200px-JD_Salinger

حوالی نه و نیم شب بود که یکی اس.ام.اس داد که سلینجر در نود و دو سالگی مرد. خبر را که خواندم، چند لحظه ای تامل کردم و خندیدم. خیلی قباحت دارد ولی هر وقت خبر مرگ و میری را می شنوم بی اختیار خنده ام می گیرد.

بعد با خودم فکر کردم پس بالاخره آن پیر سگ بدعنق عتیقه دیوانه، ولی نابغه سقط شد. مرگ ادبی اش(؟!) که دهه ها بود در انزوای خود خواسته اش فرا رسیده بود. خیلی ها می گفتند قرار است بقیه ماجرای خانواده گلس را بدهد چاپ کنند و از این اباطیل. اما برای من مسلم بود، انگار که به دلم برات شده باشد، که تا وقتی زنده است چنین کاری نمی کند.

البته حق هم داشت (یا دارد). چوب رسانه ها که در آستین کسی برود، بعد از چند صباح دود ندامت را از ماتحتش بلند می کند، بس که هر چیز والا و ارزشمندی را نازل و سطحی می سازد. چیزی که هیچ وقت سلینجر تحمل نکرد، ذائقه درپیت مخاطبان ولنگاری بود که تمام آمالشان را در روزنامه های زرد و تبلیغات تلویزیون و ستاره های سینمایی می یابند.

140px-Jd_salinger

حالا از فرداست که ورثه اش مانند لاشخور به جان ماترک ادبی اش بیفتند و لابد چپ و راست داستان هایش را به قیمت گزاف به ناشران کفتار می فروشند و مترجمان وطنی برای ترجمه آنها با یک دیگر کورس می گذارند.

امیدوارم همه نوشته هایش را سوزانده باشد. یا لااقل انهایی را نسوزانده باشد که ارزش خواندن داشته باشند. «ارزش خواندن» با استاندارد سلینجر البته، وگرنه خیلی از نازل ترین کارهایش از عالی ترین کارهای خیلی ها بالاتر است.

 

از خاک به خاک، خاکستر به خاکستر، باد به باد…