Nostalgia
دستهبندی شده در چرند و پرند در ۱۰:۳۰ ق.ظ
روزگار ما،…
روزگار غریبی است نازنین!
نه! چرا حیا می کنم؟! روزگار گُهی است. گند و گه اش همه جا را برداشته. گاهی فکر می کنم که ایراد از من است. آخر در کودکی کلی خیال پرداز بودم و همیشه دنیای آینده ام را مملو از موفقیت ها و توانایی ها و چیزهای خوب تصور می کرده ام. اما خوب، معلوم است که هیچ پخی نشده ام.
ولی به جان شما همه ایراد از من نیست. این دنیا و روزگارش عیب و ایراد اساسی پیدا کرده. اولین باری که این نکته را فهمیدم با اشاره ظریف و هولناک پدرم بود. در آمد که: «دیگر در محله ها عاشق پیدا نمی شود.» و جهت تنویر افکار من اضافه کرد:«آن قدیم تر ها در هر محله ای یک جوانکی بود که عاشق یکی از دخترهای محل می شد. جوری که همه اهل محل می دانستند بس که طشت رسوایی این قضیه از بام افتاده بود و آن عاشق هم اعتراضی نداشت و با این وضع کنار آمده بود. اهل محل هم در مراودات روزمره این نکته را لحاظ می کردند و قضیه هم فقط و فقط عشقی بود. گاهی به وصال قد می داد و گاهی هم عاشق نگون بخت به مراد دلش نمی رسید. هر چه که بود این عشق و عاشقی کاملاً عادی و پذیرفته شده بود».
دقت که می کنم می بینم که از عهد خردی تا حالِ بی خردی یاد ندارم که عاشقی دیده باشم در محله مان که ساعت ها در کوچه بایستد تا محبوب، لحظه ای از پنجره بنگرد یا به هزار و یک حول و ولا یکی را واسطه کند که نامه ای را برساند. در عوض تا دلتان بخواهد دلبران دریده و وقیح و هوسبازان چشم دریده و ناپاک نظر، از سر و کول شهر بالا می روند.
راستش گاهی به نسل های قدیمی حسودی ام می شود. آنهایی که در زمانه شان سینما برو و بیایی داشت و سینما رفتن نه تفریح، بلکه آیینی بود که آدابی داشت. فیلمها ذکر مردی و مردانگی بود یا حیا و آزرم زنانگی.
در موسیقی جماعتی عاصی و خط شکن بودند و «پینک فلویدی» بود و حال و هوایش. در سیاست مبارزه ای بود برای احقاق حق و در فوتبالش مجتبی محرمی ای که بازی نمی کرد، بل زندگی می کرد که از جان مایه می گذاشت.
در یک کلام دنیایی بود که «آرمانی» داشت. اوجش هم انقلاب ایران بود، که در باره اش، فوکو به حق گفته: روح یک جهان بی روح
بعدترها هم حداقل برای ایرانی جماعت ،جنگی بود که نیک و بدی داشت و آرمانی و اعتقادی.
اما امروزه حال دنیا خیلی خراب است. آرمانی وجود ندارد.تک و توک پیدا می شود کسی که برای خودش آرمانی دست و پا کرده، اما با یک گل که بهار نمی شود، این کجا و آن زمانی کجا که خیلی ها در جامعه به آرمانی و رسالتی معتقد بوند و حتی قبل از آن به ضرورت آرمان.
حال، آرمانی نیست که از افسون افیونش نشئه شوی و بتوانی یک وری بشاشی به هر چه دنیای تخمی است و ما فیهایش.
آرایش ها آن قدر غلیظ و عمیق شده که نگاه را در همان سر و سینه متوقف می کند و لنزهای زیبایی نمی گذارد ببینی پشت مردمک دیده آن دختر، مردمی هست.
گندش بزنند زمانه پَست پُست-مدرن را. آنهایی که جوانی شان را در شوریده سری در راه آرمانی گذاشتند، در میان سالی چیزی جز چریک هایی پشیمان یا تاجرانی بورژوا نیستند. حال، چه مزخرفی ما بشویم در میان سالی، که جوانی مان این قدر سوت و کور است.


مهر ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۹:۴۲ ق.ظ
۶ ساعت تایپ نکردم سند نشد….
مهر ۲۷م, ۱۳۸۸ در ۹:۴۳ ق.ظ
tabrik o ina goftam vase khuneye not (cheghadr asbabkeshi kardi to)
va gofte budam k man b nasle ghadim hasudim nemishe delam mikhast hamin jaba hamin oza mishod behtar bud…kash