نکنه آمار بگیره؟&#8230;»</p>
<p>به ماشین پشت سر نگاه کرد. یک پیکان سفید رنگ بود که تنها یک سرنشین داشت. از توی آینه نمی توانست چهره سرنشینش را ببیند. گفت: «عجب وضعیه ها! همه جا مامور ریخته جوونا رو بگیرن». مسافر جواب نداد، مدام با انگشتانش بازی می کرد. </p>
<p>-آقای راننده راه دیگه ای نیست؟ الان بزن بزن نشه زن و بچه بمونن وسط معرکه؟ کاش پیاده برم، نه؟</p>
<p>صدای خشکی از جا پراندشان. تا دور و برش را نگاه کند صدای دیگری بلند شد. این یکی را مطمئن بود که از سقف ماشین برخاسته است. سنگ سوم درست وسط شیشه جلو نشست و با صدای چندش آوری، شیشه جلو مثل تار عنکبوت محو شد. یک لحظه توانست از لابلای شیشه های شکسته و مات شده چند نفر را ببیند که سنگ می انداختند.</p>
<p>«بزنین اون پدرسگ رو!» «مادرشو&#8230;.»، «همین بود که تیر می انداخت، خودم دیدم»، «مرگ بر دیکتاتور»، «فاشیست آدمکش!&#8230;.» </p>
<p>احتمالاً برخورد سنگ به قفل در باعث شده بود که در باز نشود. غافلگیر شده بود. دنیا دور سرش می چرخید. هر چه فریاد می زد صدای خودش را هم در آن همهمه نمی شنید. پیکرهای در تقلا دور تا دور ماشین را گرفته بودند و صدای کوفتن از هر سو می آمد. در سمت شاگرد باز شد و دستی یقه مسافر را چسبید. دختری جیغ می کشید. دست های دیگری مسافر را گرفتند. در میان آن همه هیاهو صدا پاره شدن کت مسافر در آمد. آخرین تقلایش در قفل شده را باز کرد و توانست تنه اش را بیرون بدهد. تنش به این طرف و آن طرف می رفت. سقف و کاپوت ماشین گله به گله فرو رفته بود. شیشه ها همه ترک داشت. یکی را دید که با لگد به سپر می کوفت. صدای شکستن شیشه چراغ ها را شنید. کسی به شدت تکانش داد. حواسش به او نبود. صدای فریاد مسافر بلند بود. تکان شدیدتری خورد و یک لحظه صورت مسافر را دید که از خون پوشیده بود. اتوموبیل داغان شده بود. درد شدیدی تمام جمجمه اش را درنوردید. تنش کرخت شد و زانوانش به آرامی خم شدند. حس کرد انگار تمامی صداها ناگهان قطع شده است. سپس زنگ بلند و عجیبی در گوش هایش طنین انداخت. پسر قاب عکس به دست را جلوی ماشین دید که قاب را بالا برد و با تمام توان به روی کاپوت کوبید. تصویرش تار و گرفته شد. صدای دخترش را شنید. می دانست که دخترش اینجا نیست. پس که بود که صدایش می زد؟ «اومدم بابایی! جون دلم؟ منو صدا کردی؟» صورتش به آسفالت داغ خیابان چسیبد. انگار گرمای لبهای کوچک دخترش بود که می بوسیدش. صداها نامفهوم کش می آمدند. «ماشین آقارضا&#8230;.»</p>
<p>- مرگ بر آدمکش دیکتاتور&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.metropolice.ir/?feed=rss2&amp;p=294</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یوگی و دوستان</title>
		<link>http://www.metropolice.ir/?p=293</link>
		<comments>http://www.metropolice.ir/?p=293#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 07 Jul 2010 11:20:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هانیبال</dc:creator>
				<category><![CDATA[چرند و پرند]]></category>
		<category><![CDATA[دوستی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.metropolice.ir/?p=293</guid>
		<description><![CDATA[صبح ها کمی دیر یا کمی زود از خواب بلند می شوم و اندک صبحانه ای اگر بتوانم می خورم و راهی محل کار می شوم. جز خوش و بشی مختصر با همکاران و اس.ام.اس زدن به همسرم که هنوز در شهری دیگر است، تنها دلمشغولی که بتوان آن را تفریح نامید وبگردی است، آن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>صبح ها کمی دیر یا کمی زود از خواب بلند می شوم و اندک صبحانه ای اگر بتوانم می خورم و راهی محل کار می شوم. جز خوش و بشی مختصر با همکاران و اس.ام.اس زدن به همسرم که هنوز در شهری دیگر است، تنها دلمشغولی که بتوان آن را تفریح نامید وبگردی است، آن هم در معدود دقایقی که میان کارها کمی فرصت اش مهیا باشد.</p>
<p>حوالی شش و نیم یا هفت عصر هم راهی خانه می شوم. خیابان امیرآباد شمالی را تا میدان انقلاب پیاده گز می کنم و از انقلاب تا میدان قزوین را سواره می روم. همین و بس</p>
<p>این زندگی همه روزه من است. فکر می کنم خیلی های دیگر هم همین طوری باشند. غیر این است؟ الان کمی هول برم داشته که نکند بقیه این گونه نباشند. می بینم که بعضی ها با هم قرار و مداری می گذارند و از باب تفریح یا دور هم بودن به پارکی، سینمایی و جایی می روند. خیلی وقت است که از این کارها نکرده ام. خوب که فکر می کنم می بینم که شاید به این دلیل است که دوستی یا رفیقی ندارم. البته دور و بر همکاران و … هم هستند، اما منظورم دوستی است که بتوانی شبی را تا سحر بنشینی به صحبت کردن، یا پایه باشد برای چند ساعتی به تفریح گذرانیدن، یا حتی درد دلی.</p>
<p>خوب اعتراف می کنم که نداشته ام یا به ندرت چنین دوستی داشته ام. البته هیچ وقت هم چنین نیازی را حس نکرده ام و سرم به کار لعنتی خودم بوده و با خودم خوش بوده ام. </p>
<p>چندان هم نباید غیر طبیعی باشد. آدم های دورن گرا باید نوعاً این گونه باشند. سر زندگی مشترک هم که بروم فکر کنم همین اندک تمایلات دوست-طلبانه! هم رنگ ببازند.</p>
<p>کسی چه می داند. داشتن دوست نعمت خوبی است. از داشتن اش خوشحال خواهم بود و از نداشتن اش غصه ای هم نخواهم خورد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.metropolice.ir/?feed=rss2&amp;p=293</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چرا غزه و چرا لبنان؟</title>
		<link>http://www.metropolice.ir/?p=292</link>
		<comments>http://www.metropolice.ir/?p=292#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Jun 2010 09:24:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هانیبال</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[غزه،لبنان،ایران،آمریکا،ابرقدرت،آبراه،استراتژیک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.metropolice.ir/?p=292</guid>
		<description><![CDATA[del.icio.us Tags: ایران،لبنان،فلسطین،آمریکا
اتهام «ساختار شکنی» و «اسلام ستیزی» که به بعضی جریانات مخالف پس از انتخابات وارد شده به راستی با مسما است، چرا که هیچ دلیل منطقی وجود ندارد که اعتراض به نتیجه انتخابات (با شعار: رای من کجاست؟) تبدیل به مخالفت علنی با توصیه اسلام (با شعار: نه غزه، نه لبنان، جانم فدای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="padding-bottom: 0px; margin: 0px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: inline; float: none; padding-top: 0px" id="scid:0767317B-992E-4b12-91E0-4F059A8CECA8:7215667f-c8aa-4e0c-88b8-b4bf438b2cc8" class="wlWriterEditableSmartContent">del.icio.us Tags: <a href="http://del.icio.us/popular/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%8c%d9%84%d8%a8%d9%86%d8%a7%d9%86%d8%8c%d9%81%d9%84%d8%b3%d8%b7%db%8c%d9%86%d8%8c%d8%a2%d9%85%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%a7" rel="tag">ایران،لبنان،فلسطین،آمریکا</a></div>
<p>اتهام «ساختار شکنی» و «اسلام ستیزی» که به بعضی جریانات مخالف پس از انتخابات وارد شده به راستی با مسما است، چرا که هیچ دلیل منطقی وجود ندارد که اعتراض به نتیجه انتخابات (با شعار: رای من کجاست؟) تبدیل به مخالفت علنی با توصیه اسلام (با شعار: نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران) شود.</p>
<p>صرف نظر از عناد بعضی کوردلان، گویا جمهوری اسلامی نیز در تببین چرایی حمایت از نهضت های آزادی بخش خصوصاً اسلامی کوتاهی نموده که چنین شعاری شنیده می شود.</p>
<p>در ادامه بر آنم که تا حدودی به این چرایی بپردازم.</p>
<p>الف) جامعه اسلامی یک «امت» است. بافتی یکپارچه و به هم تنیده که تفاوت های زبانی و نژادی و قومی و قبیله ای در آن راه ندارد. فواصل جغرافیایی و مکانی که هیچ، حتی فاصله زمانی نیز سبب انفصال این یگانگی افراد امت نمی شود. چنانکه یک مسلمان راستین، خود را همراه و پیرو صحابه صدر اسلام دانسته و فاصله چهارده قرن سبب نگشته خود را عضوی جدا از حزب علی و سلمان و ابوذر و … ببیند. </p>
<p>آیات قرآن به کرات لزوم حمایت از مظلوم و خصوصاً برادران ایمانی را گوشزد نموده، چنان که کسانی که از شرعیات مطلعند و پایبندی بیشتری به احکام دینی و اخلاقی دارند، هیچ گاه شبهه ای نسبت به چرایی کمک به مستضعفان نداشته اند (واقعاً جای تامل است که چنین سوالاتی عمدتاً از سوی کسانی مطرح می شود که ایمان و التزامی ضعیف تر دارند).</p>
<p>بنابراین، فارغ از هر سود و زیانی، اجرای حکم خداوند اولویت اصلی هر فرد مسلمان است، ولو اینکه اجرای این دستور (در اینجا حمایت از مستضعفان) تبعاتی نیر برای فرد یا افراد مسلمان داشته باشد.</p>
<p>ب) قضیه فلسطین یک مورد شگفت آور و به قول فرنگی ها حقیقتاً مصداقی است از Curious Case بودن. در طول تاریخ نسل کشی های بی رحمانه و پاک سازی های قومی گسترده و تبعیدهای دسته جمعی وسیعی صورت گرفته است. اما این فجایع در عصرهای توحش و بربریت رخ داده است، در حالی که موضوع فلسطین نه در قرون وسطی و … که در قرن حاضر- با تمامی ادعاهای مربوط به حفظ کرامت انسانی و حقوق بشر- رخ می دهد.</p>
<p>شگفت تر آنکه قدرت هایی که در این زمینه بیش از دیگران مدعی اند(تا جایی که طلبکارانه دیگران را به دلیل آنچه نقض حقوق بشر می خوانند، تخطئه می کنند) از بانیان و حامیان اصلی فجایع فلسطین هستند.</p>
<p>عمق فاجعه چنان است که توانسته تور رسانه ای قدرتهای سلطه طلب را نیز پاره کند و اندک اخبار درز کرده از حال و روز مردمان فلسطین، حتی ملل غیرمسلمان را نیز به موضع گیری کشانیده است. در چنین احوالی، فلسطین دیگر نه اولویت اول جهان اسلام، بلکه به مثابه سنجه ای برای اخلاق عام بشری و وجدان انسانی، اولویت اصلی اخلاقی و بشری جهان معاصر است. کمپین های متعدد در کشورهای مختلف (که کاروان های دریایی آزادی و … ثمره عملی آنهاست) نشان از آن دارد که دیگر این ایران و یا چند کشور مسلمان نیستند که بر طبل رسوایی و محکومیت اسرائیل می کوبند، بلکه این موج حتی به پایتخت های کشورهای اروپایی نیز رسیده است.</p>
<p>در چنین احوالی، سوال از چرایی حمایت از فلسطین و لبنان، سوال از چرایی وجود وجدان بشری و اخلاق انسانی است. کسانی که هنچنان بر این موضع پافشاری کنند، به طریق اولی نه تنها از جرگه انسانیت، که از جرگه بهایم نیز به دورند.</p>
<p>ج) در ادامه قصد دارم از منظری سود-انگار و فارغ از اخلاق و از منظر علوم استراتژِیک به قضیه نگاه کنم و باز هم اثبات کنم که نفع مادی و دنیوی ما نیز در حمایت از فلسطین و لبنان است.</p>
<p>نگاهی به نقشه جهان نشان می دهد که ۱۰ آبراه استراتژیک، شریان های اصلی مبادلات کالا و انرژی را تشکیل می دهند:</p>
<p><em>تنگه تایوان، تنگه مالاگا، کانال پاناما، تنگه داردانل، تنگه بسفر، تنگه جبل الطارق، تنگه باب المندب، تنگه هرمز، آبراه میان جزایر سه گانه تنب کوچک و بزرگ و ابوموسی، کانال سوئز</em></p>
<p align="center"><a href="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/06/MapWorldStrategicStraits2.png"><img style="border-right-width: 0px; display: inline; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px" title="Map-World-Strategic Straits2" border="0" alt="Map-World-Strategic Straits2" src="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/06/MapWorldStrategicStraits2_thumb.png" width="467" height="314" /></a> </p>
<p> <span id="more-292"></span>
<p>سیطره بر این آبراهه ها، سیطره بر جهان است. غرب آنگاه بالید و برکشیده شد که از چندصد سال قبل به در اختیار گرفتن این تنگه ها و آبراه ها همت گماشت. دوران اوج امپراطوری اسپانیا مقارن با فتوحات دریایی و سیطره بر این نقاط بوده است. چنان که پس از آن حوزه قدرت آنگلوساکسون (ابتدا انگلستان و دول اقماری اش نظیر استرالیا و … و امروزه ایالات متحده) با تسلط بر این مناطق به ابرقدرتی رسید.</p>
<p>اینک ۸ آبراهه در کنترل مستقیم انگلوساکسون ها به رهبری آمریکاست. علت حمایت آمریکا از تایوان، ایجاد پایگاه نظامی در کره و شرق دور، تجهیز ترکیه به عنوان سپر دریایی ناتو به قدتمندترین ناوگان دریایی مدیترانه، مداخله نظامی در پاناما، حمله به جنوب یمن&#160; و تبدیل کردن صخره جبل اطارق به بزرگ ترین دژ نظامی جهان تحت حاکمیت بریتانیا، در راستای حفظ این تسلط است نه بهانه هایی نظیر گسترش دموکراسی و …</p>
<p>ملاحظه می شود که دو نقطه استراتژیک (معدل ۲۰% کل نقاط) در قلمرو ایران است که از فردای انقلاب بهمن ۵۷ از حاکمیت آمریکا (یا PAX AMERICANA) خارج شده است. این اتفاق به هیچ روی با منافع آمریکا سازگاری نداشته و علت فشارهای بسیار سنگین دنیای انگلوساکسون در قالب تهاجم مستقیم نظامی، تحریم های تجاری و القای انزوای سیاسی نیز همین است.</p>
<p>نقطه استراتژیک دیگر، ناحیه لبنان و فلسطین است که در کنار آبراه سوئز به عنوان شریان حیاتی اتصال اروپا به اقیانوس هند و شرق دور، و محل تلاقی سه قاره اروپا، آسیا و آفریقا واقع شده است.</p>
<p>اهمیت این نقطه چنان است که از دیرباز، امپراتوری انگلستان اقدام به اشغال این نقطه کرده و نسبت به تغییر ترکیب جمعیتی آن مبادرت نموده و نهایتاً این تلاش ها در شکل گیری رژیمی وابسته به غرب تطور یافته است. این اقدام هزینه های نظامی، اقتصادی و سیاسی زیادی برای غرب در برداشته، اما محاسبات خبرگان علوم راهبردی نشان می دهد ارزش در اختیار داشتن این نقطه کماکان بیش از هزینه های صرف شده است.</p>
<p>توجه شود که در اختیار داشتن تنها دو نقطه استراتژیک، چنان وزنی به ایران داده است که با وجود مشکلات متعدد داخلی و خارجی، امروزه به عنوان قدرت برتر منطقه ای به رسمیت شناخته شده و در محاسبات لحاظ می گردد.</p>
<p>دست اندازی و به دست آوردن نقطه سوم، بدون شک ایران را در جرگه ابرقدرت ها وارد می کند و ورود به باشگاه ابرقدرت ها یعنی بهره مندی آحاد جامعه ایرانی از موهبات قدرت و ثروت سرشار در ترازی مانند سایر کشورهای قدرتمند و برخوردار جهان.</p>
<p>این مهم امروزه در قالب کمک به عناصر های هم جهت با ایران (حزب الله و جنبش امل در لبنان و حماس و جهاد اسلامی در فلسطین) صورت می گیرد و تاکنون منافع زیادی برای ایران داشته است، چنانکه شکست قدرت طرفدار حوزه انگلوساکسون-اسرائیل- از مبارزان لبنان و فلسطین در جنگ های ۳۳ و ۲۲ روزه، قدرت چانه زنی سیاسی ایران را افزایش داده و سبب تغییر در آرایش نظامی ناوگان پنجم آمریکا(۵th fleet) از حالت تهاجمی به تدافعی گردیده است (ناگفته پیداست این تغییر می تواند سبب کاهش ریسک سرمایه گذاری خارجی در کشور و لذا منجر به شکوفایی اقتصاد داخلی شود).</p>
<p>همچنین مبارزان لبنان و فلسطین، با برخورداری از کمک های سیاسی، مالی، اطلاعاتی و نظامی ایران (که از لحاظ ارزی نیز مبلغ زیادی نیست) در مقابل کمک های میلیارد دلاری دنیای غرب به اسرائیل، وارد <strong>جنگی نیابتی</strong>&#160; با نماینده حوزه انگلوساکسون شده و هزینه های تریلیون دلاری حمله احتمالی به ایران را مرتفع ساختند. (ملاحظه کنید که جنگ دوم عراق هزینه ای سه تریلیون دلاری برای کشور پیروز یعنی آمریکا داشته و عراق به عنوان کشور مقهور هزینه هایی بسیار بیشتر را به خود دیده است).</p>
<p>بنابراین محاسبه ای سرانگشتی و بسیار شاده نشان می دهد هزینه کرد مقادیری پول و سلاح و یا برخی اقدامات سیاسی در برابر نزدیک شدن به یک نقطه استراتژیک در بعد جهانی، کاملاً عقلانی، بجا و حتی ضروری است.</p>
<p>پس می توان نتیجه گرفت که شعار «نه غزه نه لبنان…» تنها از سوی دو گروه سرداده می شود:</p>
<p>۱-حیواناتی که نه از اسلام، نه از انسانیت و نه از عقلانیت مادی بهره ای ندارند.</p>
<p>۲- مزدورانی که از سوی سرویس های حوزه تمدنی انگلوساکسون اجیر شده اند تا منافع آمریکا وبریتانیا را به قیمت ضرر جامعه ایرانی فراهم کنند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.metropolice.ir/?feed=rss2&amp;p=292</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آقازاده خوب آقازاده مرده است؟</title>
		<link>http://www.metropolice.ir/?p=289</link>
		<comments>http://www.metropolice.ir/?p=289#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Jun 2010 10:37:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هانیبال</dc:creator>
				<category><![CDATA[اندیشه]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[آقازاده،سید حسن خمینی،احمدی نژاد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.metropolice.ir/?p=289</guid>
		<description><![CDATA[مفهوم « آقازاده را اولین بار دکتر علی ربیعی، مسئول دبیرخانه شورای عالی امنیت ملّی در دولت های آیت الله هاشمی رفسنجانی و حجت الاسلام والمسلمین خاتمی و مشاور امنیتی آقای خاتمی رئیس جمهور وقت، در سال ١٣٧٧ به کار برد که به سرعت شیوع یافت. اولین بار این مفهوم زمانی به ذهن او متبادر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><em>مفهوم « آقازاده را اولین بار دکتر علی ربیعی، مسئول دبیرخانه شورای عالی امنیت ملّی در دولت های آیت الله هاشمی رفسنجانی و حجت الاسلام والمسلمین خاتمی و مشاور امنیتی آقای خاتمی رئیس جمهور وقت، در سال ١٣٧٧ به کار برد که به سرعت شیوع یافت. اولین بار این مفهوم زمانی به ذهن او متبادر شد که در مراسم افتتاح راه آهن مشهد- سرخس- تجن ( ٢۴ اردیبهشت ١٣٧۵ )، با حضور ١١ رئیس جمهور کشورهای منطقه، شاهد جلوه فروشی یکی از «آقازاده» های معروف منتسب به یکی از آستان های مقدسه بود که به کت هزار دلاری خود فخر می فروخت. این اندیشه منجر به نگارش سرمقاله ای در روزنامه کار و کارگر شد با عنوان: «چه کسانی به اسلام سیلی می زنند: کف زنان یا آقازاده ها؟» این مقاله در ششمین جشنواره مطبوعات ( ١٣٧٨ ) جایز ه اول را در حوزه «سرمقاله و یادداشت » به دست آورد. بعدها، ربیعی در تبیین این پدیده گفت: «پدیده ای که من نسبت به آن هشدار دادم این بود که برای افراد نزدیک به افراد قدرتمند با بهره گیری از امکانات و قدرت فضایی مهیا می شود که دیگران قدرت رقابت با آن ها را ندارند و به این ترتیب وارد عرصه هایی از اقتصاد می شوند که نه زحمت کار تولیدی را دارد و نه ضریب هوشی می خواهد، بلکه با رانت قدرت در بخش های تجاری و دلالی وارد اقتصاد می شوند و پیمانکاری های صوری انجام می دهند و این مسئله خود زمینه ساز فسادهای دیگر و تحریک افر اد سالم در جامعه می شود.. آقازاده ها طبقه ای است که هیچ فعالیتی نمی کند [و] فقط از فضای قدرت بهره می گیرد&#8230; این طبقه جدید&#8230; در برابر کسانی که قصد دارند سرمایه گذاری سالم کنند می ایستد و هزینه هایی را به آنان تحمیل می کند»</em> (خبرگزاری آفتاب، ٢۵ خرداد ١٣٨۵ )&#160; &#8211; </p>
<p align="left">&#160;<strong>عبدالله شهبازی-زمین و انباشت ثروت:تکوین الیگارشی جدید در ایران امروز</strong></p>
<p>جامعه ایرانی در برابر دست اندازی آقازاده ها در حوزه اقتصادی علی رغم مرارت های فراوان دم فروبست و اقدامی جدی نکرد. صرف نظر از تعلل دستگاه قضا در مورد پاک سازی فضای اقتصاد از چنین پدیده فسادآوری، عموم جمعیت انقلابی که دل در گرو آرمان های انقلاب دارند، این زائده اعور، بلکه این غده سرطانی را به مصلحت آرام ماندن فضای جامعه تحمل نمودند. اما آنچه امروز شاهدیم، دست اندازی آقازاده ها و طبقه سمپات هایشان به عرصه قدرت سیاسی است.</p>
<p>البته دور از ذهن نیست که هر ثروتمندی لاجرم در سیاست نیز خواهان قدرت باشد و این قانون دنیاست. </p>
<p>مقابله با آقازاده ها در قالب حملات احمدی نژاد به برخی از چهره های سیاسی و فرزندان شان در مناظرات انتخاباتی جلوه ای تازه یافت و عرصه سیاست ایران را دوپاره ساخت. البته قابل توجه است که مقابله با آقازاده ها از سوی رئیس جمهور جز در قالب حملات لفظی و شفاهی، هنوز به اقدامی دیگر منتج نشده، چنان که شائبه تبلیغاتی بودن چنین موضع گیری هایی را نیز به ذهن می آورد.</p>
<p>این از عرصه (عرضه؟) دولت. و اما مردم، تنها برخورد جدی که با آقازاده ها داشته اند در حرم امام خمینی و در ۱۴ خرداد بود و در قالب بر هم زدن سخنرانی سید حسن خمینی.</p>
<p>سید حسن در طول یک سال گذشته با «سران فتنه» نشست و برخاست و به تایید شان سکوت کرد و به حمایت شان اقدام، و در برابر اهانت به تصویر پدربزرگش مساله را منکر شد و در برابر پخش مستند «شاخص» از صدا و سیما، ضرغامی را به تحریف چهره رحمانی امام متهم ساخت.</p>
<p>تا بدین جا، هیچ آلودگی مالی در زندگی وی گزارش نشده است، اما این اقدامات سیاسی به اندازه کافی است تا حکم به خروج وی از دایره «خودی» های جمهوری اسلامی داده شود.</p>
<p>و اما نحوه اجرای حکم: توهین و ممانعت از سخن گفتن وی</p>
<p>این اقدام اگرچه خودجوش و برنامه ریزی نشده (ولی گویا تا حدی تحریک شده) با هیچ روی با اخلاق اسلامی سنخیتی ندارد. هر فرد فارغ از هر مقامی که دارد و جرمی که مرتکب شده، این حق را دارد که در وقتی که به شکل رسمی به وی اختصاص یافته صحبت کند کسی حق ندارد به این حق تجاوز نماید. صحبت های وی باید شنیده شود و در مقابل نیز مستمع از این حق برخوردار است که با این سخنان موافق نباشد.</p>
<p>این عدم موافقت را نیز می توان به شکلی محترمانه بیان نمود. یادمان نمی رود که در فرهنگ شیعی، علی(ع) به رفتار لشکریانش که معاویه و افرادش دشنام می دادند اعتراض کرد و آنها را باز داشت و یادمان نمی رود که به نص صریح قرآن، مومنان از دشنام دادن به بت ها و خدایان مورد پرستش مشرکان نیز نهی شده اند.</p>
<p>مبارزه با پدیده آقازاده ها امری است بسیار ضرور و اگر سید حسن نیز در دایره این آقازاده ها باشد از هیچ مصونیتی برخوردار نخواهد بود. اما این مبارزه باید بر مبنای تفکر و استدلال و منطق و در چارچوب قانون باشد نیازمند سالها کار دقیق فکری و عملی و قضایی است.</p>
<p>ایجاد بسترهای قانونی شفاف به نحوی که کمترین مجال را به زد و بندهای پشت پرده دهد، ممیزی بی رحمانه فعالیت های اقتصادی افراد جامعه خصوصاً کسانی که به کانون های قدرت سیاسی نزدیکند، و فراهم آوردن امکان فعالیت های (سیاسی و اقتصادی) مشروع، بهترین راه علاج پدیده آقازاده ها است.</p>
<p>پرونده آقازاده ها با چند شعار و حرت احساسی یا ذکر نام افراد در مشاجرات و مناظرات سیاسی و … بسته نمی شود که هیچ، اسباب مظلوم نمایی (این کلید طلایی موفقیت احزاب ایرانی) را نیز فراهم می کند.</p>
<p>بدیهی است که موضع من در این نوشته نه بر سر <strong>چرایی</strong> برخورد با سید حسن، بلکه با <strong>چگونگی</strong> برخورد است.</p>
<p>با توجه به این نکات شاید اکنون بهتر بتوان راز بوسه رهبری بر پیشانی سید حسن خمینی را دریافت.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.metropolice.ir/?feed=rss2&amp;p=289</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آیا پوپولیزم مسری است؟</title>
		<link>http://www.metropolice.ir/?p=288</link>
		<comments>http://www.metropolice.ir/?p=288#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 Jun 2010 10:16:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هانیبال</dc:creator>
				<category><![CDATA[اندیشه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.metropolice.ir/?p=288</guid>
		<description><![CDATA[Technorati Tags: پوپولیزم، احمدی نژاد، طبقه جدید
یکی از صفات-بخوانید ناسزاهایی- که از سوی مخالفان به احمدی نژاد و همراهانش نسبت داده می شود «پوپولیزم» است. در نگاهی کلی آن قدر می دانیم که معنی این کلمه به دست آوردن دل توده ها از طریق رفتارهای عوام پسند و توده پسند برای کسب قدرت سیاسی است. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="padding-bottom: 0px; margin: 0px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: inline; float: none; padding-top: 0px" id="scid:0767317B-992E-4b12-91E0-4F059A8CECA8:42adab29-0e98-4801-9cba-1a6c52c191be" class="wlWriterEditableSmartContent">Technorati Tags: <a href="http://technorati.com/tags/%d9%be%d9%88%d9%be%d9%88%d9%84%db%8c%d8%b2%d9%85%d8%8c+%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af%db%8c+%d9%86%da%98%d8%a7%d8%af%d8%8c+%d8%b7%d8%a8%d9%82%d9%87+%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af" rel="tag">پوپولیزم، احمدی نژاد، طبقه جدید</a></div>
<p>یکی از صفات-بخوانید ناسزاهایی- که از سوی مخالفان به احمدی نژاد و همراهانش نسبت داده می شود «پوپولیزم» است. در نگاهی کلی آن قدر می دانیم که معنی این کلمه به دست آوردن دل توده ها از طریق رفتارهای عوام پسند و توده پسند برای کسب قدرت سیاسی است. هرچند به عنوان یک اصل تقریباً محکم، خیلی از اصطلاحات شبه روشنفکران و دگراندیش نمایان را نمی پسندم، اما به نظرم روی واژه پوپولیسم می شود بیشتر کار کرد.</p>
<p>در فرهنگنامه ها (کمبریج) پوپولیسم را این گونه تبیین کرده اند:</p>
<p>«<i>عقاید و اقدامات سیاسی که بیانگر نیازها و تمناهای مردمان معمولی اند</i>»<a href="#_ftn1_5031" name="_ftnref1_5031">[۱]</a></p>
<p>حال باید مطالعه نمود که آیا رفتارهای احمدی نژاد و گروهش واقعاً در چارچوب پوپولیسم قرار می گیرند و نیز آیا تنها گروهی هستند که چنین رفتارهایی را بروز می دهند یا خیر.</p>
<p>واضح است که رفتارهای سیاسی را نمی توان در خلا مطالعه نمود و اطلاع از بسترها، زمینه ها، جو اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و &#8230; در شناخت جهت گیری های سیاسی ضروری است (در همین راستا بر روی مقاله ای کار می شود با عنوانی نظیر «تبارشناسی اجتماعی موضع گیری های سیاسی ایران معاصر» که اگر عمری بود شاید منتشر شود). مختصر آنکه پس از پایان جنگ و آغاز سیاست های جدید به اصطلاح توسعه، نوعی طبقه جدید شهرنشین -با گرایش آگاهانه یا ناآگانه به سبک زندگی غربی (آن هم از نوع لیبرال)- ظهور یافت که عقبه فکری اش از سوی روشنفکران و عقبه سیاسی و اقتصادی اش از سوی اطرافیان هاشمی رفسنجانی تغذیه می شد.</p>
<p>اقدامات دولت در راستای توسعه، حتی اگر با نیتی خیر انجام گرفته باشد، سرخوردگی هایی را در بین مستضعفان جامعه (که از به بعد «اقشار آسیب پذیر» نامیده شدند) پدید آورد که در هشت سال حکومت دولت اصلاحات نیز تشدید شد.</p>
<p>جدای از بعضی تبعیضات آشکار اقتصادی، تاکید بر ادبیات نخبگی و روشنفکری در همه عرصه ها در دوران اصلاحات، همواره حسی از تحقیر شدن را در میان اکثریت جامعه پدید آورد که در عداد روشنفکران نبوده و یا علاقه ای هم به روشنفکری نداشتند،. البته منظور آن نیست که دستی و نیتی درکار بوده که عامدانه با زبان آکادمیک و روشنفکری ،چنان سخن بگوید که سبب سرخوردگی هایی شود، بلکه همین که یک کارگر، کشاورز یا راننده تاکسی در رسانه ها بحث هایی را می دید که به درک واضحی از آنها نمی رسید، ناخودآگاه احساسی ناخوشایند پیدا می کرد. چنین افرادی (که از قضا اکثریت جامعه را نیز تشکیل می دهند) توقع داشتند به جای عباراتی نظیر «قبض و بسط شریعت»، «فشار از پایین، چانه زنی از بالا»، «پاسداشت حقوق شهروندی برای نیل به جامعه ای مدنی» و &#8230;، درباره بیکاری، تورم، ظلم و عدالت و .. بشنوند. بر آن نیستم که ادعا کنم عبارات و مفاهیم روشنفکری ربط وثیقی با مشکلات روز جامعه ندارند، بلکه بحث بر سر «زبان» و «نحوه بیان» مفاهیم در حوزه عمومی است، به قسمی که همه افراد جامعه با هر سطح سواد و درکی، آن را بهمند و دریابند. استفاده از زبان خاص طبقاتی یا صنفی به جای زبان معیار از سوی کسانی در دوران پس از جنگ تا پایان دوره اصلاحات، خود نوعی تبعیض طبقاتی را در اذهان متبادر می ساخت.</p>
<p>در چنین وضعیتی، پدیده احمدی نژاد بروز کرد. </p>
<p> <span id="more-288"></span>
<p>وی با آنکه آکادمیسین است، آشکارا با زبان مردم عامی سخن می گوید، چنانچه گاهی نحوه سخنانش حتی به لمپنیزم نیز نزدیک می شود. از کت و شلوار پوشیدن (به عنوان پوشش نمادین طبقه بوروکرات دولت های قبل) ابا دارد و این خلعت رسمی را جز در مواردی ناگزیر، بر تن تحمل نمی کند. (در مقابل اینگونه قربانی کردن آراستگی ظاهری، پیامی به مخاطبان خود می فرستد که بلافاصله و به روشنی از سوی میلیون ها نفری که در جامعه دستشان از پوشاک طبقات مرفه کوتاه است، دریافت و درک می شود). </p>
<p>در برنامه ریزی ها، اهداف کوتاه مدت ملموس را در اولویت قرار می دهد و در انتصاب ها، به جای مدیران قوی ولی بورژوا و بوروکرات قبلی، افرادی را به کار می گمارد که در عین ضعف مدیریتی، قرابت نزدیک تری به توده مردم دارند. نهایتاً سرکشی های مداوم به مناطق عموماً محروم در قالب سفرهای استانی(که به زعم خود دولت، این سفرها بیش از آنکه برای حل مشکلات اجرایی این مناطق باشند، اقدامی است نمادین و پیامی است حاکی از اینکه دولت ساکنان این نواحی را به رسمیت شناخته و برای مشکلات شان اهمیت قائل است). </p>
<p>آراء خاموش ولی فراوان پدیده «جریان احمدی نژاد» دقیقاً از همین جا سرچشمه می گیرد. به همه اینها اضافه کنید آراء جریان های مذهبی وسیاسی طرفدار جمهوری اسلامی را که جریان های اصلاحات و روشنفکری را (یا لااقل بخشی از آنها را) خطری برای جمهوری اسلامی می دانند و هجمه به مقدسات و آرمان های انقلابی از سوی رسانه های اصلاحات را نه از سر اشتباه یا غفلت، بلکه برنامه ای دقیق برای اجرای پروژه اسلام آمریکایی می دانند و حاضرند برای حذف جریان مخالف جمهوری اسلامی آراء خود را به کسی اختصاص دهند که علی رغم بعضی اشتباهات یا بی کفایتی های اجرایی، حداقل در ظاهر پایبندی خود را به آرمان های انقلاب نشان می دهد. </p>
<p>بنا بر این می توان ادعا کرد که آراء انتخاباتی احمدی نژاد، «کودتایی» است قانونی و دموکراتیک از سوی اقشار مستضف علیه اقلیت نخبگانی که در عمل چندان نیز به دموکراسی پایبند نیستند. ادعای من بر آن است که رای دهندگان به احمدی نژاد بیش از آنکه به شکل احساسی تهییج شده باشند، کاملاً آگاهانه و متعمدانه، به پیام هایی که احمدی نژاد به شکل کاملاً آگاهانه و متعمدانه فرستاده است، پاسخ مثبت داده اند. محتوای این پیام نیز کاملاً آشکار است: «ایستادگی عیله نخبگان عمدتاً مرفه و قدرت طلب و انحصارگرا». </p>
<p>با شناختی که از اکثریت مردم در قسمت های مختلف کشور دارم (حال به وسعت توان خویش) به هیچ وجه باور نمی کنم که بخش اعظم جامعه ایران (که در تندبادهای بسیار شدید سیاسی سی سال گذشته کاملاً آبدیده و باران دیده شده اند) رای خود را در برابر توزیع سیب زمینی، افزایش حقوق و پخش وجه نقد (و سایر اقداماتی که از سوی مخالفان احمدی نژاد رفتارهای پوپولیستی قلمداد می شود) واگذار کرده و فریفته شوند. به زعم من این مردم خود کاملاً آگاهند که دریافت یک یا چند گونی سیب زمینی یا چندصدهزار ریال وجه نقد، گرهی از مشکلات عدیده معیشت شان نمی گشاید. اما این را نیز در می یابند که چنین اقداماتی حاکی از آن است که جهت گیری اقدامات احمدی نژاد معطوف به آنهاست و نه اقشار مرفه(چنان که رقیب وی در سال ۸۴، عمده ستادهای خود را در مناطق مرفه برپا کرده و دختران و پسرانی با تیپ های آنچنانی را به تبلیغات گمارده و از سوی قاطبه روشنفکران و قشر طبقه متوسط حمایت می شد). </p>
<p>در این صورت بخش عمده اقدامات احمدی نژاد کمتر تحت عنوان فریبکاری یا توده زدگی قرار می گیرد، زیرا جلب نظر موافقانش را نه از طریق مواجهه احساسات، بلکه با استفاد از زبانی نمادین و غیرمستقیم، ولی منطقی و عقلایی حاصل کرده است (عقلایی نه به این معنی که همه اقدامات وی مطابق با عقل است، بلکه به این معنی که مخاطب رفتارها، بخش منطقی و عقلی اذهان مخاطبان است). </p>
<p>در ادامه ضروری است به رفتارهای مخالفان احمدی نژاد نیز توجه شود. از ابتدای آغاز دولت وی در سال ۸۴، جناح رقیب که از شکست سیاسی دور از انتظارش منفعل شده بود، به فاصله چند ماه از شوک اولیه به در آمد و بنای مخالفت گذاشت. غیر منطقی و غیر عقلانی قلمداد کردن فعالیت های دولت نهم (که در برخی موارد نیز حقیقتاً غیر عقلانی بود) در همه رسانه های مخالف وی مورد تاکید قرار گرفت و حتی گاه به وادی استتهزاء و تمسخر نیز کشیده شد. موضع گیری های انعطاف ناپذیر احمدی نژاد در عرصه بین المللی و اصرار و سماجت وی در به چالش کشیدن رقبای نظام در عرصه بین الملل رسانه های خارجی را نیز به عرصه ضدیت با وی کشانید به طوری که یکی از شدیدترین جریان های رسانه ای تاریخ معاصر ایران چه در داخل و چه در خارج علیه احمدی نژاد ایجاد شد که بی سابقه می نمود. برخی رفتارها وخصوصیات فردی وی نیز در تند کردن این آتش بی تاثیر نبود و حتی گاه به نظر می رسد که وی عمداً برای رسانه ای ماندن شخصیت اش اقداماتی انجام می دهد که دستمایه تحرکات رسانه ای می گردد. </p>
<p>در بسیاری از انتقادهایی که به وی شده است، بخشی از انتقادات بر پایه ملاحظات فنی و تخصصی و علمی قرار داشته، ولی بخش عمده آن نقدهای مخربی بوده که با سوء استفاده از نقایص رفتاری یا اشتباهات غیرعمدی یا غیر قابل اجتناب(که همه ابناء بشر بدان دچارند) صورت پذیرفته است. این خوراک تبلیغاتی بیش از آنکه به سمت تلاش برای اصلاح امور باشد، ترور شخصیتی احمدی نژاد را در دستور قرار داده است تا از موفقیت های سیاسی وی جلوگیری شود. خاصیت جریان های رسانه ای آن است که عمدتاً در حوزه احساسات عمل می کنند و با استفاده از نکات روانشناسی و علوم رفتاری، سعی در تغییر و مهندسی رفتار مخاطبان خود به هر شیوه ای دارند. بخش زیادی از توده مخالفان احمدی نژاد توسط همین جریان رسانه ای شکل گرفته اند، غافل از آنکه بسیاری از انتقادات و مطالباتی که این جماعت در قبل یا در حال حاضر به نحوه اداره جامعه دارند، در حقیقت اهدافی است که در شعارهای احمدی نژاد بدان ها تصریح شده است. این نکته به خوبی نشان دهنده فاصله میان احساس و منطق در تصمیم گیری و گم کردن مصادیق مفاهیم مورد نظر است. چنانچه این موضوع حقیقت داشته باشد، مخالفان احمدی نژاد بیشتر از وی در معرض اتهام پوپولیزم و بهره گیری توده وار از احساسات (و نه منطق) طرفداران خود هستند. ادعای حاضر، جهت اثبات و یا لااقل مستدل تر شدن، به چند نمونه عینی محتاج است که در ادامه بدان پرداخته می شود. </p>
<p><b><font color="#ff0000">نظرسنجی ها:</font></b> در قبل از انتخابات ۸۸، عمده نظرسنجی های مختلف از فاصله آراء زیاد احمدی نژاد با رقبا حکایت داشتند<a href="#_ftn2_5031" name="_ftnref2_5031">[۲]</a>. این نظر سنجی ها هم از سوی چند مرکز داخلی و نیز چند نهاد مطالعاتی خارجی انجام شده بودند و بی طرفی علمی نیز در فرایند آنها لحاظ شده بود. با این حال جو رسانه ای رقبای احمدی نژاد-آگاهانه یا ناآگاهانه- وانمود می کرد که نماینده اکثریت قاطع جامعه ایرانی است و به هیچ وجه گوش شنوایی برای نتایج نظرسنجی های علمی و بی طرفانه نداشته و تنها نتایج حاصله از نهادهای نزدیک به خود را معتبر می دانست. ملاحظه می شود که این رفتار، به غایت احساسی و به دور از منطق است. زیرا در صورت پذریش صحت نتایج نظرسنجی های معتبر، امکان داشت نسبت به علاج آن برنامه های استراتژیک یا تاکتیکی مناسبی تدوین شود که نشد. </p>
<p><b><font color="#ff0000">ادعای تقلب:</font></b> بررسی صحت و سقم ادعای تقلب از سوی رقبای احمدی نژاد در چهارچوب این نوشته نیست. هدف در این قسمت بررسی نحوه واکنش به ادعای تقلب است. به مجرد اعتراض رقبای احمدی نژاد به نتایج انتخابات و اعلام ادعای تقلب، جماعت انبوهی از طرفداران آنها به شکل توده وار به خیابان ها آمدند و علی رغم آنکه بسیاری از افراد از درگیری ها احتراز می کردند، خشونت های خونباری نیز شکل گرفت. البته در ساز و کار برگزاری انتخابات، اعتراض به نتایج و نحوه ایراد اعتراض و فرایند بررسی اعتراض (حال به شکلی کارامد یا ناکارآمد) در نظر گرفته شده است. منطقی آن بود که قبل از هرگونه اقدامی که می تواند ناخواسته عواقب خشونت باری داشته باشد، در راستای حفظ کرامت انسانی شهروندان و فارغ از هرگونه نگاه سیاسی، مسیر قانونی طی شود. رهبران مخالف احمدی نژاد در واکنشی احساسی و خشم آلود و بی منطق، این قاعده را بر هم زدند و طرفداران خود را نیز به حمایت فراخواندند. طرفداران نیز بنا را بر صداقت رهبران خود گذاشته و مطیعانه همراهی نمودند و در این بین هیچ کس خواهان ارائه مدرک و مستندی دال بر تقلب نشد. صرف مبادرت به اقدامات اینچنینی بدون توجه به پایه های مستند و منطقی (صرف نظر از وجود یا عدم مدارک دال بر تقلب)، رفتاری است پوپولیستی، توده وار و احساساتی. این روند تا به امروز نیز ادامه یافته و حتی با گذشت یک سال از آن اتفاقات، هنوز هیچ یک از طرفداران رقبای احمدی نژاد نسبت به مطالبه مستندات تقلب از رهبران خود (که علی القاعده می بایست دارای این مستندات و اطلاعات باشند) اقدامی صورت نداده است. </p>
<p><b><font color="#ff0000">قتل و تجاوز به مخالفان</font>:</b> شکی نیست که تعدادی از هموطنان ایرانی در آشوب های پس از انتخابات جان باخته اند. بخشی از آنها به دست بعضی نیروهای خودسر، بعضی نیز به دست بعضی سرویس های معاند یا خارجی (که به دنبال متشنج کردن اوضاع کشور هستند) و بعضی نیز در میان زد و خوردهای خیابانی کشته شده اند. از قضا تعداد کشته های موافقان احمدی نژاد بیشتر یا برابر کشته های طرف مقابل است. رقبای احمدی نژاد هیچ گاه به کشته ای طرف مقابل اشاره ای نداشته یا همدردی ننموده اند. هویت بعضی از کسانی نیز که ادعا می شد در طرفداری از موسوی و کروبی جان باخته اند، به شدت مورد سوال است و در برخی موارد فرد مورد ادعا در قید حیات است. </p>
<p>همچنین کروبی که ادعای تجاوز به زنان و دختران دستگیر شده را داشته است، هنوز هیچ مدرکی در این باره ارائه نکرده است. باز هم تاکید می شود که در پی اثبات وقوع یا عدم وقوع تجاوز نیستیم، بلکه صرفاً «مدارک و مستندات اقناع کننده» را مطالبه می کنیم تا چنانچه در مقابل این اقدام واکنشی صورت گیرد، متهم به اقدام احساساتی و به دور از مبنا و دلیل نشویم. مطالبه ای که متاسفانه از سوی هیچ یک از مخالفان احمدی نژاد یا حامیان مخالفان انجام نشده است. </p>
<p><b><font color="#ff0000">مخالفت با تمامی اقدامات دولت احمدی نژاد:</font> </b>شک نیست که احمدی نژاد و دولت وی در امر حکومت داری مرتکب اشتباهاتی شده و می شوند. حتی می توان پا را فراتر نهاد و ادعا کرد که مجموع اشتباهات وی بیش از دیگران است. با این حال به حکم منطق و وجدان، نمی توان <b>همه</b> رفتارهای او را به خطا دانست. بسیاری از سیاست های دولت کنونی سالها از سوی مدافعان اقتصاد آزاد توصیه شده است. سیاست خارجی وی در مجموع مستقلانه تر بوده و تیم اطرافیانش در مباحث فرهنگی چنان دید باز و لیبرال مسلکی دارند که به صراحت از سوی شخصیت های اصولگرا مورد انتقاد اباحه گری واقع می شوند. سیاست رفع توقیف بسیاری از تولیدات سینمایی که حتی در دوران اصلاحات نیز مجوز نمایش نداشتند موید این مطلب است. در این قسمت نیز به هیچ وجه در پی نفی یا اثبات درستی یا نادرستی سیاست های دولت نیستیم، بلکه مجدداً به نحوه <b>واکنش</b> در برابر سیاستهایی می پردازیم که قسمتی از آنها فارغ از جهت گیری های سیاسی صحیح اند و قسمتی نیز فارغ از صحت و سقم، مورد مطالبه مخالفان احمدی نژاد بوده اند. با این حال عمده مخالفان احمدی نژاد بدون تحلیل منطقی این سیاست هایی که قبلاً مورددرخواست خودشان بوده، صرفاً به دلیل آنکه از سوی وی صادر شده اند، آن ها را به یکباره باطل می انگارند و در اقدامی احساسی، عینک سیاست زدگی را به نفع واقع گرایی از دیده بر نمی دارند. این سوال به صراحت پیش می آید که آیا باید گفت «هر چه آن خسرو کند تلخ بوَد» و بر پایه احساسات کور موضع گیری کرد، یا باید تحلیل عقلایی و منطقر را سرلوحه واکنشها قرار داد؟ </p>
<p><b><font color="#ff0000">جهت گیری اعتراض به نتایج انتخابات به سوی حمایت از اپوزیسیون:</font> </b></p>
<p>از بدو حیات جمهوری اسلامی، مخالفان آن در قالب اپوزیسیون عمدتاً در کشورهای خارجی در حال فعالیت اند. بعضی از این گروه ها سلطنت طلب، گروهی مارکسیست، جماعتی فمنیست یا همجنسگرا، و عده ای نیز آنارشیست های مسلحی هستند که به دلیل ارتکاب جنایات تروریستی تحت تعقیب سیستم قضایی جمهوری اسلامی و حتی بین المللی اند و شاکیان خصوصی نیز نسبت به آنها اعلام اتهام و درخواست پیگیری کرده اند. با اینکه رهبران مخالف احمدی نژاد سابقاً و حتی اکنون نیز خود را حامی جمهوری اسلامی دانسته (و حتی گاهی خود را پرچمدار اصیل نهضت می دانند!) از ائتلاف با معاندان نظام ابا نکرده اند. جالب آنکه این افراد سابقاً در صف اول تعقیب و پیگرد اپوزیسیون ضد انقلاب قرار گرفته بودند. این سابقه به حدی پررنگ است که حضور کروبی در مراسم درگذشت مرحوم آیت الله منتظری مورد اعتراض بستگان بیت وی قرار گرفت و اقدامات تند و بی پروا و حتی خارج از اخلاق وی علیه مرحوم منتظری در زمان حیاتش به وی گوشزد شد. </p>
<p>سوال اینجاست که چه منطق و استدلالی چنان چرخش های یک شبه ای را سبب می شود و آیا این همه صرفاً ناشی از اعتراض به وقوع تقلب درانتخابات است؟ </p>
<p>آیا یارگیری از دشمنان سابق اقدامی پوپولیستی در راستای فتح قلوب طرفداران این دشمنان سابق، یا اقدامی است احساساتی و از سر نفی، و یا واقعاً تصمیمی از سر صدق است ؟ </p>
<p>این فهرست را می توان حسب اطلاع از سایر جزئیات مفصل تر نمود. با این حال اگر با نگاه به مطالب گفته شده، این نتیجه گیری چندان دور از منطق نیست که: </p>
<p>بلای پوپولیزم اگر گریبان گیر اقدامات احمدی نژاد هم باشد، مخالفان وی را نیز گرفتار کرده است. </p>
<hr align="left" size="1" width="33%" />
<p align="left"><a href="#_ftnref1_5031" name="_ftn1_5031">[۱]</a> “political ideas and activities that are intended to represent ordinary people&#8217;s needs and wishes&quot;- <a href="http://dictionary.cambridge.org/define.asp?dict=CALD&amp;key=61566">populism – Cambridge Dictionary Oline: Free English Dictionary</a> </p>
<p align="left"><a href="#_ftnref2_5031" name="_ftn2_5031">[2]</a> <a href="http://www.washingtonpost.com/wp-dyn/content/article/2009/06/14/AR2009061401757.html">http://www.washingtonpost.com/wp-dyn/content/article/2009/06/14/AR2009061401757.html</a> </p>
<p align="left"><a href="http://www.worldpublicopinion.org/pipa/articles/brmiddleeastnafricara/652.php?nid=&amp;id=&amp;pnt=652&amp;lb=/">http://www.worldpublicopinion.org/pipa/articles/brmiddleeastnafricara/652.php?nid=&amp;id=&amp;pnt=652&amp;lb=/</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.metropolice.ir/?feed=rss2&amp;p=288</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کدام میر حسین؟</title>
		<link>http://www.metropolice.ir/?p=287</link>
		<comments>http://www.metropolice.ir/?p=287#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 12 Jun 2010 13:45:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هانیبال</dc:creator>
				<category><![CDATA[اندیشه]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.metropolice.ir/?p=287</guid>
		<description><![CDATA[Technorati Tags: موسوی
تا قبل از انتخابات سال گذشته، میرحسین موسوی برای بسیاری از نسل جدید ایرانی ها چهره شناخته شده ای نبود. قدیمی ترها هشت سال وی را در کسوت نخست وزیری در دوران جنگ دیده بوده و عموماً خاطره خوشی از وی داشتند. عدم موضع گیری ها و سکوت سیاسی بیست ساله وی تقریباً [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="padding-bottom: 0px; margin: 0px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: inline; float: none; padding-top: 0px" id="scid:0767317B-992E-4b12-91E0-4F059A8CECA8:37d8081e-5c79-4b18-8ea0-74bc0360a794" class="wlWriterEditableSmartContent">Technorati Tags: <a href="http://technorati.com/tags/%d9%85%d9%88%d8%b3%d9%88%db%8c" rel="tag">موسوی</a></div>
<p>تا قبل از انتخابات سال گذشته، میرحسین موسوی برای بسیاری از نسل جدید ایرانی ها چهره شناخته شده ای نبود. قدیمی ترها هشت سال وی را در کسوت نخست وزیری در دوران جنگ دیده بوده و عموماً خاطره خوشی از وی داشتند. عدم موضع گیری ها و سکوت سیاسی بیست ساله وی تقریباً او را نزد همه گروه های سیاسی وجیه المله و جنت مکان ساخته بود.</p>
<p>اما وقایع بعد از انتخابات به راستی همه تصورات گذشته را دگرگون کرد. اکثر نیروهای وفادار به انقلاب با افسوس وی را یکی دیگر از پیاده شدگان از قطار&#160; انقلاب دانستند که در حساس ترین دقایق عمر سیاسی خویش، نتوانست راه را از چاه تشخیص دهد.</p>
<p>اما موضع گیری های هواداران وی جای تامل بیشتری دارد.</p>
<p>نخست آنکه طیف هواداران موسوی یک دست نیستند. بعضی افراد شدیداً مذهبی که علقه های انقلابی شان هم کمرنگ نیست، در این زمره اند. همچنین تعداد زیادی از جمعیت طبقه متوسط که اعتقادات مذهبی میانه ای داشته و اباحه گری (لیبرالیزم) را ارزشی بنیادین فرض می کنند. گروهی دیگر نیز آشکارا و به شکلی بنیادگرایانه، دم از مخالفت با مذهب و بنیادگرایی و نظام اسلامی می زنند. </p>
<p>آن چه در این بین همیشه برای من جای سوال دارد این است که چهره ای که در بین طرفداران وی از او ساخته شده تا چه حد با موسوی واقعی تطابق دارد. آنچه می بینیم تلاش برای ایجاد هاله ای کاریزماتیک برای اوست.</p>
<p>رهبران کاریزماتیک، فارغ از نیک و بد بودنشان، چه گاندی باشند و چه هیتلر، دارای خصائصی هستند که آنها را از مردم عادی ممتاز و متمایز می کند. قدرت سخنوری، شجاعت مفرط، تسلط بر نفس و … الزامات یک چهره کاریزماتیک است تا بتواند توده ها را تسخیر و به حرکت درآورد.</p>
<p>موسوی زود احساساتی می شود و دست و پایش را گم می کند. در مقابل وقاحت طرف مقابل به لکنت می افتد، در مواقع حساس قادر به روشن بینی و اخذ تصمیمات قاطع نیست. زود اسیر جو موجود شده و در زیر فشارها تغییر موضع می دهد.(به حالات و گفتار وی در مناظره ها، تغییر در لحن بیانیه ها پس راهپیمایی بعد از وقایع عاشورا و نهایتاً تصمیمات وی دقت شود)</p>
<p>همه اینها که گفتم به هیچ روی نکاتی منفی یا تحقیرآمیز نیستند، بلکه عمده انسانها به تبع انسان بودن شان دارای این ویژگی ها هستند. شدت این صفات در نگارنده این متن خیلی بیشتر نیز هست. اما نکته اینجاست که این صفات از انسان فردی معمولی و به غایت معمولی می سازد، نه رهبری کاریزماتیک.</p>
<p>موسوی نه یک مرجع مذهبی است (مانند منتظری)، نه روشنفکری ایده پرداز است(مانند سروش)، نه تئورسین سیاسی است (مانند حجاریان)، نه سازمانده و فرمانده ای جسور است (نظیر مسعود رجوی) و نه سیاستمداری کهنه کار و سیاس است (مانند هاشمی رفسنجانی) و تنها حوزه ای که سابقاً در آن موفق بوده حیطه هنری است که در آن وی به عنوان یکی از هنرمندان برتر آبستره شناخته می شود.</p>
<p>با این حال نقش رهبری اپوزیسیون که وی واگذار شده، که چندان مناسب وی نیست و به زعم من خود نیز علاقه ای ندارد که این سمت را پذیرا شود.</p>
<p>تمناها و آرزوهای طبقه متوسط و بورژوا مسلک شهرنشین در ناخودآگاه شان به دنبال مفری برای بیان شدن، تصویری خیالی از رهبری مثالی ساخته است و آن را به موسوی نسبت می دهد.</p>
<p>فرصت کم تعامل&#160; موسوی با جامعه در یک سال و نیم گذشته، آن قدر نبوده که حتی اگر وی دارای وجوه کاریزماتیک نیز باشد، بتواند در قامت یک رهبر تمام عیار آنها را نشان دهد و بررسی روانکاوانه این نکته به راستی لازم است که چگونه چهره یک رهبر بزرگ بر سیمای انسانی معمولی نظیر او فرافکنی شده است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.metropolice.ir/?feed=rss2&amp;p=287</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از راست نظام</title>
		<link>http://www.metropolice.ir/?p=286</link>
		<comments>http://www.metropolice.ir/?p=286#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 29 May 2010 12:11:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هانیبال</dc:creator>
				<category><![CDATA[نظامی گری]]></category>
		<category><![CDATA[چرند و پرند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.metropolice.ir/?p=286</guid>
		<description><![CDATA[Technorati Tags: سربازی
می گویند واژه «انسان» از «نسی» و «نسیان» می آید. گروهی دیگر می گویند که نه، بلکه از کلمه «اُنس» گرفته شده و من با این دومی بیشتر هم عقیده ام. 
امروز صبح علی الطلوع جهت پیگیری کارهای اداری مربوط به خدمت سربازی، سری به پادگانی زدم که سال ۸۰ جمعی آنجا بودم. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="padding-bottom: 0px; margin: 0px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: inline; float: none; padding-top: 0px" id="scid:0767317B-992E-4b12-91E0-4F059A8CECA8:3b116c09-8001-451a-88f2-870206383f03" class="wlWriterEditableSmartContent">Technorati Tags: <a href="http://technorati.com/tags/%d8%b3%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c" rel="tag">سربازی</a></div>
<p>می گویند واژه «انسان» از «نسی» و «نسیان» می آید. گروهی دیگر می گویند که نه، بلکه از کلمه «اُنس» گرفته شده و من با این دومی بیشتر هم عقیده ام. </p>
<p>امروز صبح علی الطلوع جهت پیگیری کارهای اداری مربوط به خدمت سربازی، سری به پادگانی زدم که سال ۸۰ جمعی آنجا بودم. البته فقط برای دو ماه آموزشی و بعد از آن روانه دانشگاه شدم تا الانی که در خدمت شما هستم و قریب نه سالی از آن ایام می گذرد.</p>
<p>تمام خاطرات تلخ و شیرین آن روزگار به عینه برایم مجسم شد. دیدن آنهایی که در لباس نظامی می روند و می آیند، حال چه کادر و چه وظیفه، اشتلم کردن درجه دارها و افسران، «پسر» خطاب کردن سربازان صفر از سوی سرگروهبان ها، بگومگو با دژبان بر سر ساعت ورود و خروج و …</p>
<p>خیلی از این نکات تنها برای مردان قابل فهم است. سربازی جزء آن حوزه هایی است که کاملاً مردانه است. می گویم سربازی و نمی گویم نظامی گری، زیرا در نیروهای نظامی و انتظامی زنان نیز به کار مشغولند، اما سربازی به همان معنای «اجباری» که در قدیم مصطلح بود فقط و فقط برای افراد ذکور جامعه ایرانی قابل درک است.</p>
<p>باید سرباز بود تا فهمید شمردن روزها و ماه های باقیمانده تا پایان خدمت چیست. باید سرباز وظیفه بود تا بدانی هر روز از اضافه خدمت به قاعده یک هفته از خدمت معمولی آدم را زجر می دهد. باید سرباز بود تا دانست چه قدر حالگیری است که دو نصف شب با لگد پاسبخش از خواب بیدار شوی برای رفتن سر پست نگهبانی.</p>
<p>امروز که به پادگان رفتم، راستش دلم برای آن روزها تنگ شد. با اینکه هر لحظه از روز و شب اش عذاب آور بود، با این حال انسان است و انس، حتی با جهنم هم انس می گیرد.</p>
<p>راستش به نظر خودم هم مسخره آمد، اما احساسات که منطق پذیر نیستند و به ضرب هیچ استدلالی به راه نمی آیند.</p>
<p>&#160;</p>
<p><strong>پی نوشت ۱</strong><em>: هولدن کالفیلد</em> یک زمانی در وصف مدرسه <em>پنسی</em> گفته بود که دلش برای آن خراب شده هم تنگ خواهد شد.</p>
<p><strong>پی نوشت ۲</strong>: خیلی دلم می خواست بدانم هولدن اگر خدمت می رفت چه می کرد؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.metropolice.ir/?feed=rss2&amp;p=286</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک کرم کتاب ناکام</title>
		<link>http://www.metropolice.ir/?p=285</link>
		<comments>http://www.metropolice.ir/?p=285#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 25 May 2010 11:14:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هانیبال</dc:creator>
				<category><![CDATA[چرند و پرند]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.metropolice.ir/?p=285</guid>
		<description><![CDATA[Technorati Tags: کتاب
 
والتر بنیامین فصلی نوشته است در تشابه «کتاب» و «روسپی ها» و مثلاً توضیح داده که با هردوشان می توان به بستر رفت و الخ. از قرار معلوم آن قدر کتاب خوانده بوده که بی هیچ jترسی چنین تشبیهی را به کار برده است.
حقیر نه آن قدر کتاب خوانده ام و نه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="padding-bottom: 0px; margin: 0px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: inline; float: none; padding-top: 0px" id="scid:0767317B-992E-4b12-91E0-4F059A8CECA8:841b6e58-7118-4121-938d-24d5c535ca75" class="wlWriterEditableSmartContent">Technorati Tags: <a href="http://technorati.com/tags/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8" rel="tag">کتاب</a></div>
<p align="center"><a href="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/05/librarybooks.jpg"><img style="border-right-width: 0px; display: inline; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px" title="library-books" border="0" alt="library-books" src="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/05/librarybooks_thumb.jpg" width="434" height="436" /></a> </p>
<p>والتر بنیامین فصلی نوشته است در تشابه «کتاب» و «روسپی ها» و مثلاً توضیح داده که با هردوشان می توان به بستر رفت و الخ. از قرار معلوم آن قدر کتاب خوانده بوده که بی هیچ jترسی چنین تشبیهی را به کار برده است.</p>
<p>حقیر نه آن قدر کتاب خوانده ام و نه آن قدر اعتماد به نفس دارم که جرئت چنان تعریضی را داشته باشم. هنوز که هنوز است&#160; هر نوشته مکتوبی ناخودآگاه حسی از احترام و ابهت را در من بر می انگیزد، گویی هنوز هم به خود می گویم احتمال داد راز کیهان در میان اوراق این نوشته و یا در لابلای آن اشکالی که با مهر های سربی بر تارک کاغد داغ شده اند، یافت شود.</p>
<p>تنها تفریح سالم بنده در گذشته (و کمی تا قسمتی حال) به عنوان جوانکی آویزان و مردنی،این بود که در کتاب فروشی ها بگردم و در خیلی از مواقع با حسرت کتاب هایی را تورق کنم که قیمت پشت جلدشان کم از بیلاخ نداشت. کتاب هایی که پشت چشم نازک می کردند و عشوه می آمدند که مطالبی مهم دارند و حقایقی بدیع، و دست گدای پاپتی چون من به آن ها نخواهد رسید. </p>
<p>گاهی بعضی ها سر می رسیدند و تمکنی داشتند و روز روشن و جلوی چشمان حسرت بار من، کتاب هایی را که روزها در آرزوی وصالشان سوخته بودم را بر می داشتند و بی اعتنا به سمت صندوق کتابفروشی می رفتند و هیچ به مخیله شان هم نمی آمد که این بوی کبابی که فضا را گرفته از سوزش دماغ یا ماتحت آن بخت برگشته ای است که آن گوشه ایستاده و …</p>
<p>دقیقاً مثل آن بود که بچه پولداری دوست.دختر یا معشوقه آدم را تور بزند. این بود که شهوتی مالیخولیایی و پنهان به کتاب پیدا کردم. در حین تحصیل نیز که قصد کردم از خانواده ام خرجی نگیرم، تلاش کردم این شهوت را ارضا کنم. بدبختی من هم همین است دیگر، بقیه که پول و پله ای داشتند یا به دست شان می رسید، می زدند در خط عیش و نوش و خانم بازی و …، اما عرضه من تنها به رفع هوس با کتاب قد می داد و نه بیشتر.</p>
<p>چندرغازی که از سگ دو زنی های کارهای پاره وقت به دستم می رسید، یا ماحصل ترجمه های تکالیف دانشجویان مایه دارتر و به قیمت کوری چشمانم بود را همان اول کار در کتابفروشی ها آتش می زدم. عین آنهایی که به قمار یا نوشخوارگی معتاد باشند.</p>
<p>البته حال محتاط تر شده ام. مسئولیت تاهل نمی گذارد مثل قبل به کتاب فروشی بروم و تمام پولم را بسوزانم و بعد مثل درازگوشی که بارش کتاب است، از آنجا بیرون بیایم.</p>
<p>امروز از بعضی از آن عیاشی های دوران مجردی چندین کتاب ناخوانده روی دستم مانده است. آن هایی که از ترس گران شدن شان و به حیله کتابفروش دغل، از نان شب و کرایه آمد و رفت، زدم و خریدم.</p>
<p>مدتی است که این کتاب ها چون عروسان پس پرده، خیره به من نگاه می کنند و منتظرند به سراغشان رفته و بکارت از ایشان بردارم. اما من هنوز، دست دست می کنم. گویا که منتظر فرصتی باشم یا بهانه ای، زیرا لذت وصال را باید ذره ذره چشید و نه یکباره.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.metropolice.ir/?feed=rss2&amp;p=285</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۱۰ تک تیر انداز برتر تاریخ</title>
		<link>http://www.metropolice.ir/?p=282</link>
		<comments>http://www.metropolice.ir/?p=282#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 15 May 2010 15:39:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هانیبال</dc:creator>
				<category><![CDATA[نظامی گری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.metropolice.ir/?p=282</guid>
		<description><![CDATA[Technorati Tags: sniper
«هوا تاریک و دید کم بود، ولی یک نفر مسلح به کلاشینکف را دیدم که در نور چراغ آستانه راهرویی، در فاصله ۴۰۰ متری ایستاده بود. از داخل دوربین می دیدمش. او هم مثل بقیه عراقی ها بود. به پایین شکم اش شلیک کردم و از پا درآمد.» جیمز ویلکز-لشکر ۲۵ فورت وورث-تکزاس
اختفاء [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="padding-bottom: 0px; margin: 0px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; display: inline; float: none; padding-top: 0px" id="scid:0767317B-992E-4b12-91E0-4F059A8CECA8:619668a1-03bf-418f-b271-6bf8cde13ff6" class="wlWriterEditableSmartContent">Technorati Tags: <a href="http://technorati.com/tags/sniper" rel="tag">sniper</a></div>
<p>«هوا تاریک و دید کم بود، ولی یک نفر مسلح به کلاشینکف را دیدم که در نور چراغ آستانه راهرویی، در فاصله ۴۰۰ متری ایستاده بود. از داخل دوربین می دیدمش. او هم مثل بقیه عراقی ها بود. به پایین شکم اش شلیک کردم و از پا درآمد.» <em>جیمز ویلکز-لشکر ۲۵ فورت وورث-تکزاس</em></p>
<p>اختفاء مساله ای کلیدی برای تبدیل شدن به یک تک تیرانداز است. سربازان بسیار آموزش دیده ای که قادرند با دقتی بسیار زیاد از فاصله هایی باورنکردنی شلیک کنند. به علاوه، آموزش های استتار، اختفاء، نفوذ، شناسایی و دیده بانی، از آنها مخوف ترین موجوداتی می سازد که ممکن است در صحنه نبرد یافت شوند. در ادامه، فهرست ده نفره ای از برترین تک تیراندازان تاریخ ارائه می شود:</p>
<p><b>۱۰-توماس پلانکت(Thomas Plunkett)</b></p>
<p><em>متوفی به سال ۱۸۵۱</em></p>
<p><a href="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/05/riflemen.jpg"><img style="border-right-width: 0px; display: inline; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px" title="riflemen" border="0" alt="riflemen" src="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/05/riflemen_thumb.jpg" width="279" height="334" /></a> </p>
<p>وی یک ایرلندی بود که در لشکر ۹۵ تفنگداران بریتانیا خدمت می کرد. آنچه سبب نام آور شدن وی است، هدف قرار دادن یک ژنرال بسیار موثر فرانسوی، یعنی آگوست-ماری-فرانسوا کولبر است.</p>
<p>در جریان نبردی در کاکابلوس در خلال عقب نشینی مونرو به سال ۱۸۰۹، پلانکت با یک تفنگ بیکر، ژنرال فرانسوی را از فاصله ۶۰۰ متری هدف قرار داد. با توجه به دقت سلاح های اوایل قرن نوزدهم، چنین شلیکی کاری بسیار برجسته و اتفاقی خاص بود. از آنجا که پلانکت خوش نداشت همقطارانش این هدف گیری عالی را از سر شانس و اقبال قلمداد کنند، تصمیم گرفت قبل از بازگشت به خط جبهه خودی، شلیک دیگری را نیز انجام دهد. بنابراین اسلحه اش را مجدداً پر کرد و افسر شیپورچی (که در آن زمان در جنگ ها وجود داشتند) را هدف قرار داد که به کمک ژنرال تیر خورده شتافته بود. پس از این دومین شلیک موفق، به برگشت و به سیمای همرزمانش خیره شد که همگی تحت تاثیر قرار گرفته بودند.</p>
<p>برای مقایسه کافی است در نظر بگیریم که همه سربازان انگلیسی مسلح به تفنگ های «براون بس» بوده و جهت شلیک از فاصله ۵۰ متری آموزش دیده بودند، در حالیکه پلانکت دوبار از ۱۲ برابر این فاصله هدف گیری موفقی انجام داد.</p>
<p>&#160;</p>
<p><b>۹-گروهبان گریس(Sgt Grace)</b></p>
<p><em>لشکر پیاده چهارم جورجیا</em></p>
<p><a href="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/05/sedgwickgeneraltm.jpg"><img style="border-right-width: 0px; display: inline; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px" title="sedgwick-general-tm" border="0" alt="sedgwick-general-tm" src="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/05/sedgwickgeneraltm_thumb.jpg" width="248" height="354" /></a> </p>
<p>روز نهم می سال ۱۸۴۶، زمانی بود که گروهبان گریس، تیراندازی ماهر از نیروهای کنفدراسیون، یکی از غیرباورترین و در عین حال خنده دارترین مرگ ها را نصیب قربانی خود ساخت. در خلال نبرد اسپوتسیلوانیا، وی ژنرال جان سجویک(تصویر فوق) را از فاصله ۱۰۰۰ یاردی هدف قرار داد که این فاصله در زمان خودش بسیار زیاد بود. در آغاز درگیری، تیراندازان ماهر قوای کنفدراسیون نیروهای سجویک را وادار کردند که هر کدام در گوشه ای پناه بگیرند. سجویک از پناه گرفتن امتناع ورزید و گفت:«چه؟! این سربازان تنها به خاطر یک گلوله این همه جاخالی می دهند؟! پس اگر همه خط دشمن با هم آتش کنند چه کار خواهن کرد؟! شماها مایه شرمساری من هستید! آنها از این فاصله یک فیل را هم نمی توانند بزنند». افراد وی همچنان بر پناه گرفتن اصرار داشتند و او نیز مدام تکرار می کرد:«آنها از این فاصله یک فیل را هم نمی توانند بزنند». چند ثانیه بعد، گریس گلوله ای را زیر چشم چپ سجویک نشاند. سجویک بالاترین افسری بود که در جنگ های داخلی امریکا جان باخت و بنا بر شنیده ها، سرتیپ ژنرال اولیس اس. گرانت مدام می پرسید:« او واقعاً مرده؟!»</p>
<p><b></b></p>
<p><b>۸-چارلز «چاک» ماوهینی(Charles ‘Chuck’ Mawhinney)</b></p>
<p><em>1949-</em></p>
<p><a href="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/05/8mawhinney625x450tm.jpg"><img style="border-right-width: 0px; display: inline; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px" title="8-mawhinney-625x450-tm" border="0" alt="8-mawhinney-625x450-tm" src="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/05/8mawhinney625x450tm_thumb.jpg" width="360" height="261" /></a> </p>
<p><font color="#ff0000">103 مرگ تایید شده</font></p>
<p>وی در کودکی یک شکارچی مشتاق بود و در ۱۹۶۷ به تفنگ داران دریایی پیوست. او در نیروی تفنگ داران دریایی آمریکا در طول جنگ ویتنام خدمت کرد و رکورد کارلوس هتکاک- تک تیرانداز افسانه ای تفنگ داران دریایی- را شکست. تنها در ۱۶ ماه، وی ۱۰۳ نفر را از پا درآورد و ۲۱۶ مرگ احتمالی دیگر نیز به دست وی صورت گرفت که به دلیل خطرناک بودن شرایط، امکان جستجوی اجساد و تایید آن توسط ارتش وجود نداشت. هنگامی که ارتش را ترک کرد، به کسی درباره نقش خود در جنگ چیزی نگفت و فقط بعضی از رفقای وی از اقداماتش مطلع بودند. تنها بیست سال بعد بود که کسی کتابی در مورد جزئیات مهارت شگفت آور وی نوشت و او از گمنامی درآمد و به عنوان سخنران در مدرسه تک تیراندازی مشغول شد. وی یک بار عنوان کرد: «این کار حد نهایت یک سفر شکاری بود: شکار کردن فردی که می خواست من را شکار کند. با من در مورد شکار شیر یا فیل حرف نزنید، این حیوانات با تفنگ دوربین دار از خودشان دفاع نمی کنند. من عاشق این کار بودم و تقریباً آن را می بلعیدم».</p>
<p>در حالی که یک شلیک مرگبار معمولاً از فواصل ۳۰۰ تا ۸۰۰ یاردی صورت می پذیرد، ماوهینی با شلیک هار مرگبار تایید شده بالای ۱۰۰۰ متر، یکی از برترین تک تیراندازان جنگ ویتنام بوده است.</p>
<p><b>۷-راب فورلانگ(Rob Furlong)</b></p>
<p><a href="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/05/925928tm.jpg"><img style="border-right-width: 0px; display: inline; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px" title="925928-tm" border="0" alt="925928-tm" src="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/05/925928tm_thumb.jpg" width="315" height="353" /></a> </p>
<p>این سرجوخه سابق ارتش کانادا، رکورددار دورترین شلیک مرگبار تایید شده تاریخ، از فاصله ۱٫۵۱ مایلی یا ۲۴۳۰ متری است که معادل طول ۲۶ زمین فوتبال است.</p>
<p>این موفقیت خیره کننده در سال ۲۰۰۲، در طی عملیات آناکوندا به دست آمد. تیم تک تیراندازی وی متشکل از دو سرجوخه و دو استوار بود. هنگامی که ۳ نیروی مسلح القاعده به سوی موقعیتی کوهستانی در حرکت بودند، وی اقدام به هدف گیری کرد. فورلانگ مسلح به یک تفنگ کالیبر ۵۰ مک میلان برادرزTac-50 بود که با فشنگ های A-Max با نیروی پسای خیلی پایین، پر شده بود. زمان پرواز هر کدام از گلوله ها، با در نظر گرفتن فاصله از اهداف، ۳ ثانیه بود که زمان کافی برای پناه گرفتن را در اختیار دشمن قرار می داد. با این حال، شبه نظامی نگون بخت تنها زمانی فهمید که اوضاع از چه قرار است که گلوله سوم سینه اش را شکافته بود.</p>
<p><b>۶-واسیلی زایتسف(Vasily Zaytsev)</b></p>
<p><em>23 مارس ۱۹۱۵-۱۵ دسامبر ۱۹۹۱</em></p>
<p><a href="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/05/6zaytsev625x450tm.jpg"><img style="border-right-width: 0px; display: inline; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px" title="6-zaytsev-625x450-tm" border="0" alt="6-zaytsev-625x450-tm" src="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/05/6zaytsev625x450tm_thumb.jpg" width="368" height="266" /></a> </p>
<p><font color="#ff0000">۲۴۲ مرگ تایید شده</font></p>
<p>به لطف فیلم معروف «دشمن بر دروازه ها» (ساخته ژان-ژاک آنو) وی شاید معروف ترین تک تیرانداز تاریخ باشد. این فیلم با اینکه ساخته ای تحسین شده و قوی است، به تمامی مطابق واقعیت نیست. واقعیت آن است که تک تیرانداز آلمانی درکار نبوده، و یا نه به آن حدی که در فیلم اغراق و پرداخت شده است. زایتسف در یلنینسکویه متولد شد و در کوه های اورال رشد یافت. معنی فامیلی وی «خرگوش» است. قبل از واقعه استالینگراد، او به عنوان منشی در نیروی دریایی شوروی خدمت می کرد و پس از خواندن در مورد اتفاقات استالینگراد، داوطلبانه به خط مقدم رفت و در هنگ ۱۰۴۷ تفنگ داران فعال شد. زایتسف یک مدرسه تک تیراندازی در محل کارخانه متیز به راه انداخت. دانشجویان افسری تحت آموزش وی زایچاتا، به معنی «بچه خرگوش ها» خطاب می شدند. این اقدام آغاز فعالیت های تک تیراندازی در سپاه ۶۲ بود. برآورد می شود که تک تیراندازان آموزش دیده نزد زایتسف بیش از ۳۰۰۰ سرباز دشمن را از پا درآورده باشند.</p>
<p>خود زایتسف بین اکتبر ۱۹۴۲ تا ژانویه ۱۹۴۳، دارای ۲۴۲ مرگ تایید شده است که این میزان احتمالاً نزدیک ۵۰۰ مرگ است. با وجود اینکه در ابتدای این قسمت گفت شد که تیرانداز آلمانی (چنانچه در فیلم دیده اید) در کار نبوده، با این حال باید به یک آلمانی به نام اروین کونیگ(Erwin Kónig) اشاره کرد که از وی به عنوان ماهرترین تک تیرانداز ورماخت (نیروی زمینی ارتش نازی) یاد می شود. زایتسف در خاطرات خود به یک دوئل سه روزه در ویرانه های استالینگراد اشاره می کند. از جزئیات واقعه چیز زیادی در دست نیست، اما در پایان این زورآزمایی سه روزه، زایتسف دشمن خود را هلاک کرد و دوربین سلاح وی را به عنوان ارزشمند ترین غنیمتی با خود برداشت، که خود نشان دهنده آن است که حریفش در مهارت می بایست همپایه زاتسف بوده باشد.</p>
<p><b>۵-لیودمیلا پاولیچنکو(Lyudmila Pavlichenko)</b></p>
<p><em>12 جولای ۱۹۱۶-۱۰ اکتبر ۱۹۷۴</em></p>
<p><a href="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/05/lyudmyla_m_pavlichenkotm.jpg"><img style="border-right-width: 0px; display: inline; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px" title="lyudmyla_m_pavlichenko-tm" border="0" alt="lyudmyla_m_pavlichenko-tm" src="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/05/lyudmyla_m_pavlichenkotm_thumb.jpg" width="378" height="250" /></a> </p>
<p><font color="#ff0000">۳۰۹ مرگ تایید شده</font></p>
<p>در ژوئن ۱۹۴۱، پاولیچمکو ۲۴ سال داشت که آلمان نازی به شوروی سابق حمله کرد. وی در میان اولین داوطلبانی بود که به نیروی زمینی پیوستند. او در سپاه ۲۵ پیاده ارتش سرخ و به عنوان یکی از ۲۰۰۰ زن تک تیرانداز قوای بلشویک به خدمت پرداخت.</p>
<p>اولین دو کشتار وی نزدیک بلایفکا و با اسحله bolt action موسین-ناگانت مجهز به دوربین P.E. 4-power صورت گرفت. اولین عملیاتی نیز که در آن شرکت جست در جریان نبرد اودسا بود. در آنجا و طی ۲ ماه و نیم، وی ۱۸۷ مرگ را سبب شد. زمانی که مجبور به جابجایی شدند، ۸ ماه در سواستوپول در شبه جزیره کریمه جنگید و به رکورد ۲۵۷ مرگ دست یافت و این موفقیت سبب ذکر نام وی در شورای ارتش جنوبی شد. میزان کل مرگ های تایید شده به دست وی در جنگ دوم جهانی ۳۰۹ مرگ است که ۳۶ نفر از قربانیان وی را تک تیراندازان دشمن تشکیل می دادند.</p>
<p><b>۴-سرجوخه فرانسیس پگاماگابو(Corporal Francis Pegahmagabow)</b></p>
<p><em>9 مارس ۱۸۹۲-۵ آگوست ۱۹۵۲</em></p>
<p><a href="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/05/francis_pegahmagabowtm.jpg"><img style="border-right-width: 0px; display: inline; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px" title="francis_pegahmagabow-tm" border="0" alt="francis_pegahmagabow-tm" src="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/05/francis_pegahmagabowtm_thumb.jpg" width="272" height="441" /></a> </p>
<p><font color="#ff0000">۳۷۸ مرگ تایید شده</font></p>
<p><font color="#ff0000">+۳۰۰ اسیر</font> </p>
<p>وی سه بار مدال نظامی دریافت نموده و دو بار به شدت زخمی شده است و به عنوان تیرانداز و فرماندهی ماهر، ۳۷۸ آلمانی را کشته و بیش از ۳۰۰ نفر را به اسارت گرفته است. او جنگجویی از سرخپوستان اوجیبوا&#160; بود که در ارتش کانادا خدمت می کرد. نه تنها کشتن نزدیک به چهارصد آلمانی، بلکه از اقدامات وی در زمان مجروحیت فرمانده اش، انتقال پیام ها و دستورات نظامی زیر آتش بسیار سنگین دشمن جهت رساندن تجیزات و نیز انتقال مهمات به واحدش بود-که در آستانه اتمام مهماتشان بودند. در اثر این اقدام شجاعانه به دریافت مدال مفتخر شد.</p>
<p>با وجودی که در میان همقطارانش به عنوان یک قهرمان و یکی از موثرترین تک تیراندازان جنگ جهانی اول بود، در زمان بازگشت به خانه اش، کانادا، ناشناخته ماند.</p>
<p><b>۳-آلبرت اف. والدرون(Adelbert F. Waldron)</b></p>
<p><em>14 مارس ۱۹۳۳-۱۸ اکتبر ۱۹۹۵</em></p>
<p><a href="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/05/sniper2bmpxi5tm.jpg"><img style="border-right-width: 0px; display: inline; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px" title="sniper2bmpxi5-tm" border="0" alt="sniper2bmpxi5-tm" src="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/05/sniper2bmpxi5tm_thumb.jpg" width="297" height="380" /></a> </p>
<p><font color="#ff0000">۱۰۹ مرگ تایید شده</font></p>
<p>وی دارای رکورد بیشترین تعداد مرگ های تایید شده در تاریخ تک تیراندازان آمریکاست. هر چند که جایگاه وی نه تنها به دلیل رکورد بالایش، بلکه به دلیل دقت فوق العاده شلیک هایش نیز است.</p>
<p>خلاصه زیر از کتاب<em> ”Inside the Crosshairs: Snipers in Vietnam</em>” نوشته مایکل لی لنینگ، به خوبی بیان گر این معناست:</p>
<p>«در یک بعد از ظهر، وی سوار بر یک قایق تانگو در رود مکونگ حرکت می کرد، که یک تیرانداز دشمن به سوی قایق آتش کرد. در حالی که تمامی سرنشینان قایق به هر سو نگاه می کردند تا این تک تیرانداز دشمن را پیدا کنند که از فاصله ۹۰۰ متری ساحل شلیک می کرد، گروهبان والدرون اسلحه دورزن اش را برداشت و تنها با یک گلوله، تیرانداز دشمن را که بالای یک درخت نارگیل موضع گرفته بود از پا درآورد (در حالی که خود والدورن در یک موضع متحرک قرار داشت). این مهارت بهترین تک تیرانداز نیروهای ما بود.»</p>
<p>چنانچه مقیاسی برای اندازه گیری دشواری کار تک تیراندازی باشد، این حرکت والدرون نزدیک به غیرممکن قرار دارد.</p>
<p><b>۲-کارلوس نورمن هتکاک (Carlos Norman Hathcock II)</b></p>
<p><em>20 می ۱۹۴۲-۲۳ فوریه ۱۹۹۹</em></p>
<p><a href="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/05/1133204291_334274af7ctm.jpg"><img style="border-right-width: 0px; display: inline; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px" title="1133204291_334274af7c-tm" border="0" alt="1133204291_334274af7c-tm" src="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/05/1133204291_334274af7ctm_thumb.jpg" width="388" height="292" /></a> </p>
<p><font color="#ff0000">اسم مستعار «Lông Trung du Kich» به معنی «تک تیرانداز پر سپید»</font></p>
<p><font color="#ff0000">۹۳ مرگ تایید شده</font></p>
<p>هتکاک یکی از بالاترین رکوردهای تعداد ماموریت را در نیروی تفنگ داران دریایی آمریکا داراست. فارغ از جوایز متعددی که در مسابقات گوناگون تیراندازی کسب کرده بود، در طی جنگ ویتنام ۹۳ مرگ تایید شده را نیز موجب شده است. ارتش ویتنام به دلیل میزان آسیبی که از ناحیه وی به پرسنل اش وارد شده بود، برای سر وی جایزه ای ۳۰۰۰۰ دلاری تعیین کرده بود. برای مقایسه در نظر بگیرید که رقمی که برای سر تک تیراندازان آمریکایی از سوی ارتش ویتنام شمالی تعیین می شد معمولاً فقط ۸ دلار بود!</p>
<p>هنچنین، این هتکاک بود که معروف ترین و برترین شلیک تاریخ تک تیراندازان را انجام داده است. گلوله ای که وی از فاصله ای بعید شلیک کرد، درست از دوربین اسلحه تک تیرانداز دشمن عبور کرده و پس از اصابت به چشم، وی را از پا درآورد. هتکاک به همراه دیده بانش رونالد برک در حال جستجوی تک تیراندازی بودند که بسیاری از نفرات تنفگ داران را شکار کرده بود و گمان می رفت که ماموریت اصلی اش، در واقع شکار خود هتکاک باشد. هنگامی که هتکاک برای یک لحظه برق ناشی از بازتاب نور بر روی دوربین اسلحه حریف را دید، در نصف ثانیه، دقیق ترین شلیک تاریخ تک تیراندازی را انجام داد. هتکاک چنین استدلال می کند که تنها توجیه منطقی این قضیه آن است که دو طرف درست در یک زمان به سمت هم هدف گیری کرده باشند و این هتکاک بود که زودتر ماشه را کشید. معنی نام فامیلی وی پر سپید بود و او نیز همیشه یک پر سفید روی کلاه خود داشت که فقط یکبار و برای ماموریتی خاص آن را از کلاهش برداشت. در نظر بگیرید که وی داوطلبانه به این ماموریت رفت و مسافتی بیش از ۱۵۰۰ یارد را در قلمرو دشمن سینه خیز طی کرد تا یک ژنرال ارتش ویتنام شمالی را شکار کند. اطلاعات لازم برای این ماموریت تنها زمانی رسید که وی در راه عزیمت بود. ۴ روز و ۳ شب بدون خوابیدن، سانتی متر به سانتی متر سینه خیز رفت. حتی یکبار که در میان گل و لای استتار کرده بود، یکی از سربازان دشمن از روی بدنش عبور کرد. در نقطه ای دیگر از مسیر نیز توسط یک افعی گزیده شد، با این حال ماموریت اش را ادامه داد. نهایتاً به موقعیت مورد نظر رسید و در انتظار ژنرال به کمین نشست. هتکاک تنها یک گلوله شلیک کرد که با اصابت به سینه ژنرال سبب مرگ وی شد. ویتنامی ها برای پیدا کردن وی تمام منطقه را جستجو کردند، اما هتکاک مسیر آمده را سینه خیز برگشت و گریخت. اعصاب وی پولادین بود.</p>
<p><b>۱-سیمو هایها(Simo Häyhä)</b></p>
<p><em>۱۷ دسامبر ۱۹۰۵- ۱ آوریل ۲۰۰۲</em></p>
<p><a href="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/05/simo_hayhas585x36011707tm.jpg"><img style="border-right-width: 0px; display: inline; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px" title="simo_hayha-s585x360-11707-tm" border="0" alt="simo_hayha-s585x360-11707-tm" src="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/05/simo_hayhas585x36011707tm_thumb.jpg" width="364" height="226" /></a> </p>
<p><font color="#ff0000">معروف به « مرگ سپید»</font></p>
<p><font color="#ff0000">۷۰۵ مرگ تایید شده (۵۰۵ تا با تفنگ و ۲۰۰ تا با مسلسل دستی)</font></p>
<p>او یک سرباز فنلاندی بود که با یک تفنگ غیر اتوماتیک با گلنگدن دستی و با دستگاه نشانه روی فلزی و بدون دوربین اپتیکی، رکورددار بیشترین کشتار تایید شده در تاریخ کل جنگ هاست.</p>
<p>هایها در شهرکی از توابع روآت یاروی، نزدیک مرز روسیه و فنلاند به دنیا آمد و به سال ۱۹۲۵ به اترش پیوست. خدمت به به عنوان تک تیرانداز در خلال «جنگ زمستانی» (۱۹۳۹-۱۹۴۰) بین روسیه و فنلاند، صورت گرفت. در میدان نبرد، وی دماهایی پایین تر از ۴۰ زیر صفر را تحمل کرد. در کمتر از صد روز، ۵۰۵ مرگ تایید شده را سبب شد که با احتساب مرگ های تایید نشده این مقدار به ۵۴۲ مرگ می رسد، هرچند منابع غیر رسمی عدد ۸۰۰ را صحیح می دانند. درکنار تک تیراندازی هایش، وی ۲۰۰ نفر دیگر را نیز با مسلسل Suomi KP/31 از پا درآورده است. </p>
<p>شیوه کار هایها نیز جالب توجه است. او برای ۳ ماه در تمام طول روز تنها بود و در میان برف ها به روس ها شلیک می کرد. البته روس ها در ابتدا و پس از اینکه چند دو جین جنازه روی دست شان ماند، به خود گفتند:«خوب که چه؟ جنگ است دیگر، و در آن صدمات و خساراتی هم خواهد بود!»، اما هنگامی که به ژنرال های روسی گفته شد که تنها یک مرد با یک تنفنگ مسبب این همه کشتار است، تصمیم گرفتند اقدام کوچکی صورت دهند. در ابتدا روس ها نیز یک تک تیرانداز به مقابله وی فرستادند. وقتی جنازه این تک تیرانداز از خط برگشت، آنها یک تیم از تک تیراندازها را به منطقه اعزام کردند و هنگامی که هیچ یک از اعضای این تیم زنده برنگشت، فرماندهان یک جوخه کامل را اعزام کردند. این جوخه نیز با تحمل صدمات و از دست دادن تعدادی نفراتش کاری از پیش نبرد. نهایتاً از توپخانه نیز استفاده شد که فایده ای نداشت. همه این ها نشان از هوش بالای هایها دارد. وی با پوشیدن لباس های یکدست سفید، در برفها استتار می کرد و از اسلحه ای کوچک تر استفاده می کرد تا با وجود جثه کوچکش، در کاربرد آن مشکلی نداشته باشد (قد وی تنها ۱۶۰ سانتی متر بود)، که رعایت این نکته سبب افزایش دقت کار وی شده بود. او از دستگاه نشانه روی آهنی استفاده می کرد تا به خود به عنوان یک هدف، ابعاد کوچک تری داشته و سخت تر دیده شود (استفاده از دوربین سبب می شود تیرانداز سر و سینه اش را بلند کند). او همچنین برف جلوی دهانه لوله را می کوبید تا در اثر شلیک، گرد برفی بلند نشده و محل وی را لو ندهد. همچنین برای جلوگیری از بخار شدن نفس هایش که ممکن بود سبب دیده شدن او شود، مقداری برف را در دهانش نگه می داشت. هر چند نهایتاً در ۶ مارس ۱۹۴۰ گلوله ای سرگردان به آرواره اش اصابت کرد. سربازان خودی وی را در حالی یافتند که «نیمی از سرش از بین رفته بود». اما از این جراحت جان به در و هنگامی که در ۱۳ مارس هایها حواس خود را بازیافت، همان روز نیز در جبهه ها آتش بس اعلام شد.</p>
<p><a href="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/05/SimoHyhin1940withhisjawdeformedfromanenemybullet.png"><img style="border-right-width: 0px; display: inline; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px" title="Simo Häyhä in 1940 with his jaw deformed from an enemy bullet." border="0" alt="Simo Häyhä in 1940 with his jaw deformed from an enemy bullet." src="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/05/SimoHyhin1940withhisjawdeformedfromanenemybullet._thumb.png" width="241" height="366" /></a> </p>
<p>یکبار دیگر اعداد را مرور کنیم:</p>
<p>۵۰۵ مرگ با تکنیک تک تیراندازی + ۲۰۰ مرگ به وسیله مسلسل دستی= ۷۰۵ مرگ تایید شده، همگی ظرف تنها ۱۰۰ روز</p>
<p><em>منبع:http://listverse.com/2009/11/13/top-10-snipers-in-history </em></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.metropolice.ir/?feed=rss2&amp;p=282</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>Psychedelic</title>
		<link>http://www.metropolice.ir/?p=259</link>
		<comments>http://www.metropolice.ir/?p=259#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 12 May 2010 13:15:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هانیبال</dc:creator>
				<category><![CDATA[چرند و پرند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.metropolice.ir/?p=259</guid>
		<description><![CDATA[رستوران صخره در کف هزار چم جاده چالوس واقع شده است. چندماهی است که تقریباً همه مسافرکش های شرکتی در این مکان توقف می کنند. اگر از غذایش بپرسید، نمی دانم، چون نخورده ام و جز چای و یکبار هم نیمرویی به عنوان صبحانه، خوردنی دیگری را در این رستوران امتحان نکرده ام. اما نکته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>رستوران صخره در کف هزار چم جاده چالوس واقع شده است. چندماهی است که تقریباً همه مسافرکش های شرکتی در این مکان توقف می کنند. اگر از غذایش بپرسید، نمی دانم، چون نخورده ام و جز چای و یکبار هم نیمرویی به عنوان صبحانه، خوردنی دیگری را در این رستوران امتحان نکرده ام. اما نکته ای که می خواهم در باب آن بگویم، اتفاقی است که در این مکان برایم روی داد.</p>
<p>مدتی قبل دچار سکسکه شدیدی شدم و این حالت بیش از دو روز ادامه پیدا کرد. تمامی فنون رایج از قبیل حبس نفس و سرکشیدن لاجرعه یک لیوان آب و … را هم امتحان کردم، ولی افاقه ای نکرد. ناگزیر به پزشک مراجعه کردم. همان بدو ورود دو عدد آمپول حواله باسن چپ و راست شد و دو سه تایی قرص نیز تجویز گشت. این طبابت قرین به فایده بود و از آن سکسکه های کذایی خلاص شدم. یکی دو روز بعد که قصد بازگشت به تهران را داشتم، پیش خود فکر کردم که یکی دو تا از قرص ها را قبل از حرکت ببلعم، بلکه در بین راه باز گرفتار آن مصیبت نشوم. غافل آنکه در خوردن دارو، اشتباه کردم و قرصی را که باید ۵۰میلیگرم آن مصرف می شد، دو برابر خوردم.</p>
<p>سوار اتوموبیل بودم و به روال سابق چیزکی می خواندم و گاه گاهی بیرون را می نگریستم که کم کم احساس کردم حالم دگرگون می شود. احساس بی قراری شدیدی در وجودم می خزید، به طوری که مدام پاهایم را جابجا می کردم. دهانم نیز به ناگاه کاملاً خشک شد، به طوری که به سختی می توانستم سخن بگویم. حتی سرکشیدن بطری آب معدنی مسافر بغل دستی هم فایده ای نداشت. تا آنکه راننده در رستوران فوق توقف کرد. پیاده که شدم، فهمیدم که از ادامه راه عاجزم. حتی تصور نشستن در اتاقک ماشین برای چند ساعت دیگر را هم نمی توانستم تحمل کنم. چای سفارش دادم و خوردم که اتفاق خاصی به دنبال نداشت. ضربان قلبم تندتر از حد معمول بود. چنان احساس بی قراری، قبض و گرفتگی را در عمرم تجربه نکرده بودم. طوری که دلم می خواست با آخرین سرعت ممکن بدوم، اما تنم یاری نمی کرد و برای برداشتن چند قدم کوچک هم مشکل داشتم. به ذهنم رسید که همه این قضایا زیر سر آن قرص های کذایی است که در مصرف شان نیز اشتباهاً افراط کرده بودم. تلفن همراه نیز در آن نقطه به سختی پوشش داشت. تنها توانستم به همسرم خبر دهم که کجا هستم و اینکه حالم اصلاً خوب نیست. </p>
<p> <span id="more-259"></span>
<p>&#160;</p>
<p>به راننده گفتم که از ادامه مسیر عاجزم و او هم بی هیچ حرف و گفتی به همراه باقی مسافران به مسیر خود ادامه داد. سراغ رستوران دار رفتم و گفتم حال مساعدی ندارم و اجازه دهد که کمی بر روی تخت های بیرون رستوران استراحت کنم که موافقت کرد. با این حال از شدت بی قراری قادر به بند شدن روی تخت هم نبودم. احساس نا امیدی شدید و غم فزاینده ای از سینه ام می جوشید. البته سعی کردم خود را آرام کنم و با علم به اینکه مشکل جسمانی است و ناشی از آن قرص و دواها، خود را تسلی می دادم. تنها دغدغه ام این بود که این اثرات منفی تشدید شوند.</p>
<p>نهایتاً تمام توانم را جمع کردم که حرکت کنم، زیرا کسی نبود که به فریادم برسد. راه برگشت نزدیک تر بود. به هر زحمتی بود ماشینی سوارم کرد و تا چالوس رساند. از چالوس تا تنکابن را نیز در خواب و بیداری طی کردم. همه با نگرانی در مقصد انتظارم را می کشیدند. پس از کمی استراحت، در حالی که بهتر نیز شده بودم، جهت اطمینان به پزشک مراجعه کردم که گفت مشکل خاصی نیست و اثر دارو کم کم مرتفع خواهد شد. فقط کاملاً متعجب بود که چطور سرپا هستم، چرا که آن دارو شدیداً خواب آور بود و با دوزی که مصرف کرده بودم، علی القاعده باید بیست ساعتی می خوابیدم.</p>
<p>خلاصه آنکه هر بار که ماشین در این رستوران توقف می کند، یاد آن روز و آن تجربه تلخ می افتم و خدا را برای بازگشت سلامتی شکر می کنم. </p>
<p>همچنین به این می اندیشم که مواد مختلف شیمیایی تا چه اندازه در خلق و خو و حتی احساسات انسانی مداخله می کنند. در قضیه خودم، در چنان حالتی که بودم و برای رهایی از آن عذاب، حاضر بودم هر سندی را امضا کنم و هر تعهدی را حتی نا بخردانه و علیه خودم بپذیرم. نکته ای که دست سوء استفاده را برای اهل اش باز می کند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.metropolice.ir/?feed=rss2&amp;p=259</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>! A Freud is needed</title>
		<link>http://www.metropolice.ir/?p=256</link>
		<comments>http://www.metropolice.ir/?p=256#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 09 May 2010 08:15:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هانیبال</dc:creator>
				<category><![CDATA[چرند و پرند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.metropolice.ir/?p=256</guid>
		<description><![CDATA[در این یکی دو ماه اخیر، حداقل چهار پنج  نفر از اطرافیان عمدتاً نزدیک و گاهی دور به علت وضعیت وخیم شان به روانپزشک و مشاور و … مراجعه کرده اند. حقیقت آنکه هیچ گاه قبلاً در طول زندگی ام با چنین حالتی مواجه نشده ام، اینکه سر بلند کنی و ببینی اکثر دور و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در این یکی دو ماه اخیر، حداقل چهار پنج  نفر از اطرافیان عمدتاً نزدیک و گاهی دور به علت وضعیت وخیم شان به روانپزشک و مشاور و … مراجعه کرده اند. حقیقت آنکه هیچ گاه قبلاً در طول زندگی ام با چنین حالتی مواجه نشده ام، اینکه سر بلند کنی و ببینی اکثر دور و بر هایت در وضعیتی روحی نابسامانی هستند. آن چه بیشتر باعث نگرانی است، تعداد زیاد آدم هایی (لااقل در اطراف من) است که به این درد دچارند و گویی که در معرض یک اپیدمی گسترده باشی.</p>
<p>نکته دیگر انکه اکنون دو سوال بسیار جدی برایم مطرح است:</p>
<p>۱-نفر بعدی کیست؟</p>
<p>۲-چقدر خود من نیز چقدر به این مشکل دچارم؟</p>
<p>از طرف دیگر یک نقطه امید هم وجود دارد و آن اینکه چنین اختلالاتی سابقاً نیز گریبانگیر این افراد بوده است، اما تنها الان است که پی به وجود آن برده و یا این نیاز را حس کرد ه اند که باید برای چاره جویی به متخصصی مربوط مراجعه کنند.</p>
<p>کمتر روزی است که در رسانه ها از میزان شیوع بالاب اختلالات روحی و روانی نشنویم. به امید روزی که برای هر فرد در جامعه ایرانی، در برابر وجود انواع دکترها و متخصصان بهداشت و سلامت جسمی، کارشناسان بهداشت روانی نیز وجود داشته و عموم مردم نیز از خدمات آنان بهره مند شوند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.metropolice.ir/?feed=rss2&amp;p=256</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جهان از ورای عینک</title>
		<link>http://www.metropolice.ir/?p=255</link>
		<comments>http://www.metropolice.ir/?p=255#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 08 May 2010 13:20:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هانیبال</dc:creator>
				<category><![CDATA[اندیشه]]></category>
		<category><![CDATA[چرند و پرند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.metropolice.ir/?p=255</guid>
		<description><![CDATA[در یک سال گذشته، آخر هفته ها مهمان جاده چالوسم. جهت زیارت دلبر که در فعلاً در ملک پدری در تنکابن ساکن است، هر هفته و یا هر دو هفته این مسیر تقریباً پنج ساعته را می روم و می آیم. حسابش از دستم در رفته که چندبار شده، ولی بی اغراق می توان گفته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در یک سال گذشته، آخر هفته ها مهمان جاده چالوسم. جهت زیارت دلبر که در فعلاً در ملک پدری در تنکابن ساکن است، هر هفته و یا هر دو هفته این مسیر تقریباً پنج ساعته را می روم و می آیم. حسابش از دستم در رفته که چندبار شده، ولی بی اغراق می توان گفته که خیلی.</p>
<p>جاده زیبایی است. گویا در یونسکو نیز ثبت اش کرده اند و جز جاده های زیبای جهان است. اما همین جاده زیبا بعضی مواقع بلای جان می شود. عرض می کنم چطور</p>
<p>گاهی در اثر مناسب نبودن حال عمومی ام، یا به واسطه تغییرات سریع فشار هوا که در این جاده به شدت متغیر است، یا به دلیل پیچ و تکان های مداوم خودرو یا نوار درپیتی که راننده به ضرب دکنگ در گوش هایت فرو می کند، دچار سردرد می شوم.</p>
<p>در چنین مواقعی، این جاده زیبا با تمام دره ها و صخره ها و درختان و آبشارهایش برایم مانند کابوسی دردناک می شود. دقیقاً مانند اژدهایی که تو را در کام کشیده و تو داری از پیچ و خم های هاضمه اش می گذری و به سوی ماتحت اش سرنگون می افتی.</p>
<p>البته در چنین مواقعی کاملاً می دانم که ایراد از جاده و یا جهان دور و بر نیست، بلکه این سردرد و نارحتی من است که چونان عینکی تیره و زنگار بسته، جهان پیرامون را معوج نشانم می دهد، و عنقریب که این سردرد-و عینک مربوطه اش- شرش را کم کند، باز در همان جاده زیبای پر پیچ و خم خواهم بود.</p>
<p>می اندیشم بسیاری از موقعیت های انسانی نیز چنین اند. گاهی، یا در اصل اکثر مواقع، آن که و آن چه نیاز به اصلاح دارد، خودمان و دید معیوب مان است، در حالیکه به گزاف،&#160; بیهوده به جهان و مافیهایش بند می کنیم و آن را نیازمند اصلاح می دانیم.</p>
<p>البته خیلی کم اند کسانی که بتوانند تشخیص دهند عیب از عینک آنهاست یا از منظره پیش رویشان.</p>
<p>به قول تولستوی کبیر:</p>
<p>«همه می خواهند دنیا را تغییر دهند، اما هیچ کس حاضر نیست خودش را تغییر دهد»</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.metropolice.ir/?feed=rss2&amp;p=255</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>Hurt Locker</title>
		<link>http://www.metropolice.ir/?p=254</link>
		<comments>http://www.metropolice.ir/?p=254#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Apr 2010 10:39:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هانیبال</dc:creator>
				<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[Hurt Locker]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.metropolice.ir/?p=254</guid>
		<description><![CDATA[ 
اولین نکته ای که در کارنامه فیلم سازی «کاترین بیگلو» به نظر می آید این است&#160; که با وجودی که یک زن است، اما فضای فیلم هایش بسیار مردانه اند. البته می توان در خیلی موارد فیلم نامه و هدف گذاری های تولید کننده را دخیل دانست، اما برای کسانی که سینما را دنبال [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="center"><a href="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/04/hurt_locker_poster2.jpg"><img style="border-bottom: 0px; border-left: 0px; display: inline; border-top: 0px; border-right: 0px" title="hurt_locker_poster2" border="0" alt="hurt_locker_poster2" src="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/04/hurt_locker_poster2_thumb.jpg" width="466" height="245" /></a> </p>
<p>اولین نکته ای که در کارنامه فیلم سازی «کاترین بیگلو» به نظر می آید این است&#160; که با وجودی که یک زن است، اما فضای فیلم هایش بسیار مردانه اند. البته می توان در خیلی موارد فیلم نامه و هدف گذاری های تولید کننده را دخیل دانست، اما برای کسانی که سینما را دنبال می کنند کم نبوده و نخواهد بود نمونه هایی که کارگردانی به زنی سپرده شده باشد و حس و حال و هوای فیلم جنبه ای زنانه پیدا کند.</p>
<p>البته مردانه یا زنانه بودن لحن یک اثر به هیچ وجه واجد ارزش خاصی نیست، بلکه تنها برایم جالب بود که گاهی یک فیلم ساز زن هم می تواند به فضاهای مردانه نزدیک شود. آن هم نه فضاهایی فانتزی&#160; و شیک و پاستوریزه، بلکه فضاهایی از نوع هاویه های جنگی که مردان تا سر حد توحش یکدیگر را می درند.</p>
<p>کافی است به «بیوه ساز» (Widow maker) دقت شود و سنگینی و شومی سایه مرگ و نهایت تنش را در شخصیت های مذکر فیلم ببینید.</p>
<p>جدا از این ها، محفظه درد (Hurt Locker)-یا هر ترجمه دیگری از عنوان اصلی اش- فیلمی خوش ساخت و جذاب است. نشان به آن نشان که با اینکه پی رنگ تریلرگونه ای ندارد و حتی گاهی لحنش به مستند هم نزدیک می شود، چنان ذهن را درگیر می کند که کمتر بیننده ای در پایان فیلم متوجه این نکته است که بیش از دو ساعت را به تماشای آن گذرانده.</p>
<p>ممکن است عنوان شود نفس اقدامات یک تیم خنثی کننده بمب، آن هم در برزخی چون خیابان های ناامن بغداد خالی از جذابیت نیست، با این حال کم نبوده که دیده ایم ایده هایی درخشان و جالب، در اثر ضعف پرداخت به آثاری کم رمق و فاقد جذابیت بدل شده اند.</p>
<p>کاراکترهای فیلم کم تعدادند گاه و بیگاه آدم هایی فرعی وارد ماجرا می شوند که اکثراً هم جز مرگ پایان خوشی ندارند. ولی همان سه نفر تیم تخریب هم برای به دوش کشیدن بار درام کفایت می کنند.</p>
<p align="center"><a href="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/04/thehurtlockerpic1.jpg"><img style="border-bottom: 0px; border-left: 0px; display: inline; border-top: 0px; border-right: 0px" title="the-hurt-locker-pic1" border="0" alt="the-hurt-locker-pic1" src="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/04/thehurtlockerpic1_thumb.jpg" width="467" height="313" /></a> </p>
<p>نکته جالب تولد یک قهرمان آمریکایی است، یعنی جیمز . او مرگ را به سخره می گیرد و در راه انجام وظیفه حتی از خانوده اش هم دست می کشد و فراتر از وظایف اش، در نیمه های شب و به صورت ناشناس به جستجوی تروریست ها می رود. البته کله شقی و سماجت اش هم گاهی بهایی دارد (نظیر ناقص شدن همقطارش «آلدریج»).</p>
<p>با این حال این بخش از فیلم به نظرم بیش از بقیه شعاری از کار درآمده. هرچند تصدیق می کنم که شعار دادن و ایدئولوژی اش را خیلی آشکار جیغ نمی کشد، اما مهم آن است که در پایان، تماشاچی با جیمز احساس همذات پنداری می کند و در میانه جنگی که بر سر فریب آغاز شد و با کشته شدن یک میلیون عراقی ادامه پیدا کرده و معلوم نیست چگونه خاتمه یابد، جیمز را می ستاید و بازگشت اش به ماموریت را قدر می داند.</p>
<p>بیراه نیست که اگر کمی بدبینانه به قضیه نگاه کنیم، در می یابیم که چرا در رقابت نفس گیر اسکار امسال، Hurt Locker بیش از سایر فیلم ها، دل و هوش اعضای آکادمی را ربود</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.metropolice.ir/?feed=rss2&amp;p=254</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مسیح بازمصلوب</title>
		<link>http://www.metropolice.ir/?p=249</link>
		<comments>http://www.metropolice.ir/?p=249#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Apr 2010 11:51:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هانیبال</dc:creator>
				<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[آوینی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.metropolice.ir/?p=249</guid>
		<description><![CDATA[سروده ای در رثای آن گرامی دست ما به دامانش نرسد:
 
آنک خروس می خواند 
بر فراز پرچینی مشئوم از ابرهای سیاه دل
و عابران را در مسیرهای ناهموار میان سنگلاخ، هراس در دل می افکند
ساعت ها خفته اند
ساعت ها خفته اند و درای هیچ زنگی یا طنین ناقوسی، 
زمان را به پاسداری بر نمی خیزد
مهتاب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سروده ای در رثای آن گرامی دست ما به دامانش نرسد:</p>
<p align="center"><a href="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/04/eff6284bb05d4950cb01b3d54355b801.jpg"><img style="border-right-width: 0px; display: inline; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px" title="eff6284bb05d4950cb01b3d54355b801" border="0" alt="eff6284bb05d4950cb01b3d54355b801" src="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/04/eff6284bb05d4950cb01b3d54355b801_thumb.jpg" width="432" height="279" /></a> </p>
<p>آنک خروس می خواند </p>
<p>بر فراز پرچینی مشئوم از ابرهای سیاه دل</p>
<p>و عابران را در مسیرهای ناهموار میان سنگلاخ، هراس در دل می افکند</p>
<p>ساعت ها خفته اند</p>
<p>ساعت ها خفته اند و درای هیچ زنگی یا طنین ناقوسی، </p>
<p>زمان را به پاسداری بر نمی خیزد</p>
<p>مهتاب را بنگر!</p>
<p>آویخته از شاخی خشک، و در هزاهز بادهای مخالف، چون به دار کشیده ای بر خویش می لرزد</p>
<p>به فانوسی مانند است که او را روغن به انتها رسیده، در آستانه مردن است.</p>
<p>نه! مهتاب نیست آن که به چشم ها می نماید و در حدقه ها می درخشد.</p>
<p>نیک بنگر! </p>
<p>کورسوی چراغ گورکنان است که تابوتی در قفایشان پای بر خاک می کشد و نادلخوش راه می برد</p>
<p> <span id="more-249"></span>
<p>ساعت ها مرده اند</p>
<p>ساعت ها مرده اند و قمری نیست تا زمان را به گاهشماری برخیزد</p>
<p>افلاک در مغاکی دودناک و سیاه، چهره پنهان کرده اند و جبه های بویناک و متعفن بر سر، چون ملکان عذاب پوشیده راه می روند و ناپیدا</p>
<p>چه ساعتی است اکنون؟!</p>
<p>چه گاه شومی است این پگاه مرده متولد گشته!</p>
<p>به راستی پگاه است آیا؟ </p>
<p>یا که شب هنوز بر اریکه جلوس کرده و مغزهای آدمیان را در طبق های زرین به ضیافت ماران خفته بر مناکبش برند؟</p>
<p>ابلیس گریخته است</p>
<p>ابلیس نیز تاب شومی این گاه را ندارد و در درکات دوزخ در کنج جانپناهی خزیده است</p>
<p>به راستی شب است آیا؟!</p>
<p>چنین سیاهی و چنان تیرگی را کسی به شب منسوب نتوان نمود&#8230;</p>
<p>خروس می خواند</p>
<p>بانگش نه چون دیگران است و نه پگاه را به استقبال می رود</p>
<p>فاجعه ای در کمین است</p>
<p>سیلابهای خون از کوهساران سرازیر گشته اند و خاشاک قرن ها را چون کف بر دهان دشنامخوی شان می پراکنند</p>
<p>بوی مرگ چون عرق تن مردگان در هوا ایستاده است.</p>
<p>صدای ضجه های دردآلود خورشید- که در سیاهچالی شکنجه می شود- آفاق را می پیماید و نفس ها را در سینه ها می خشکاند</p>
<p>ساعت ها مرده اند</p>
<p>دیوی مهیب ساعت ها را اخته کرده</p>
<p>و ناقوس ها را بیضه به در آورده</p>
<p>اجسام دخترکان در حجله های نابکاری و در زیر آوار اندام نابکاران، به عرقی سرد نشسته</p>
<p>صدای تازیانه عذاب می آید</p>
<p>بوی خون تازه، دژخیمان را به وجد آورده است که گرم در بیرون کردن دیدگان بندیان، از حدقه جمجه های فروکوفته، سرخوش سرود می خوانند</p>
<p>ماری پیچان در گذر است</p>
<p>با چشمانی ملتهب و زبانی عطشناک، از کنام به کمین گاه می خزد</p>
<p>و صدای زنجیری که بر صلب سرد سنگ ها جیغ می کشد، او را باز نخواهد داشت</p>
<p>بوی گوگرد </p>
<p>بوی تن نابکاران</p>
<p>بوی عرق مردگان</p>
<p>استوار در هوا ایستاده است و نسیم بی رمق را ریشخند می کند</p>
<p>و چشمان خیانت پیشگان را در چشمخانه به دوران بر می انگیزد</p>
<p>خروس می خواند</p>
<p>پطرس، ردا بر تن پیچیده، سر در گریبان پنهان می کند تا زنگ سکه های یهودا که بلند گام بر می دارد، </p>
<p>آشفته نسازد خلسه نابهنگامش را</p>
<p>کس را زهره نیست که قرق گزمه ها را به تهوری بی مانند بشکند</p>
<p>و چون ورزایی درشت پیکر به سلاخان قبضه در مشت هجوم برد</p>
<p>صوتی زیر، به هر و له زاویه ها را پیمود</p>
<p>برخاسته از تیغ های گزمه ها که از نیام های چرمین بیرون می خزند</p>
<p>و جز این ، هیچ پژواکی در «جتسومانی» یارای پرده دری ندارد</p>
<p>گردی بر تن سپیدارهای خسته نشست</p>
<p>جوباران فرتوت و از پای افتاده، به درنگ بر جای ایستادند</p>
<p>زبان برگ ها در کام چهارمیخ شد </p>
<p>و پالهنگی سترگ و سهمگین، پاهای لاغر ایلغار زمان را در چنبر خویش کشید</p>
<p>آنک شبحی نزدیک می شود</p>
<p>بلندایش از دور آشنا می ماند </p>
<p>برقی از رضایتی شوم را در مردمک خیانت پیشگان بر می افروزد</p>
<p>نسیم او را از پشت می کشد، گوئیا به جهد بر آن است که وی را باز دارد از پیشتر فرا رفتن </p>
<p>و خزه های مرطوب، پای افزارش را چنگ می زنند مگر که شتابش کاهیده گردد</p>
<p>انگشت گواهی ای برمی خیزد</p>
<p>انگشت گواهی ای، که بر هرزگی خویشتن گواهی می دهد،</p>
<p>بر می خیزد و مسیر را با قهقهه ای هرزه می نماید </p>
<p>و چون قبله نمایی پلشت و چسبناک، چشمان دریده گزمه ها را گله بانی می کند</p>
<p>شبح</p>
<p>با ستیغ نورهایی که از زیر ردایش بیرون می جهد</p>
<p>با خوشتن خویش</p>
<p>بی هیچ همقدمی </p>
<p>همچنان در تیرگی می آید</p>
<p>چون سفینه ای که سینه اقیانوس را، چنبره سیاهی را می شکافد</p>
<p>دوربینی بر کتف نهاده است و می آید</p>
<p>ساحره ای بدکاره گزمه ها را پنبه در گوش نهاده است تا آوایش آنان را مسحور نسازد</p>
<p>و افسون صدایش، طلسم های مکر هزارساله را چون اوراقی مندرس در هم نپیچد</p>
<p>دوربینی بر کتف، چونان که چلیپایی بر دوش</p>
<p>پیش می آید</p>
<p>گویی خود مقصد را به فراستی مهیب دریافته </p>
<p>و گام ها را چون زخمه بر پوست زمین دلمرده نثار می کند</p>
<p>حرامیان به پایمردی گزمه ها</p>
<p>پشت به پشت چون یال کفتار </p>
<p>دندان های غضب بر هم می فشرند و از گوشه چشم، درشتناک و نفرین خو </p>
<p>به نظاره ایستاده اند</p>
<p>رمل های «فکه» </p>
<p>تشنه و تبدار ، دم آتشین بر می آورند</p>
<p>و نااستوار و به خوی نشسته</p>
<p>از قفای هم گردن می کشند و نگران جاده را می پایند</p>
<p>کاهن پیر </p>
<p>آیاتی شیطانی از بر می خواند</p>
<p>و اورادی پراکنده چون بوی ادرار سگان، در محراب ابلیس</p>
<p>می رقصند</p>
<p>-: «شتاب کن ناصری!</p>
<p>شتاب کن!»</p>
<p>رمل های فکه بر فراز «جلجتا» در انتظارند</p>
<p>نه یوحنا و نه پطرس</p>
<p>نه مریم</p>
<p>کسی با تو همقدم نخواهد بود</p>
<p>و بر فراز چلیپا</p>
<p>خواهی توانست شهر را بنگری</p>
<p>و مردمان را بنگری</p>
<p>و رودها را بنگری</p>
<p>و دریاها را بنگری</p>
<p>و مرداب ها را بنگری</p>
<p>و دره ها را بنگری</p>
<p>و چلینگران را بنگری -که میخ می سازند</p>
<p>و نجاران را بنگری- که صلیب می سازند</p>
<p>و کودکان خفته بر سینه مادران را بنگری</p>
<p>و قراولان را بنگری- که بر فراز باروها در گاودم ها می دمند</p>
<p>و رمه ها را بنگری</p>
<p>تحفه های مذبح زر را بنگری</p>
<p>و کاهنان فربه را بنگری</p>
<p>و دریوزگان رنجور را بنگری</p>
<p>و شکم های متورم را بنگری</p>
<p>و شکم های به تیره پشت چسبیده را بنگری</p>
<p>و دنیا را بنگری</p>
<p>تو را بر فراز صلیب چون پرچمی خواهند افراشت و اندامت را بر چوب چلیپا به میخ پولادین بند خواهند کرد تا باد تو را نرباید</p>
<p>و با ریسه ای از خارهای برنده تاجگذاری خواهی کرد</p>
<p>و به پادشاهی فروگرفتگان خواهی رسید</p>
<p>شتاب کن ناصری!</p>
<p>شتاب کن!</p>
<p>آن گاه پس از تو بیوگان به مویه خواب را به نیمه شبان آشفته کرد خواهند</p>
<p>آن گاه پس از تو یتیمان به زاری چون خاک گورستان در پس کوچه ها خواهند دوید</p>
<p>آن گاه پس از تو یهودائیان به ریسمانی پست خویشتن را بر دار خواهند کشید</p>
<p>آن گاه پس از تو سر یحیی در تشت زرین خواهد گریست</p>
<p>آن گاه پس از تو کاهنان، نوشخواری را، شراب سرخ را از خمره های سر به مهر، یله خواهند کرد</p>
<p>آن گاه پس از تو نوعروسان جز به عزا بانگ بر نخواهند داشت</p>
<p>آن گاه پس از تو غرابان سالخورده به آموزگاری دربار قابیلیان خواهند رسید</p>
<p>آن گاه پس از تو مرکب خورشید را پی خواهند کرد</p>
<p>آن گاه پس از تو ماه را در بسترش خواهند آلود</p>
<p>این چنین است،</p>
<p>اما پس از تو </p>
<p>آن گاه که خونی که جبینت روان است</p>
<p>بر خاک سرد فرو شود</p>
<p>آن گاه که عطرت در مرغزاران نزدیک و دور پراکنده شود</p>
<p>و تو را در اوج آسمان در گور بگذارند</p>
<p>زمین از شوری که در او افتاده، خواهد جنیبد</p>
<p>و زمان از شرری که در کالبدش دمیده شده، به رقص خواهد شد</p>
<p>و اخگر روح القدس بر رسولان فرو خواهد آمد</p>
<p>و ناقوس ها را حلقوم خسته بار دیگر خواهند گشود</p>
<p>و آنگاه طفلی تبسم خواهد کرد</p>
<p>و چون افق در تششعی چشم گیر بریان شود</p>
<p>تو را </p>
<p>و مردمان را </p>
<p>ایقانی در رسد که</p>
<p>خدایت تورا تنها نگذارده است</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.metropolice.ir/?feed=rss2&amp;p=249</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خائنین بالفطره</title>
		<link>http://www.metropolice.ir/?p=246</link>
		<comments>http://www.metropolice.ir/?p=246#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Mar 2010 14:20:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هانیبال</dc:creator>
				<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[avatar]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.metropolice.ir/http:/www.metropolice.ir/poetry</guid>
		<description><![CDATA[مد روز است که قبل از هر نقد سینمایی، مبلغی فحش و انتقاد نثار سیستم پخش سینمایی کشور شود که فلان فیلم را که در قاب کوچک تی.وی نباید دید، بل که بر پرده عریض باید به تماشا نشست.
 
جدای از وارد بودن یا نبودن این انتقاد، حقاً و انصافاً نوشتن از آواتار تا وقتی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مد روز است که قبل از هر نقد سینمایی، مبلغی فحش و انتقاد نثار سیستم پخش سینمایی کشور شود که فلان فیلم را که در قاب کوچک تی.وی نباید دید، بل که بر پرده عریض باید به تماشا نشست.</p>
<p align="center"><a href="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/03/avatarquotes1.jpg"><img style="border-bottom: 0px; border-left: 0px; display: inline; border-top: 0px; border-right: 0px" title="avatar-quotes1" border="0" alt="avatar-quotes1" src="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/03/avatarquotes1_thumb.jpg" width="441" height="624" /></a> </p>
<p>جدای از وارد بودن یا نبودن این انتقاد، حقاً و انصافاً نوشتن از آواتار تا وقتی که سه بعدی را ندیده باشی سخت است و حتی شاید دور از انصاف.</p>
<p>لذا نمی توان(نباید؟) به جلوه های بصری اش پرداخت و بیشتر می توان از داستانش حرف زد.</p>
<p>پلات فیلم شباهت عجیبی به «رقص با گرگ ها» (یا رقصنده با گرگها یا رقصیدن با گرگها، چه می دانم هر آنچه برگردان فارسی Dance with wolves است) دارد. شکل و شمایل و حتی آداب و رسوم <em>ناوی ها</em> عجیب شبیه سرخپوست هاست. آدم ها(ی سفید پوست) هم طبق کلیشه حریصانه در پی فلزی گرانبها، طبیعت را می کاوند و جنبدنگان را می کشند.</p>
<p>نمونه جدیدترش هم «<em>آخرین سامورایی</em>» است و نمونه وطنی اش را تحت عنوان «<em>باسکرویل</em>»، همین جعفری جوزانی خودمان می خواهد بسازد (ان شاء الله، آن هم با هزار اما و اگر البته)</p>
<p>کل داستان همان است که&#160; هفتصد سال قبل سعدی-علیه الرحمه- فرموده:</p>
<p align="center">شد غلامی به جوی که آب آرد</p>
<p align="center">آب جوی آمد و غلام ببرد</p>
<p>یعنی جوانکی می رود در دل دشمن برای نبرد، و از قضای روزگار و تقدیر کردگار، به جماعت دشمن (به شکل عام) و به دخترکی از آن جماعت (به شکل خاص!) دل می بندد و بعد بر می گردد و دمار لشگر خودی را در می آورد که ای پدرسوخته ها! آخر چه کار به کار این مردم نازنین دارید؟!</p>
<p align="center"><a href="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/03/avatarmovie.jpg"><img style="border-bottom: 0px; border-left: 0px; display: inline; border-top: 0px; border-right: 0px" title="avatar-movie" border="0" alt="avatar-movie" src="http://www.metropolice.ir/wp-content/uploads/2010/03/avatarmovie_thumb.jpg" width="461" height="347" /></a> </p>
<p>حضرت جیمز کامرون- یزیدالله فیلموگرافیه- البته هر چه بسازد از سطح استاندارد پایین تر نخواهد آمد. نتیجه آنکه آواتار هر چه باشد پول بلیت سینما-و برای ما پول دی.وی.دی پرده ای- را حرام نخواهد کرد. اما توقع نداشته باشید که داستانی محیرالعقول ببینید، هر چند که تصاویر محیرالعقول است و بعد از چند صباح که از شوک انفجارات سه بعدی بیرون می آیی، دستگیرت می شود که فیلم خاصی هم ندیده ای.</p>
<p>از حقیر بپرسید اسکار جلوه های ویژه (و شاید هم صداگذاری) برای فیلم منصفانه است، و بیش از آن، نشانه جوگیری داوران اسکار است. (حالا اسکار همچین آش دهان سوزی هم نیست به خدا. به آمیتا باچان خواستند اسکار بدهند گفت نمی خواهم، خودم یک میلیارد هوادار جانفشان دارم).</p>
<p>اگر حس و حالی بود می شود درباره سایر نکته های جالب آواتار نوشت. کسی چه می داند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.metropolice.ir/?feed=rss2&amp;p=246</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
