در چشم باد
دستهبندی شده در تلویزیون در ۱۲:۲۰ ب.ظ
هر تار او به رنج برآورده از ضمیر
هر پود او به جهد جدا کرده از روان
از هر صنایعی که بخواهی بر او اثر
وز هر بدایعی که بجویی بر او نشان
صدها سال پیش فرخی سیستانی این ابیات را در قصیده ای غرا به محضر امیر چغانیان ارائه کرد که بیانگر تلاش و ریاضت روحی خود در خلق آثار هنری است. به گمان من این ابیات را می توان در وصف «در چشم باد» نیز صادق دانست. اثری که حدود ده سال از عمر شریف جعفری جوزانی را به خود اختصاص داده است و به گفته خودش وصیت نامه هنری او محسوب می شود.
سریالی عظیم که به راستی حُله ای پر نقش و نگار را ماند. شرح زندگانی «بیژن ایرانی» در سه مقطع کودکی، جوانی و سالمندی و در حقیقت بهانه ای برای روایت سه دوران متفاوت از تاریخ این دیار.
شاید اولین چیزی که در این ساخته به چشم می آید، زیبایی و پالودگی بصری است. قاب بندی های استیلیزه و کمپوزیسیون های رنگ چشم نوازی که گاهی آدم حیف اش می آید در صفحه چند اینچی تلویزیون ببیندشان بس که سینمایی ای اند و به درد پرده عریض سینما می خورند.
بازی ها زیبایند و بعضی اوقات، روایت اتفاقات چنان به مستند نزدیک می شوند که می ترسی از قاب بیرون بزنند. خصوصاً زمانی که اتفاقات تلخ روایت می شوند. سعید نیک پور پس از سالها دوری، با قدرت بازگشته و انصافاً به خوبی از پس نقش میرزا حسن برآمده است. کامبیز دیرباز هم با مهارت در نقش جوانی مستفرنگ، دلال مسلک و منفعت طلب، تعارضات بین نسلها و از آن مهمتر بین آرمان و منافع -در جدال دائم با پدر- را به بازی گذاشته است. بازی اکبر عبدی نیز طبق معمول بی کم و کاست است. وی اصولاً هر نقشی را بیش از انتظارات آن کاراکتر اجرا می کند. هنوز هنرپیشگان دیگری نیز در راهند تا در اپیزودهای بعدی ظاهر شوند و باید دید حاصل تلاش آنها چگونه از آب درآمده است. بازی پارسا پیروزفر تا اینجا که مقبول بوده و باید دید در ادامه چه خواهد شد.
نکته بسیار مهم دیگر دیالوگ های عالی و حتی نابی است که از شاید از زمان مرحوم علی حاتمی به این سو، کمتر در عالم فعالیت های دراماتیک ایرانی شنیده شده است. لحن و زبان دیالوگ شخصیت ها به هم نزدیک نیستند و این نشان دهنده آن است که هر کاراکتر در ذهن نویسنده چنان به کمال و فردیت رسیده که زبان ویژه خود را دست و پا کرده است. از دیالوگ های بسیار زیبا، محاورات عاشقانه میرزا حسام، رزمنده تاجیک با همسرش بود که برای من به شدت اثرگذار، تغزلی و زیبا بود و بخشی از شیرینی آن دیالوگ ها مربوط به نحوه ادای آنها در لهجه زیبای تاجیکی است. همچنین یکی از درخشان ترین سکانس ها از این حیث، سکانس عروسی اسد، پسر کوچک میرزا حسن است، جایی که نادر و پدر و میرزا قاسم در ایوان نشسته و مجلس گرم کنی کلاه مخملی ها را می نگرند که می خواند: «می خوام برم تو آفتابه!…» وحضار با خنده جواب می دهند: «چه جوری می ری تو آفتابه؟!…». در همان حین بحث سربازی رفتن یا نرفتن اسد تازه داماد به دوئلی کلامی بین نادر و پدر تبدیل می شود که آخر سر نادر در برابر استدلالات و محاجات آرمان گرایانه پدر، سرخورده و خشمگین رو به اکبر عبدی و هم گام با حضار، اما با نیتی کاملاً متفاوت می گوید: «چه جوری می ری تو آفتابه؟!»
مزیت دیگر، احاطه جعفری جوزانی بر رخدادهای تاریخی آن مقطع زمانی است و آشنایی اش با مناسبات جامعه آن روزگار، یعنی در طلیعه جنگ دوم جهانی و تحرکات آلمانوفیلی در بین بعضی نخبگان جامعه، خصوصاٌ آنهایی که از نقش منفی انگلستان به ستوه آمده و به دنبال قدرت دیگری می گشتند. همچنین فرهنگ فولکلور و شفاهی از خلال آوازها و سیاه بازی ها و مراسمات مختلف عزا و عروسی و … نشان داده می شوند تا این روایت از تاریخ را به برکت ذکر جزئیات عینی زندگی مردم کوچه و بازار مستندتر کنند. در بسیاری موارد آوازها صرفاً یک صدای زمینه یا موقعیتی خاص نیست، بلکه باری کاملاً دراماتیک و درست در جهت تاکید بر فضا و اتمسفر صحنه ها یا کل اثر بر دوش دارند. نظیر آن سکانس جاودانی که مبارزان جنگلی در بندر انزلی برای عبور از پست بازرسی قزاق ها ناچارند ریش به قیچی آرایشگر بسپارند و آرایشگر نغمه ای با این ترجیع بند می خواند: سبیل آمد و ریش قدغن شد!
همین شعر شاید به تنهایی تمام آن چه را که باید به مخاطب منتقل می کند و از بازی های روزگار رنگ عوض کردن آدم ها و … حکایت و شکایت دارد.
از نقش ارجاعات نیز نمی توان گذشت. درست است که اثری تاریخی در کلیت و ذات خود «ارجاعی» است، یعنی به تاریخ ارجاع می دهد، اما ارجاعات «هنری» نیز در سریال فراوان است. مثلاً ارجاع به تصنیف مرحوم بدیع زاده در سکانس آوردن رادیو به منزل و از آن زیباتر ارجاع به مستند جاودان «لنی ریفشنتال» یعنی «تولد اراده» است که شاهکاری است در به تصویر کشیدن ظهور و اوج گیری رایش سوم در آلمان که صحنه هایی از آن را به همراه بیژن در آمفی تئاتر سفارت آلمان می بینیم. در این سکانس به جو سیاسی آن زمان و برداشت و تلقی نخبگان نزدیک می شویم و هم از سویی، ارجاعی و ادای دینی به یکی از قویترین ساخته های تاریخ سینمای مستند را شاهدیم. این گونه ارجاعات هنری به گمان من، لحنی پست مدرن به اثر می بخشد، چرا که یکی از شاخصه های هنر پست مدرن در آرایه «ارجاع» و «نقل قول» است.
آنچه مزید خرسندی است، آن است که تا این لحظه مطلع شده ایم که جعفری جوزانی چند گام مهم دیگر به ساخت آروزی دیرینش یعنی محصولی مشترک میان ایران و آمریکا درباره زندگی «باسکرویل» نزدیک شده است. امیدوارم نه «در چشم باد» و نه «باسکرویل» هیچ یک وصیت نامه هنری این کارگردان عزیر نباشند.
————————————————————————–
پی نوشت: باسکرویل یک آمریکایی بود که در گیر و دار مشروطه و اتفاقاتش به ایران آمده بود و مجذوب حرکت ایرانیان در راستای نیل به استقلال و آزادی شده و در در حمایت از آزادی خواهان ایرانی کشته می شود.


آبان ۲م, ۱۳۸۸ در ۴:۳۸ ب.ظ
راستش مدتی است که تی وی مگنه نمی کنم جز فوتبال. و اما ممنون که اون مطلب رو خوندی و نظر دادی…
آبان ۲م, ۱۳۸۸ در ۸:۵۸ ب.ظ
سلااااااااااام
وووووووووووییییییییییییی
چی جالبه!!
چی باکلاسه!!!
خونه ی جدید مبارک داداشی!!
مطلب بنویس
آتیشی
منتظر حضور گرم و با طراوتتون هستم
یا علی
آبان ۹م, ۱۳۸۸ در ۵:۰۲ ب.ظ
افه روشنفکری! تعبیر نشود من هم بایدبگویم خیلی تلویزیون نگاه نمی کنم. مگر یکی دو سریال یا برنامه خاص
ضمنا! مطلب خواندنی را باید خواند دیگر!
آبان ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۹:۵۱ ق.ظ
خاک بر سرت بدبخت ! قرن ۲۱ ام هم داره تموم میشه شما نفهمها هنوز از عهد لمپنیسم و کلاه مخملی و دستمال یزدی و ” می خوام برم تو آفتابه !!! ” در نیومدید ! تا امثال الاغهایی مثل توتو این مملکت هستند ما به هیچ قبرستونی نمی رسیم . برای همینه که این دین کثافت و آخوندای [...] دست از سرمون بر نمی دارن ! برای همینه از ۱۰ تا سریال آبکی تلویزیون پشم و شیشه ، ۱۱ تاش توش جاهل و داش مشتی وجود داره ! ارتجاع ! عقب موندگی ! شعبون بی مخ بازی !!! ای خاک بر سر این مملکت با این موجودات نفهمی که توشه …
آبان ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۶ ب.ظ
۱- از سبک نوشتن تان معلوم است که ادب و شعورتان مربوط به قرن ۲۱ است یا چندهزار سال قبل از آن
۲-این سریال در ستایش لمپنیزم نیست، بلکه واگو کننده جریانات تاریخی ایران است که خوب یا بد، لمپن ها هم در آن نقش داشته اند. اگر کمی صبر و حوصله و دقت داشتی، در می یافتی که موضوع آن سکانس، نه ترانه ای لاله زاری یا روحوضی، بلکه بیان نمایشی تقابل کهنه و نو و سنت و تجدد و آرمان و واقعیت است.
۳- این که شما به رادیو یا تلویزیون ایران اعتراض داری دلیل نمی شود برنامه های خوبی نیز، ولو به ندرت، در آن پیدا نشود.
۴-شما جای نسخه پیچیدن برای مسائلی نظیر دین، پیشرفت مملکت و … که در قد و قواره هر کسی نیست، یا تلویزیونت را خاموش کن که کفری نشوی، یا پست های این بلاگ را نخوان!
۵- ایالات متحده آمریکا به عنوان پیشرفته ترین کشور جهان، تعداد زیادی فیلم وسترن ساخته و گاه گاه می سازد که در ستایش لمپن ها و جنایتکاران و قانون شکنان و … تاریخ آمریکا است. بررسی اتفاقات تاریخی و فرهنگی و پیشرفت الزاماً مخالف هم نیستند.
۶- کمی متانت و ادب، می تواند حرف های احیاناً خوبی که آدم می زند را تاثیرگذار تر کند.
آبان ۲۱م, ۱۳۸۸ در ۴:۲۷ ق.ظ
salam
mitunam khahesh konam in shere sibil umad o rish ghadaghan shod ro be surate kamel vasam befrestin.
ba tashakor
آبان ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۳:۴۶ ب.ظ
راستش آن ترانه را ندارم و بلد هم نیستم. تنها همان یکبار که پخش شد شنیده ام.
خرداد ۲۶م, ۱۳۸۹ در ۲:۴۹ ب.ظ
مرسی دوست عزیز به خاطر مطلب زیبایت
خرداد ۳۱م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۴ ب.ظ
از طرف همه کسانی که سالها عمر خود را برای ساخت سریال در چشم باد گذاشتند از شما و نظر و همدلی تان ممنونم. در چشم باد برای بینندگان فهیمی چون شما ساخته شده.